{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دو

پارت دو


کاکاشی کل راه خانه تا مدرسه را با استرس رفت. تازگی ها مدام پشت سرش را نگاه میکرد و حضور کسی را حس میکرد ولی هیچکس پشت سرش نبود. جلوی در مدرسه، گای را دید. حداقل گای بهترین دوستش بود و میتوانست به او اعتماد کند.
گای با لبخند همیشگی اش دستش را انداخت گردن کاکاشی:"چه خبرا رفیق؟ امروز تیپ سبز زدی."
کاکاشی اه کشید، یک نگاه به دور و برش انداخت تا مطمئن شود کسی بهشان گوش نمیدهد. بعد کمی خم شد طرف گای و پچ پچ کرد:"بهت گفته بودم انگار یکی دنبالمه...امروز تی شرتمو دزدیده بود."
دهان گای باز ماند، بعد داد زد:"گفتی دزدیده؟!"
کاکاشی سریع جلوی دهان او را گرفت:"داد نزن! اره، تی شرتمو که خودم با دستای خودم گذاشتم تو کشو دزدی-"
O:"مطمئنی توهم نزدی کاکا خان؟"
کاکاشی و گای برگشتند، اوبیتو بود. با پوزخند همیشگی شادش. کاکاشی اه کشید و زیر لب گفت:"بازم این یارو اوسکله."
اوبیتو همانطور که رد میشد یک پس سری ارام و بازیگوش به کاکاشی زد:"شنیدم چی گفتی، بی ادب."
کاکاشی اخم کرد، رو به گای گفت:"وای که چقد از این اوبیتو من بدم میاد."
گای شانه بالا انداخت:"درکش نمیکنم ولی خوبه که هرروز اذیت میکنه و خسته نمیشه."

اوبیتو، دقیقا مینشست صندلی پشتی کاکاشی. بغل دستی اوبیتو، رین بود و بغل دستی کاکاشی هم که گای بود. بخاطر همین یک روز نبود که کاکاشی از شر ازار و اذیت های اوبیتو در امان باشد.
O:"ای بابا باز علوم؟ نمیخواممم."
اوبیتو گفت و سرش را گذاشت روی نیز، بعد پوزخند زد:"اووو ناخناتو ترمیم کردی رین؟ چه خوشگله."
رین با خوشحالی سر تکان داد:"اره، البته سرش جیبم خالی شد ولی مورد پسندمن."
کاکاشی که داشت سعی میکرد درس را بفهمد با سر و صداهای انها میخواست سرش را بکوبد توی نیمکت:"بچه ها میشه انقد حرف نزنین؟ حداقل یواش حرف بزنین."
اوبیتو با انگشتش به پشت کاکاشی سقلمه زد:"بداخلاق کی بودی؟"
کاکاشی دست او را زد کنار:"خدایا این چه بلایی بود سرم نازل کردی."
احتمالا هیچکس شک نمیکرد که چیزی غیر عادی باشد. کاکاشی و اوبیتو همکلاسی بودند، هیچ ربطی به هم نداشتند و حتی کاکاشی از اوبیتو بیزار بود. کل کلاس میدانستند بین این دوتا چه خبر است، فقط ازار و اذیت های طبیعی. ولی خب، قضیه از انجایی شروع شد که ان حس بد و لعنتی، حتی توی کلاس هم کاکاشی را ول نمیکرد. انگار یکی خیلی بد نگاهش میکرد ولی معلوم نبود کیست. این باعث شده بود نمره های کاکاشی کم کم بیایند پایین.

G:"واای چرا ایندفعه انقد بد گرفتی؟ تو که شاگرد اولی."
K:"ل..لابد یه اشتباهی شده."
او نمیتوانست به معلم یا کس دیگری بگوید که احساس بدی توی کلاس دارد، مسخره و بچگانه بنظر میرسید و احتمالا کسی حرفش را باور نمیکرد.
اوبیتو از روی شانه ی کاکاشی سرک کشید، دقیقا در دو سانتی گوشش:"اووو ۱۵؟ از تو بعیده کاکاشی."
کاکاشی سریع خودش را کشید کنار، یک لحظه قلبش نزدیک بود بزند بیرون:"اینجوری نیا تو حلقم! بعدشم مگه خود جنابالی چند شدی؟"
اوبیتو پوزخند شیطنت امیزی زد:"بیست، ولی معلم یادش رفته صفرشو بذاره. یه ۲ ی خوشگل نوشته."
کاکاشی هوف کرد و به برگه ی خودش نگاه کرد، شروع کرد به فکر کردن:'اگه اینجوری پیش بره اخر سال نمیتونم درسا رو جمع کنم. این اوبیتو هم که همه چی به چپشه ولش کن بابا‌. ولی...هر وقت سرمو میارم پایین باز اون حس میاد سراغم. کار کیه؟"
دیدگاه ها (۹)

پارت دوتابستان که شد، ناروتو فقط احساس راحتی کرد. دوری از سا...

پارت اولسالیان سال قبل، جایی که کشور ها با صلح و ارامش کنار ...

پارت ۱۴وحشت سرتاپای کاکاشی را گرفت، سریع شانه ی اوبیتو را گر...

پارت ۱۲از انطرف، کاکاشی و رین زودتر از همه رسیده بودند، کمی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط