CASINO3.18
"میکا"
افسر: پس گفتی مست بودی...خب عجیبه...چون راننده خودش اعتراف کرده پشت فرمون بوده
میکا خواست حرفی بزنه...اما حرفی برای گفتن نداشت فقط من من میکرد...دستاش لرزش بیشتری گرفتن سرشو انداخت پایین...افسر کلافه نفس عمیقی کشید
افسر: از کجا فرار کردین؟
میکا: بار...
افسر خودکارشو مدام میکوبید رو میز
افسر: اسم بار؟
میکا خنده ای از ترس سر داد و شونه ای بالا انداخت
میکا: نمیدونم من...واقعا نمیدونم من مست بودم
خودکارشو روی میز میزاره و عینکشو در میاره و به صندلی فلزی تکیه میده... صدای مهتابی بالا سرشون مدام وزوز میکرد
افسر: اگه مست بودی...چجوری پس یادته از کجا فرار کردین
نتونست حرفی بزنه...فقط لبشو بهم فشار داد و سعی کرد به چشمای افسر نگاه نکنه...چون چشمها هیچوقت دروغ نمیگن
افسر: چه نسبتی باهاش داری؟
میکا: کی؟
افسر: فقط دو نفرتون مونده
سرشو انداخت پایین و به دستای لرزونش خیره شد
میکا: خب...دوست پسرمه
افسر: چیزایی که تو گفتی...با چیزایی که اون گفت اصلا جور در نمیاد
میکا لعنتی تو دلش به خودش فرستاد...بخاطر ترسی که داشت...اون هیچوقت نتونست قوی باشه...چون همیشه میدونست کسی هواش رو داره که نیازی به نگرانی نداره...اما دختر یادش رفت...اون فرد نمیتونه تو هر موقعیتی هواش رو داشته باشه!
افسر: کازینو بلاجیو
ترس تمام وجودش رو گرفت...چشماش ثابت موند و فضا سنگین تر از قبل شد...برگه ای رو از پشت برگه های دیگه درآورد و با خودکارش شروع کرد خط کشیدن
افسر: ماسک های ونیزی...مهمونی خصوصی!
بعد از هر جملش مدام به دختر دست پاچه جلوش نگاه میکرد
افسر: درگیری مهمون ها با مرد های ماسک دار...و...تراسی که دو نفر توش گیر افتادن
قلبش از هر زمان دیگه ای محکم تر میزد...علاوه بر دستاش تمام بدنش یخ کرده بود
افسر: و از لبه پرت میشه پایین
میکا: منو هول داد
آروم...آروم تر از هر زمانی حرفشو زد...جرعت به زبون آوردن کلمه دیگه ای رو نداشت...افسر عینکشو به چشماش زد و دوباره شروع کرد به خط کشیدن
افسر: ورود از در کارکنان خدماتی...ورود تک نفره و...خروج شیش نفره!
ورقه بعدی رو جلوش گذاشت و نیم نگاهی به دختر انداخت
افسر: ساحل تفریحی...که قطعا اون ساعت از شب برای تفریح نبود...و دزدی ماشین
میکا: ما دزدی نکردیم فقط...
افسر: فقط برداشتین
با انگشتاش بازی میکرد و مدام با ناخن هاش روی پوست سفید و سردش خراش مینداخت و سعی میکرد از ارتباط چشمی فرار کنه
افسر: فرار از صحنه جرم
با چشمای متعجب به مرد رو به روش زل زد و هیچ تکونی نخورد
میکا: صحنه جرم؟...من...ما...ما داشتیم میمردیم! صحنه جرم؟ من از ارتفاع پرت شدم پایین...اگه دوربینی اونجا وجود داشته که تونستید ببینید پس دیدین تو دست اون مرد چاقو بوده
افسر خودکارشو آروم رو میز گذاشت و صندلیشو کمی جلو کشید...صدای پایه فلزی صندلی تو اتاق پیچید
افسر: دوربین فاصله زیادی با تراس داشت...دو نفر وارد تراس میشن...و یه نفر خارج میشه ما نمیتونیم ثابت کنیم دقیقا چه اتفاقی افتاده...و یا چاقویی وجود داشته!
افسر: پس گفتی مست بودی...خب عجیبه...چون راننده خودش اعتراف کرده پشت فرمون بوده
میکا خواست حرفی بزنه...اما حرفی برای گفتن نداشت فقط من من میکرد...دستاش لرزش بیشتری گرفتن سرشو انداخت پایین...افسر کلافه نفس عمیقی کشید
افسر: از کجا فرار کردین؟
میکا: بار...
افسر خودکارشو مدام میکوبید رو میز
افسر: اسم بار؟
میکا خنده ای از ترس سر داد و شونه ای بالا انداخت
میکا: نمیدونم من...واقعا نمیدونم من مست بودم
خودکارشو روی میز میزاره و عینکشو در میاره و به صندلی فلزی تکیه میده... صدای مهتابی بالا سرشون مدام وزوز میکرد
افسر: اگه مست بودی...چجوری پس یادته از کجا فرار کردین
نتونست حرفی بزنه...فقط لبشو بهم فشار داد و سعی کرد به چشمای افسر نگاه نکنه...چون چشمها هیچوقت دروغ نمیگن
افسر: چه نسبتی باهاش داری؟
میکا: کی؟
افسر: فقط دو نفرتون مونده
سرشو انداخت پایین و به دستای لرزونش خیره شد
میکا: خب...دوست پسرمه
افسر: چیزایی که تو گفتی...با چیزایی که اون گفت اصلا جور در نمیاد
میکا لعنتی تو دلش به خودش فرستاد...بخاطر ترسی که داشت...اون هیچوقت نتونست قوی باشه...چون همیشه میدونست کسی هواش رو داره که نیازی به نگرانی نداره...اما دختر یادش رفت...اون فرد نمیتونه تو هر موقعیتی هواش رو داشته باشه!
افسر: کازینو بلاجیو
ترس تمام وجودش رو گرفت...چشماش ثابت موند و فضا سنگین تر از قبل شد...برگه ای رو از پشت برگه های دیگه درآورد و با خودکارش شروع کرد خط کشیدن
افسر: ماسک های ونیزی...مهمونی خصوصی!
بعد از هر جملش مدام به دختر دست پاچه جلوش نگاه میکرد
افسر: درگیری مهمون ها با مرد های ماسک دار...و...تراسی که دو نفر توش گیر افتادن
قلبش از هر زمان دیگه ای محکم تر میزد...علاوه بر دستاش تمام بدنش یخ کرده بود
افسر: و از لبه پرت میشه پایین
میکا: منو هول داد
آروم...آروم تر از هر زمانی حرفشو زد...جرعت به زبون آوردن کلمه دیگه ای رو نداشت...افسر عینکشو به چشماش زد و دوباره شروع کرد به خط کشیدن
افسر: ورود از در کارکنان خدماتی...ورود تک نفره و...خروج شیش نفره!
ورقه بعدی رو جلوش گذاشت و نیم نگاهی به دختر انداخت
افسر: ساحل تفریحی...که قطعا اون ساعت از شب برای تفریح نبود...و دزدی ماشین
میکا: ما دزدی نکردیم فقط...
افسر: فقط برداشتین
با انگشتاش بازی میکرد و مدام با ناخن هاش روی پوست سفید و سردش خراش مینداخت و سعی میکرد از ارتباط چشمی فرار کنه
افسر: فرار از صحنه جرم
با چشمای متعجب به مرد رو به روش زل زد و هیچ تکونی نخورد
میکا: صحنه جرم؟...من...ما...ما داشتیم میمردیم! صحنه جرم؟ من از ارتفاع پرت شدم پایین...اگه دوربینی اونجا وجود داشته که تونستید ببینید پس دیدین تو دست اون مرد چاقو بوده
افسر خودکارشو آروم رو میز گذاشت و صندلیشو کمی جلو کشید...صدای پایه فلزی صندلی تو اتاق پیچید
افسر: دوربین فاصله زیادی با تراس داشت...دو نفر وارد تراس میشن...و یه نفر خارج میشه ما نمیتونیم ثابت کنیم دقیقا چه اتفاقی افتاده...و یا چاقویی وجود داشته!
- ۷.۵k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط