پارت
پارت ۳۴:
بیگناهانه بی خبر
از دید تاکه میچی :
از کانون اصلاح و تربیت بیرون اومدیم جو عجیبی داشت انگار یه چیزی گلوم رو گرفته بود و میخواست خفم کنه تازه مکالمه دراکن و کازوتورا هم عجیب و در عین حال غمگین بود اه هیچ غلطی نتونستم تو هالووین خونین بکنم باجی مُرد و کازوتورا هم دستگیر شد ...ولی مایکی کازوتورا رو نکشت پس جلوی اون اینده ای که کیساکی توش تومان رو شیطانی میکنه گرفتم ؟
یه دفعه به خودم اومدم و دنبال دراکن راه افتاده بودم یه جای که درست نمیشناختمش ساختمون های بلند و مرتفع داشت خیلی خیلی هم شلوغ بود
∆=∆=∆=∆=∆=∆=∆
از دیده راوی :
تاکه میچی که مشخصاً گیج شده بود پرسید
تاکه : کجا داریم میریم ؟
دراکن : خونه من یه جا همین نزدیکیهاست
دراکن به سمت یه ساختمون شیش طبقه رفت
تاکه میچی با ذوق گفت : عادلانه نیست ! تو بچه شهری
دراکن با غرغر گفت : جای خیلی چندشیه
وارد اتاق دراکن شدن ( کسای که انیمه رو یادشونه انتظار نداشتید که اونجا هارو هم تو سناریوم بیارم 🗿✨)
دراکن : من خانواده ای ندارم برای همین کسای که اینجان بزرگم کردن
تاکه میچی توی ذهنش : یه جوری میکه انگار عادیه
دراکن خندید : خنده داره به جز مایکی و سوزومه تو تنها کسی هستی که تا حالا اوردمش خونم
تاکه میچی اطراف اتاق نگاه کرد حالا میفهمید دراکن چرا انقدر بالغ به نظر میرسه
یه دفعه چشم تاکه میچی خورد به یه دیوار پر از عکس
تاکه با ذوق : وای این که مایکیه ! اینم میتسویاست ...اونم اما - چانه
لبخند مسخره و احمقانه ای روی صورت تاکه نشست : ببینم دراکن خیلی دوستش داری مگه نه ؟
دراکن : خفه شو!
دراکن رفت و کنار تاکه میچی نشست : اینها کسای ان که برام مهمن اگه یه بلای سر یکیشون میومد منم کازوتورا رو میکشتم میدونم ...میدونم اشتباهه ولی ذر کل ممنونم که جلوی مایکی رو گرفتی من...نمیتونستم
×=×=×=×=×
چند دقیقه بعد:
تاکه میچی از خونه دراکن بیرون اومد و اروم اروم به سمت خونه خودش میرفت و توی ذهنش با خودش حرف میزد: الان میفهمم دراکن چه حسی داره منم دارم برای کسایی که برام مهمن تموم تلاشم رو میکنم
+(+(+(+(+(+
۱۵ اگوست ۲۰۰۵
امشب جلسه تومان بود به نظر جلسه مهمی میومد
همه سرجاهاشون وایستادن
دراکن : بیاید جلسه رو شروع کنیم
مایکی رفت روی سکو و پشت سرش هانما و چیفویو اومدن پچ پچ و سرو صدا به خاطر بودن یک عضو والهالا داخل تومان شروع شد
سوزومه : همه ساکت !!
از حق نگذریم تومان به صورت عجیبی به حرف سوزومه گوش میداد
دراکن : جلسه امروز میخواد شروع بشه
سوزومه زمزمه وار گفت: میخوام هالووین خونین رو تموم کنیم
مایکی با صدای بلند گفت: توی هالووین خونین تومان ۱۵۰ نفر و والهالا ۳۰۰ نفر بود با اینکه این تخمین به ضرر ما بود ولی شما تمام تلاشتونرو کردید و ما تونستشم نهایتن پیروز بشیم حالا کاپیتان والهالا اینجاست
هانما جلو اومد و صداش رو صاف کرد : من هانما شوجی از گنگ والهالام ! والهالا برای مدت طولانی هیچ فرمانده ای نداشت برای همین بعد از باختن توی این نبرد ما تصمیم گرفتیم به تومان بیایم از حالا به بعد والهالا به توکیو مانجی میپونده
تیکه اخر جملش رو با تاکید گفت انگار میخواست همه رو مطمئن کنه
اعضای تومان هیجان زده بودن تومان به صورت تخمینی ۴۵۰ نفر میشد !!! این عدد خیلی زیادی بود اگر افراد گنگ انقدر بودن مطمئن در هیچ نبردی شکست نمیخوردن
تاکه میچی توی ذهن : نه ...مـ...ما جلوی کشته شدن کازوتورا رو گرفتیم ولی اگه والهالا بخشی از تومان بشه همه چیز دوباره تکرار میشه !!!
هانما: البته همه این ها به لطف کیساکی تتاست
کیساکی از بین جمعیت رو شد و به سمت سکو رفت تقریباً همه داشتن تشویقش میکردن
تاکه میچی حالش داشتید میشد در حالی که همه خوشحال بودن اون تنها کسی بود که میدونست این تصمیم چقدر اشتباهه و چه نتایجی داره
البته شاید هم فقط خودش فکر میکرد تنها نفره ...
[][][][][][][][]
بقیه پارت بعد
(~‾▿‾)~
بیگناهانه بی خبر
از دید تاکه میچی :
از کانون اصلاح و تربیت بیرون اومدیم جو عجیبی داشت انگار یه چیزی گلوم رو گرفته بود و میخواست خفم کنه تازه مکالمه دراکن و کازوتورا هم عجیب و در عین حال غمگین بود اه هیچ غلطی نتونستم تو هالووین خونین بکنم باجی مُرد و کازوتورا هم دستگیر شد ...ولی مایکی کازوتورا رو نکشت پس جلوی اون اینده ای که کیساکی توش تومان رو شیطانی میکنه گرفتم ؟
یه دفعه به خودم اومدم و دنبال دراکن راه افتاده بودم یه جای که درست نمیشناختمش ساختمون های بلند و مرتفع داشت خیلی خیلی هم شلوغ بود
∆=∆=∆=∆=∆=∆=∆
از دیده راوی :
تاکه میچی که مشخصاً گیج شده بود پرسید
تاکه : کجا داریم میریم ؟
دراکن : خونه من یه جا همین نزدیکیهاست
دراکن به سمت یه ساختمون شیش طبقه رفت
تاکه میچی با ذوق گفت : عادلانه نیست ! تو بچه شهری
دراکن با غرغر گفت : جای خیلی چندشیه
وارد اتاق دراکن شدن ( کسای که انیمه رو یادشونه انتظار نداشتید که اونجا هارو هم تو سناریوم بیارم 🗿✨)
دراکن : من خانواده ای ندارم برای همین کسای که اینجان بزرگم کردن
تاکه میچی توی ذهنش : یه جوری میکه انگار عادیه
دراکن خندید : خنده داره به جز مایکی و سوزومه تو تنها کسی هستی که تا حالا اوردمش خونم
تاکه میچی اطراف اتاق نگاه کرد حالا میفهمید دراکن چرا انقدر بالغ به نظر میرسه
یه دفعه چشم تاکه میچی خورد به یه دیوار پر از عکس
تاکه با ذوق : وای این که مایکیه ! اینم میتسویاست ...اونم اما - چانه
لبخند مسخره و احمقانه ای روی صورت تاکه نشست : ببینم دراکن خیلی دوستش داری مگه نه ؟
دراکن : خفه شو!
دراکن رفت و کنار تاکه میچی نشست : اینها کسای ان که برام مهمن اگه یه بلای سر یکیشون میومد منم کازوتورا رو میکشتم میدونم ...میدونم اشتباهه ولی ذر کل ممنونم که جلوی مایکی رو گرفتی من...نمیتونستم
×=×=×=×=×
چند دقیقه بعد:
تاکه میچی از خونه دراکن بیرون اومد و اروم اروم به سمت خونه خودش میرفت و توی ذهنش با خودش حرف میزد: الان میفهمم دراکن چه حسی داره منم دارم برای کسایی که برام مهمن تموم تلاشم رو میکنم
+(+(+(+(+(+
۱۵ اگوست ۲۰۰۵
امشب جلسه تومان بود به نظر جلسه مهمی میومد
همه سرجاهاشون وایستادن
دراکن : بیاید جلسه رو شروع کنیم
مایکی رفت روی سکو و پشت سرش هانما و چیفویو اومدن پچ پچ و سرو صدا به خاطر بودن یک عضو والهالا داخل تومان شروع شد
سوزومه : همه ساکت !!
از حق نگذریم تومان به صورت عجیبی به حرف سوزومه گوش میداد
دراکن : جلسه امروز میخواد شروع بشه
سوزومه زمزمه وار گفت: میخوام هالووین خونین رو تموم کنیم
مایکی با صدای بلند گفت: توی هالووین خونین تومان ۱۵۰ نفر و والهالا ۳۰۰ نفر بود با اینکه این تخمین به ضرر ما بود ولی شما تمام تلاشتونرو کردید و ما تونستشم نهایتن پیروز بشیم حالا کاپیتان والهالا اینجاست
هانما جلو اومد و صداش رو صاف کرد : من هانما شوجی از گنگ والهالام ! والهالا برای مدت طولانی هیچ فرمانده ای نداشت برای همین بعد از باختن توی این نبرد ما تصمیم گرفتیم به تومان بیایم از حالا به بعد والهالا به توکیو مانجی میپونده
تیکه اخر جملش رو با تاکید گفت انگار میخواست همه رو مطمئن کنه
اعضای تومان هیجان زده بودن تومان به صورت تخمینی ۴۵۰ نفر میشد !!! این عدد خیلی زیادی بود اگر افراد گنگ انقدر بودن مطمئن در هیچ نبردی شکست نمیخوردن
تاکه میچی توی ذهن : نه ...مـ...ما جلوی کشته شدن کازوتورا رو گرفتیم ولی اگه والهالا بخشی از تومان بشه همه چیز دوباره تکرار میشه !!!
هانما: البته همه این ها به لطف کیساکی تتاست
کیساکی از بین جمعیت رو شد و به سمت سکو رفت تقریباً همه داشتن تشویقش میکردن
تاکه میچی حالش داشتید میشد در حالی که همه خوشحال بودن اون تنها کسی بود که میدونست این تصمیم چقدر اشتباهه و چه نتایجی داره
البته شاید هم فقط خودش فکر میکرد تنها نفره ...
[][][][][][][][]
بقیه پارت بعد
(~‾▿‾)~
- ۷۱۳
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط