پنج روز از ملاقات لایرا و امیلی به سرعت نور گذشت که این یعنی ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶⁷
.......................................................
پنج روز از ملاقات لایرا و امیلی به سرعت نور گذشت؛ که این یعنی امیلی پنج روز به مراسم عروسی اش نزدیک شده بود. همین موضوع باعث شده بود امیلی روز به روز مضطرب تر شود و شب ها به سختی به خواب برود. اما نیکولاس دقیقا برعکس بود. مثل روز های عادی زندگی میکرد و به کارش میرسید و تمام آمادگی سازی مراسم را به کارلو و بقیه سپرده بود. امیلی هم این پنج روز با لایرا در تماس بود و در مورد مسائل مختلف با لایرا مشورت میکرد. هوا از دو روز گذشته دوباره بارانی شده بود که این موضوع استرس امیلی را بیشتر کرده بود و مدام به این فکر میکرد که نکنه باران تجهیزات را خراب کند و یا اینکه در روز عروسی باران ببارد. تا حالا تمام پک نیکولاس و پک لئوناردو که البته حالا برای نیکولاس بود و حتی تمام پک های دیگر که نیکولاس با آنها روابطی داشت درباره این عروسی متوجه شده بودند و از دو روز قبل مدام هدیه هایی از طرف سران پک ها، آلفا ها و ... آمده بود. امیلی روی کاناپه نشسته بود و با گوشی اش در فضای مجازی مدل های مختلف از گل آرایی ها را نگاه میکرد که صدای در آمد و نیکولاس با جعبه ای وارد شد. امیلی سرش را به طرف نیکولاس برگرداند و گفت"این چیه؟... باز هم یه هدیهست؟" نیکولاس سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت"آره..." و به طرف امیلی آمد و جعبه را جلوی امیلی روی میز گذاشت. امیلی پرسید"خب... از طرف کیه؟..." نیکولاس درحالی که با اخم کمرنگی به جعبه خیره شده بود گفت"کارتش رو ببین..." امیلی کارت آویزان به جعبه را نگاه کرد و با دیدن اسم پدر و مادرش شوکه شد. نگاهی به نیکولاس کرد و گفت"توش چیه؟...." نیکولاس شانه اش را بالا انداخت و گفت"ندیدم... گفتم شاید تو بخوای اول ببینی..." امیلی سرش را تکان داد و آرام جعبه را باز کرد. توی جعبه یک ست کت و دامن کاملا مشکی با یک نامه بود. نیکولاس با دیدن لباس تماما مشکی اخم کرد. امیلی نامه را باز کرد. توی نامه نوشته بود"امیدوارم ذره ای بابت مرگ لئو متاسف باشی! تو مقصر مرگ اونی! عروسیت مبارک. از این به بعد ما تو رو نمیشناسیم. از طرف پدر و مادر فقیدت" امیلی اخم کرد و چشمانش اشکی شد، نمیدانست این احساسی که دارد خشم است یا غم. درحالی که نامه را روی لباس گذاشت رو به نیکولاس گفت"فکر نکنم پدر و مادرم به عروسی بیان..." خنده ای کرد و با حالت شوخی گفت"فکر کنم باید روی فامیل تو حساب کنیم..." نیکولاس کنار امیلی نشست و بوسه کوتاهی روی دستش زد و گفت"ناراحت نباش، کوچولو... اونا ارزش ندارن... در ضمن من هم مثل تو هم............
...........................................................
پارت دوممون🎀❤
.......................................................
پنج روز از ملاقات لایرا و امیلی به سرعت نور گذشت؛ که این یعنی امیلی پنج روز به مراسم عروسی اش نزدیک شده بود. همین موضوع باعث شده بود امیلی روز به روز مضطرب تر شود و شب ها به سختی به خواب برود. اما نیکولاس دقیقا برعکس بود. مثل روز های عادی زندگی میکرد و به کارش میرسید و تمام آمادگی سازی مراسم را به کارلو و بقیه سپرده بود. امیلی هم این پنج روز با لایرا در تماس بود و در مورد مسائل مختلف با لایرا مشورت میکرد. هوا از دو روز گذشته دوباره بارانی شده بود که این موضوع استرس امیلی را بیشتر کرده بود و مدام به این فکر میکرد که نکنه باران تجهیزات را خراب کند و یا اینکه در روز عروسی باران ببارد. تا حالا تمام پک نیکولاس و پک لئوناردو که البته حالا برای نیکولاس بود و حتی تمام پک های دیگر که نیکولاس با آنها روابطی داشت درباره این عروسی متوجه شده بودند و از دو روز قبل مدام هدیه هایی از طرف سران پک ها، آلفا ها و ... آمده بود. امیلی روی کاناپه نشسته بود و با گوشی اش در فضای مجازی مدل های مختلف از گل آرایی ها را نگاه میکرد که صدای در آمد و نیکولاس با جعبه ای وارد شد. امیلی سرش را به طرف نیکولاس برگرداند و گفت"این چیه؟... باز هم یه هدیهست؟" نیکولاس سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت"آره..." و به طرف امیلی آمد و جعبه را جلوی امیلی روی میز گذاشت. امیلی پرسید"خب... از طرف کیه؟..." نیکولاس درحالی که با اخم کمرنگی به جعبه خیره شده بود گفت"کارتش رو ببین..." امیلی کارت آویزان به جعبه را نگاه کرد و با دیدن اسم پدر و مادرش شوکه شد. نگاهی به نیکولاس کرد و گفت"توش چیه؟...." نیکولاس شانه اش را بالا انداخت و گفت"ندیدم... گفتم شاید تو بخوای اول ببینی..." امیلی سرش را تکان داد و آرام جعبه را باز کرد. توی جعبه یک ست کت و دامن کاملا مشکی با یک نامه بود. نیکولاس با دیدن لباس تماما مشکی اخم کرد. امیلی نامه را باز کرد. توی نامه نوشته بود"امیدوارم ذره ای بابت مرگ لئو متاسف باشی! تو مقصر مرگ اونی! عروسیت مبارک. از این به بعد ما تو رو نمیشناسیم. از طرف پدر و مادر فقیدت" امیلی اخم کرد و چشمانش اشکی شد، نمیدانست این احساسی که دارد خشم است یا غم. درحالی که نامه را روی لباس گذاشت رو به نیکولاس گفت"فکر نکنم پدر و مادرم به عروسی بیان..." خنده ای کرد و با حالت شوخی گفت"فکر کنم باید روی فامیل تو حساب کنیم..." نیکولاس کنار امیلی نشست و بوسه کوتاهی روی دستش زد و گفت"ناراحت نباش، کوچولو... اونا ارزش ندارن... در ضمن من هم مثل تو هم............
...........................................................
پارت دوممون🎀❤
- ۳.۱k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط