پارت ۴
پارت ۴
به ساسکه یکی از همان لباس های راه راه گورخری دادند (چقدم من بدم میاد)پدر و مادرش را هم پیدا کردند که زنگ بزنند. بعد بهش شماره ی سلول دادند و جلوی یک صفحه ی راه راه ایستاد تا ازش عکس بگیرند. همچنان اخمو بنظر میرسید.
مسئول عکاسی ایراد گرفت:"صاف وایسا پسر، چه وضعشه؟"
و عکس انداخت.
ساسکه اوچیها
جرم: ضرب و شتم عمدی
مجازات: ۶ ماه زندان
بخش: ۳
شماره: ۱۵
به پای ساسکه زنجیر وصل کردند، یکی از مامور ها مسئول این شد که او را تا بخش ۳ ببرد. مامور پوزخند زد:"هی بچه، تو کمترین جرمو بین بقیه این زندانیا داری، البته فعلا. واسه همین چطوره نگهبان بخشتو خودت انتخاب کنی."
او ساسکه را راهنمایی کرد سمت یک تابلو. مال پرسنل زندان بود و بین همه ی انها، عکس ناروتو هم دیده میشد. چهره ی بالغ تر، خندان تر، ولی با همان جزئیاتی که ساسکه به خاطر داشت. چشم هایش گشاد شد:"این کیه؟"
میدانست، فقط میخواست مطمئن شود. به عکس ناروتو اشاره کرد. مامور نگاهی انداخت:"اوه از اون خوشت اومد؟ اوزوماکیه، تازه اومده."
نگاه ساسکه چند لحظه روی عکس ماند. چشم های تیره اش، سر تا سر صورت ناروتو را بررسی کردند. بعد نفسش را با حالت تمسخر بیرون داد و پوزخند کوچکی روی لب هایش ظاهر شد:"همینو میخوام. اوزوماکی."
●
N:"درست غذاتو بخور. با تو ام، اونجا رو کثیف نکن. تو چرا داری از میله ها میری بالا مگه روانی ای؟"
ناروتو کم کم داشت عقلش را از دست میداد، کار توی زندان خیلی افتضاح بود. همه جا ادم های عوضی پیدا میشد همه هم که بیشعور بودند و هیچکس هیچی حالیش نبود. ناروتوی بیچاره از صبح تا شب فقط نصیحت میکرد.
N:"مردک با تو ام میگم نریز اونو، کری؟"
مرد برای ناروتو ادا دراورد:"چی میگی تو اخه."
ناروتو میخواست داد و بیداد کند که ناگهان از بلندگو اسمش پیچید:"اوزوماکی به بخش یک لطفا. ناروتو اوزوماکی به بخش یک."
ناروتو موهایش را کشید:"عالیههه باز برام بدبختی اوردن."
و راه افتاد. پیچید توی راهرو ها و از پله ها پایین رفت تا به بخش یک برسد. فکر میکرد احتمالا یک زندانی دیگر، یکی دیگه مثل بقیه ی انها. ولی وقتی به بخش یک رسید و زندانی را دید، باتوم از دستش افتاد.
ساسکه توی رویش پوزخند زد:"چطوری جوجو؟"
یک نگاه به سر تا پای ناروتو انداخت:"بزرگ شدی."
ناروتو شوکه شده بود، چند لحظه نتوانست حرف بزند. دیدن ساسکه، قلدر مدرسه اش، زورگوی همیشگی اش، مایه ی جهنم کردن مدرسه برای او، دقیقا جلوی رویش ایستاده بود. توی لباس زندان، با دستبند.
N:"تو دیگه چه غلطی میکنی اینجا؟"
ساسکه اولش چیزی نگفت، چشم هایش هم چیزی را نشان نمیدادند بعد نیشخند ارامی زد و دستش را گذاشت روی شانه ی ناروتو:"گذشته ها گذشته، چطوره با هم کنار بیایم؟ اینکه چیکار کردم که اینجام مهم نیست، مهم اینه که تو منو کجا میبری."
و ناگهانی داشت خیلی مهربانانه رفتار میکرد، انگار از اول هیچ دشمنی ای با هم نداشتند.
ناروتو خیلی رک جواب داد:"تو زندان و تمام."
Sa:"بی رحمم شدی انگارا، چقد..تغییر کردی."
N:"به کوری چشات، راه بیوفت."
و دستبند ساسکه را گرفت و شروع کرد به هدایت کردنش سمت بخش سه.
ولی چیزی توی دل ناروتو مثل سیر و سرکه میجوشید، حس میکرد وجود ساسکه هر جا باشد، خرابی به بار میاورد. و ذهنش هم ارام نمیگرفت. چرا ساسکه ناگهانی داشت انقدر خوب و با ملایمت رفتار میکرد؟ مثل یک پسر مودب پشت سر ناروتو راه افتاده بود و دست از پا هم خطا نمیکرد. ولی هر چی ساسکه بیشتر اینکار ها را انجام میداد، ناروتو مشکوک تر میشد.
به ساسکه یکی از همان لباس های راه راه گورخری دادند (چقدم من بدم میاد)پدر و مادرش را هم پیدا کردند که زنگ بزنند. بعد بهش شماره ی سلول دادند و جلوی یک صفحه ی راه راه ایستاد تا ازش عکس بگیرند. همچنان اخمو بنظر میرسید.
مسئول عکاسی ایراد گرفت:"صاف وایسا پسر، چه وضعشه؟"
و عکس انداخت.
ساسکه اوچیها
جرم: ضرب و شتم عمدی
مجازات: ۶ ماه زندان
بخش: ۳
شماره: ۱۵
به پای ساسکه زنجیر وصل کردند، یکی از مامور ها مسئول این شد که او را تا بخش ۳ ببرد. مامور پوزخند زد:"هی بچه، تو کمترین جرمو بین بقیه این زندانیا داری، البته فعلا. واسه همین چطوره نگهبان بخشتو خودت انتخاب کنی."
او ساسکه را راهنمایی کرد سمت یک تابلو. مال پرسنل زندان بود و بین همه ی انها، عکس ناروتو هم دیده میشد. چهره ی بالغ تر، خندان تر، ولی با همان جزئیاتی که ساسکه به خاطر داشت. چشم هایش گشاد شد:"این کیه؟"
میدانست، فقط میخواست مطمئن شود. به عکس ناروتو اشاره کرد. مامور نگاهی انداخت:"اوه از اون خوشت اومد؟ اوزوماکیه، تازه اومده."
نگاه ساسکه چند لحظه روی عکس ماند. چشم های تیره اش، سر تا سر صورت ناروتو را بررسی کردند. بعد نفسش را با حالت تمسخر بیرون داد و پوزخند کوچکی روی لب هایش ظاهر شد:"همینو میخوام. اوزوماکی."
●
N:"درست غذاتو بخور. با تو ام، اونجا رو کثیف نکن. تو چرا داری از میله ها میری بالا مگه روانی ای؟"
ناروتو کم کم داشت عقلش را از دست میداد، کار توی زندان خیلی افتضاح بود. همه جا ادم های عوضی پیدا میشد همه هم که بیشعور بودند و هیچکس هیچی حالیش نبود. ناروتوی بیچاره از صبح تا شب فقط نصیحت میکرد.
N:"مردک با تو ام میگم نریز اونو، کری؟"
مرد برای ناروتو ادا دراورد:"چی میگی تو اخه."
ناروتو میخواست داد و بیداد کند که ناگهان از بلندگو اسمش پیچید:"اوزوماکی به بخش یک لطفا. ناروتو اوزوماکی به بخش یک."
ناروتو موهایش را کشید:"عالیههه باز برام بدبختی اوردن."
و راه افتاد. پیچید توی راهرو ها و از پله ها پایین رفت تا به بخش یک برسد. فکر میکرد احتمالا یک زندانی دیگر، یکی دیگه مثل بقیه ی انها. ولی وقتی به بخش یک رسید و زندانی را دید، باتوم از دستش افتاد.
ساسکه توی رویش پوزخند زد:"چطوری جوجو؟"
یک نگاه به سر تا پای ناروتو انداخت:"بزرگ شدی."
ناروتو شوکه شده بود، چند لحظه نتوانست حرف بزند. دیدن ساسکه، قلدر مدرسه اش، زورگوی همیشگی اش، مایه ی جهنم کردن مدرسه برای او، دقیقا جلوی رویش ایستاده بود. توی لباس زندان، با دستبند.
N:"تو دیگه چه غلطی میکنی اینجا؟"
ساسکه اولش چیزی نگفت، چشم هایش هم چیزی را نشان نمیدادند بعد نیشخند ارامی زد و دستش را گذاشت روی شانه ی ناروتو:"گذشته ها گذشته، چطوره با هم کنار بیایم؟ اینکه چیکار کردم که اینجام مهم نیست، مهم اینه که تو منو کجا میبری."
و ناگهانی داشت خیلی مهربانانه رفتار میکرد، انگار از اول هیچ دشمنی ای با هم نداشتند.
ناروتو خیلی رک جواب داد:"تو زندان و تمام."
Sa:"بی رحمم شدی انگارا، چقد..تغییر کردی."
N:"به کوری چشات، راه بیوفت."
و دستبند ساسکه را گرفت و شروع کرد به هدایت کردنش سمت بخش سه.
ولی چیزی توی دل ناروتو مثل سیر و سرکه میجوشید، حس میکرد وجود ساسکه هر جا باشد، خرابی به بار میاورد. و ذهنش هم ارام نمیگرفت. چرا ساسکه ناگهانی داشت انقدر خوب و با ملایمت رفتار میکرد؟ مثل یک پسر مودب پشت سر ناروتو راه افتاده بود و دست از پا هم خطا نمیکرد. ولی هر چی ساسکه بیشتر اینکار ها را انجام میداد، ناروتو مشکوک تر میشد.
- ۱.۳k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط