Could you hold me without any talking?..
Could you hold me without any talking?..
.
.
انسان های زندگیام را هیچگاه اجبار نکردهام،
هر جا که لازم بود بدرقهشان کردم، و بعد ها هم اگر دوباره گذرشان به من میخورد، طوری بود که انگار هیچگاه آنها را ندیده و نشناختهام؛
اگر لازم بود در بحث ها و دعوا ها کمکشان میکردم تا قویتر از آنچه در توانشان هست مرا بشکنند، تا بدترین حالت خود را به من نشان دهند، اینکار ها را نه چون دیوانهام، بلکه چون نمیخواهم با یک مشت متظاهر عمر خود را سر کنم انجام میدهم، چرا که شخصیت من هیچگاه اینچونین نبوده است؛
آدمی نیستم که زیر بار منت بمانم، برگ خشکیدهیِ درخت را با نخ و سوزن هم بدوزی با نسیمی خواهد افتاد،
حتی اگر در اوج وابستگی هم سر کنم اصرار نمیکنم، آدمِ ترحم خریدن نیستم، کسی که بخواهد میماند، دیگر دست و پا زدن برای نگه داشتنش لازم نیست. حتی اگر تا خرخره غرق دوست داشتن کسی باشم، قرار نیست خواهش کنم؛
حتی اگر بعد از آن تا سالیان سال نتوانم با کسی صحبت کنم، حتی اگر لبخند طلاقش را از لبهایَم بگیرد و برود، حتی اگر چشمانم با تمام وجود اشکها را از آشیانهشان بیرون کنند، حتی اگر دیگر مانند گذشته رنگ هایِ زندگیاَم پر رنگ نباشد، حتی اگر جنازه روز هایِ خوشم را برای ابدیَت در گورستان قلبم خاک کنم، حتی اگر در زیر دلتنگیهایَم فرسوده و مچاله شوم..
قرار نیست هیچ تمنایی برایِ 'ماندن' کنم...
دوست داشتنهایَم را نه تنها با حرف ها و کلمات
بلکه با عمل نیز ابراز میکنم، کمتر به زبان میآورم اما دلنگرانیهایَم گویای همه چیز است؛
تا لحظهیِ آخر میمانم، میجنگم و تلاش میکنم تا همه چیز خوب پیش برود، اما آنجایی که بفهمم تنها جنگندهیِ میدان من هستم، دیگر نخواهم ماند، کوله بارم را میبندم و برای همیشه میروم.
هرچقدر سخت باشد، حتی اگر تا ماه ها چشمانم سرخ بماند میروم؛ با بهانهای کوچک، طوری که سوال میشود، کسی که در زیر بار مشکلات بزرگتری آنچنان استوار ایستاده بود چگونه با فشاری به این کوچکی جا زده است؟..
چرا کِه تلاش برای چیز هایی که ماندگار نیستند فقط آدم را خسته میکند، خستگی از برایِ چیزی که بینتیجه است حاصلی جز پیری در روز های جوانی در پیش ندارد.. ماندن در همچین روابطی مانند عشق کرم و فداکاری برگ است، با بهانه 'دوست داشتن' تمام وجود خود را فدای کرمی میکنی که قرار است روز هایِ سبز تو را ببلعد و بعد ها، برای دیگری پروانه شود!
.
.
انسان های زندگیام را هیچگاه اجبار نکردهام،
هر جا که لازم بود بدرقهشان کردم، و بعد ها هم اگر دوباره گذرشان به من میخورد، طوری بود که انگار هیچگاه آنها را ندیده و نشناختهام؛
اگر لازم بود در بحث ها و دعوا ها کمکشان میکردم تا قویتر از آنچه در توانشان هست مرا بشکنند، تا بدترین حالت خود را به من نشان دهند، اینکار ها را نه چون دیوانهام، بلکه چون نمیخواهم با یک مشت متظاهر عمر خود را سر کنم انجام میدهم، چرا که شخصیت من هیچگاه اینچونین نبوده است؛
آدمی نیستم که زیر بار منت بمانم، برگ خشکیدهیِ درخت را با نخ و سوزن هم بدوزی با نسیمی خواهد افتاد،
حتی اگر در اوج وابستگی هم سر کنم اصرار نمیکنم، آدمِ ترحم خریدن نیستم، کسی که بخواهد میماند، دیگر دست و پا زدن برای نگه داشتنش لازم نیست. حتی اگر تا خرخره غرق دوست داشتن کسی باشم، قرار نیست خواهش کنم؛
حتی اگر بعد از آن تا سالیان سال نتوانم با کسی صحبت کنم، حتی اگر لبخند طلاقش را از لبهایَم بگیرد و برود، حتی اگر چشمانم با تمام وجود اشکها را از آشیانهشان بیرون کنند، حتی اگر دیگر مانند گذشته رنگ هایِ زندگیاَم پر رنگ نباشد، حتی اگر جنازه روز هایِ خوشم را برای ابدیَت در گورستان قلبم خاک کنم، حتی اگر در زیر دلتنگیهایَم فرسوده و مچاله شوم..
قرار نیست هیچ تمنایی برایِ 'ماندن' کنم...
دوست داشتنهایَم را نه تنها با حرف ها و کلمات
بلکه با عمل نیز ابراز میکنم، کمتر به زبان میآورم اما دلنگرانیهایَم گویای همه چیز است؛
تا لحظهیِ آخر میمانم، میجنگم و تلاش میکنم تا همه چیز خوب پیش برود، اما آنجایی که بفهمم تنها جنگندهیِ میدان من هستم، دیگر نخواهم ماند، کوله بارم را میبندم و برای همیشه میروم.
هرچقدر سخت باشد، حتی اگر تا ماه ها چشمانم سرخ بماند میروم؛ با بهانهای کوچک، طوری که سوال میشود، کسی که در زیر بار مشکلات بزرگتری آنچنان استوار ایستاده بود چگونه با فشاری به این کوچکی جا زده است؟..
چرا کِه تلاش برای چیز هایی که ماندگار نیستند فقط آدم را خسته میکند، خستگی از برایِ چیزی که بینتیجه است حاصلی جز پیری در روز های جوانی در پیش ندارد.. ماندن در همچین روابطی مانند عشق کرم و فداکاری برگ است، با بهانه 'دوست داشتن' تمام وجود خود را فدای کرمی میکنی که قرار است روز هایِ سبز تو را ببلعد و بعد ها، برای دیگری پروانه شود!
- ۶۷۶
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط