{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۷
+سریع باش، باید بریم *سعی می کنم نگرانی ای که مثل خوره به جانم افتاده را نادیده بگیرم و همان رفتار همیشگی را بروز دهم. وقتی برای بار چهارم مو هایش را شانه می زند و کراواتش را که در خیالش کج است مرتب می کند شکم به یقین تبدیل می شود که اضطراب سر تا سر وجودش را در بر گرفته. این حالتش غریب است او هم تا حدودی مثل من اغلب حس چندانی بروز نمی دهد، هرچند هنوز خیلی مانده تا مثل من سرد شود. به هر حال بلاخره کتش را می‌پوشد و از جلو آینه کنار میاید*
- خوبم؟ *تا جایی که توانستم جلوی آینه وقت تلف کردم آخر هم به این نتیجه رسیدم راه دیگری جز رفتن ندارم اگر راه دیگری جز پیوستن به مافیا داشتم آسوکا هرگز نمی گفت باید به انها ملحق شوم. شاید برای اینکه خواهرم است این حس را دارم، اما اعتمادی که به او دارم واقعا احمقانه به نظر می رسد. اما هیچ وقت نخواستم این اعتماد را از او بگیرم. پوفی می کشد*
- آره، آره خوبی حالا محض رضای خدا دیرم شده باید بریم. *بارونی سرمه ای رنگم رو می پوشم و چکمه هام رو پام می کنم. وقتی دوباره سعی می کند با بازی کردن با بند های کفشش زمان بخرد، اجازه می دهم چند دقیقا با بند ها ور برود*
+ *تمام ذهنم پیش آینده مبهم روبه رویم است. بار ها شنیدم بعد از ورود به مافیا تنها راه خروج ازش مرگه. آسوکا من رو به سمت ساختمون پرت مافیا راهنمایی می‌کنه و خودش هم شونه به شونم قدم برمیداره. مامولا دو،سه قدم ازم جلو تر راه می‌ره. این کارش ناخودآگاه یکم آرومم می‌کنه*
-*تقریبا گوشت بقل ناخوانش رو زخم کرده. الان چند دیقس که داره اونجا رو محکم میخارونه*هی...دازای
+*وقتی حرف میزند به خودم میام* هوم؟
-*دستی به گردنم می کشم. هیچ وقت تو آروم کردن بقیه خوب نبودم. حرفی که میزنم بیش از حد مضحک است* نگران نباش.
+چی؟ نگران؟ من نگران نیستم
-*به انگشتش اشاره می کنم* انگشتت یه چیز دیگه می‌گه
+*فورن دستم رو میزارم توی جیب شلوارم* خب...شاید یکم نگران باشم. اما اضطراب عادیه مگه نه؟
-*یه نفس عمیق می‌کشم و توی چشمای برادر کوچک ترم نگاه میکنم. بیشتر از هر وقت دیگه ای شبیه بچه شده. چشماش مثل آب شفافه به دور از هر کثیفی و من دارم این پاکی رو از اون میگیرم. قبل از اینکه بفهمم چی شده چهرم نرم میشه و یه لبخند کوچیک بهش میزنم*آره، درست میگی اضطراب عادیه
+*لبخندش باعث میشه دست از کندن پوستم بردارم و آروم بگیرم. بعد چند دقیقه یه ساختمون بزرگ سیاه معلوم میشه که باعث میشه همون نیمچه لبخند روی لب هاش بخشکه*
-فقط نذار بقیه ببیننش.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۸-*در دفتر موری را میزنم*+*دو قدم عقب تر از او وقتی صدا...

پارت ۹+- (تو اضافه ای، تو نا خواسته ای، برای هیچ کس مهم نیست...

پارت۶- اگه بهت بگم باید عضو مافیای بندر بشی، اون وقت چی می گ...

پارت ۵+*استخوان هایم هنوز به خاطر دیروز درد می کنند اما به غ...

این سکانس سریال عشق پنهان رو خیلی دوس داشتم وضعیت اعصاب و رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط