{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امیلی زیر لب به این حساسیت نیکولاس خندید که باعث شد نیکولاس ابرویی بالا ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁶
......................................................
امیلی زیر لب به این حساسیت نیکولاس خندید که باعث شد نیکولاس ابرویی بالا بیندازد. نیکولاس با پوزخندی که روی لبش نقش بسته بود گفت"داری از زجر کشیدن من لذت میبری، کوچولو؟..." و فشار دستش را روی کمر امیلی برای لحظه ای بیشتر کرد. حالا به اتاق رختکن رسیده بودند. امیلی ایستاد و زمزمه وار گفت"شاید... تو هم توی کلیسا از سرخ شون من لذت بردی... درست میگم؟...." نیکولاس آرام خندید و گفت"لعنتی... سرخ شدنت خیلی بامزه‌ست..." امیلی خنده ریزی کرد و برای لحظه ای به روبرویش، انتهای راهرو در تاریکی نگاه کرد. چیزی که میدید را باور نمی‌کرد. سریع نیکولاس را به داخل اتاق رختکن هل داد و خودش داخل رفت. نیکولاس که جا خورده بود گفت"چی..." اما حرفش با دست امیلی روی دهانش قطع شد. امیلی گفت"هیسسس!... لعنتی.. لعنت به چشمام!... اصلا چرا من دهن تورو گرفتم!؟..." و دستش را از روی دهان نیکولاس برداشت و روی چشمانش گذاشت. نیکولاس با تعجب به امیلی خیره شده بود. امیلی با عجز گفت"لعنت بهش... چندش ترین جیزی بود که امشب دیدم". نیکولاس سرش را کمی بیرون برد و کارلو را دید. کارلو مشغول بوسیدن دختری بود. نیکولاس با پوزخند زمزمه کرد"خدای من!... پسر، کارلو به هیچ دختری رحم نمیکنه..." و بعد کارلو کمی کنار رفت و نور ماه روی صورت دختری افتاد که کارلو او را میبوسید افتاد. چشمان تیزبین نیکولاس دختر را شناخت و با همان پوزخند ابرویی بالا انداخت و گفت"اوه!... امممم... کوچولو به نظرم دوست داری ببینی دختره کیه..." امیلی دستش را از روی صورتش برداشت و کمی سرش را بیرون برد و به دیدن دختر شوکه شد، کاملا شوکه. امکان نداشت! او لایرا بود؟ نیکولاس به قیافه ی امیلی که شبیه به علامت سوال شده بود نگاه کرد گفت"دختر عموت نیست؟... همون لایرا؟..." امیلی به داخل اتاق رختکن برگشت و گفت"لعنتی..." کارلو داشت لایرا را به طرز فجیعی با ولع می‌بوسید؛ دستانش را روی بدن لایرا حرکت میداد. امیلی حاضر بود شرط ببندد که لایرا مست است. نیکولاس خنده ریزی کرد و گفت" کارلو ی لعنتی.... رسما توی حلق دختر عموته!..." امیلی وسط اتاق رختکن روی زمین نشست و با چشمان گشاد شده از تعجب گفت"باورم نمیشه... خدای من... لایرا..." و بعد دوباره دستانش را روی صورتش گذاشت. نیکولاس درحالی که به سمت کمد می‌رفت گفت"بهتره باور کنی..." و در کمد را باز کرد. امیلی گفت"لایرا نمی‌خواست منتظر جفتش باشه؟... و همچنین کارلو؟..." نیکولاس درحالی که کت سفید امیلی را بیرون می آورد گفت"اینطور که معلومه..............
.........................................................
یه بازنشرمون نشه؟😁💙
دیدگاه ها (۸)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁷............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁵............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁹............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط