{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊
سایه های عشق
.📜
.🖇️
.📜
پارت پنج:

چند روز بعد، تهیونگ دوباره به عمارت آمد. اینبار وقتی جونگکوک سر جلسه بود و جیمین هم همراه رفته بود. تهیونگ با دو تا از محافظ‌های خودش وارد سالن شد و یونا را در حال خوردن چای زنجبیلی پیدا کرد.

تهیونگ با لبخندی که در عین مهربانی، مصمم بود گفت: یونا، وقتشه بریم.

یونا با تعجب گفت: کجا؟

تهیونگ به محافظ‌هایش اشاره کرد و یکی از آنها آرام دستش را گرفت: به فرانسه. به یه جای دور که جونگکوک هیچوقت پیدات نکنه. اونجا با من زندگی می‌کنی، امن و آروم.

یونا سعی کرد دستش را پس بکشد: نه... من اینجا می‌خوام بمونم. جونگکوک به من اذیت نمی‌کنه.

تهیونگ جلو رفت و با صدای آرام اما محکم گفت: جونگکوک بهت اذیت نمی‌کنه، ولی هانا می‌کنه. من دیشب دیدمش که داشت با یه چاقو توی دستش توی باغچه پرسه می‌زد. اون می‌خواد بهت آسیب بزنه. تنها راه نجاتت، رفتن با منه.

یونا مکث کرد. ترس در چشم‌هایش نمایان شد. تهیونگ دستش را گرفت و اینبار مقاومت نکرد. او را سوار ماشین کردند و راهی فرودگاه شدند. هواپیما دو ساعت دیگر پرواز داشت. تهیونگ در ماشین کنارش نشست و گفت: نگران نباش، جونگکوک نمی‌فهمه تا وقتی که برسیم فرانسه.

اما همین که به فرودگاه رسیدند و تهیونگ داشت بلیت‌ها را چک می‌کرد، صدای چندین ماشین سیاه جلوی ترمینال پیچید. درها باز شد و جونگکوک با چهره‌ای سنگی و جیمین پشت سرش، از ماشین اول پیاده شد.
جونگکوک با قدم‌های بلند و محکم به سمت تهیونگ آمد و گفت: فکر کردی می‌تونی از من بدزدی، برادر؟

تهیونگ یونا را پشت سرش پنهان کرد: اون رو دوست دارم، جونگکوک. بیشتر از تو.

جونگکوک خندید، اما خنده‌اش سرد بود: عشق نیست، دزدی‌ست. ولی من بهت یه فرصت می‌دم. یا یونا رو به من می‌دی و خودت تنها می‌ری فرانسه، یا هر دو رو نابود می‌کنم. انتخاب با توست.

تهیونگ نگاهی به یونا انداخت. اشک در چشم‌هایش جمع شده بود. یونا با صدای گرفته گفت: تهیونگ... ولش کن. من نمی‌خوام برم.

تهیونگ برای لحظه‌ای مکث کرد. بعد با ناامیدی، دست یونا را رها کرد و گفت: برو... اما بدون که من تا آخرین نفس عاشقتم.

یونا به سمت جونگکوک دوید. جونگکوک دستش را گرفت و محکم به سینه‌اش چسباند. به تهیونگ نگاه کرد و گفت: برو، و دیگه برنگرد.

تهیونگ تنها و شکسته، سوار هواپیما شد و به فرانسه رفت. جونگکوک در میان ازدحام فرودگاه، یونا را در آغوش گرفت و در گوشش گفت: دیگه هیچوقت رهایت نمی‌کنم.

یونا در آغوشش گریه کرد، اما اینبار گریه‌اش از آرامش بود، نه از ترس.

---
با اینکه شرط ها نرسید گذاشتم
ولی بعدی هارو برسونید لطفا🥺💋🌕🌈
دیدگاه ها (۱)

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊سایه های عشق.📜.🖇️.📜پارت شش: هانا از آن روزی ک...

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊سایه های عشق.📜.🖇️.📜پارت هفتم: جونگکوک ساعت سه...

همه بگیننننن♥️♥️♥️🌕🌕🌕

سلام بچها لطفا شرط هارو سریع برسونید واقعا ۵ تا کامنت انقدر ...

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊سایه های عشق.📜.🖇️.📜پارت سه: دو روز از آن شب ...

#تاج_و_طوفانپارت ۶۱: دستور شاهزادهچند ثانیه سکوت سنگینی بین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط