𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶⁸

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶⁸
......................................................
نیکولاس کنار امیلی نشست و بوسه کوتاهی روی دستش زد و گفت"ناراحت نباش، کوچولو... اونا ارزش ندارن... در ضمن من هم مثل تو هم... والدین مادرم رو حتی نمیشناسم و از خانواده پدرم... فقط عموم هست که توی این کشور نیست... مکزیکه..." وقتی نیکولاس درباره عمویش حرف می‌زد لحنش کمی تغییر کرد. نیکولاس ادامه داد"منو ببین... بدون اونا زندگی میکنم و اهمیت نمیدم... و قرار نیست عموم رو به عروسی دعوت کنم..." امیلی هنوز هم چشمانش اشکی بود، گفت"میدونم... فقط میخوام بدونم چرا به لئو بیشتر از من اهمیت میدن..." موهایش را پشت گوشش زد و ادامه داد"بخاطر اون حتی حاضر نیستن به مراسم عروسی دخترشون بیان... من تنها فرزندشونم... و حالا چی؟... اونا منو طرد کردن..." اشک امیلی هر لحظه امکان داشت روی گونه اش جاری شود و امیلی به سختی خودش را کنترل کرده بود و لبش را گاز می‌گرفت. قلب نیکولاس و گرگش از این حالت امیلی به درد آمده بودند. به آرامی دستانش را دور کمر امیلی حلقه کرد و او را در آغوش گرفت و گفت"هیسسس... آروم باش کوچولو..." امیلی که واقعا به این آغوش که از طرف جفتش بود نیاز داشت، دستانش را دور گردن نیکولاس حلقه کرد و صورتش را در گردن او فرو برد. مثل بچه ای که از هم سن و سالانش کتک خورده بود. لحظه ای بعد اشکانش سرازیر شدند و تیشرت نیکولاس را خیس کردند. امیلی که سرش را در گردن نیکولاس برده بود، رایحه ی او را با تمام وجود نفس کشید. واقعا نیکولاس باعث میشد که آرام شود. لحظه ای بعد نیکولاس امیلی را از خود کمی جدا کرد و به صورتش نگاه کرد. تار مویی به پیشانی امیلی چسبیده بود و رد اشک هایش روی گونه اش قابل دیدن بود. نیکولاس درحالی که یک دستش را روی کمر امیلی نگه داشته بود با دست دیگرش گونه امیلی را لمس کرد و گفت"حالا تو برای من کافی هستی... نیازی به فامیل لعنتیم ندارم... پس تو هم این کارو کن... مثل من..." امیلی سرش را تکان داد. نیکولاس صورتش را به طرف امیلی خم کرد و لب هایش را روی لب های او گذاشت. طعم بوسه ی نیکولاس با شوری اشک های امیلی ترکیب شده بود و بوسه نیکولاس مثل آرامش بخشی برای امیلی بود که ذهن امیلی را از والدینش دور میکرد و تمرکزش را دوباره به سمت نیکولاس برمی‌گرداند. زبان نیکولاس آرام و صبور روی خط لب امیلی حرکت می‌کرد و طعم لب امیلی را با وجودش حس میکرد و دست دیگرش را روی کمر امیلی حرکت میداد. کمی از امیلی فاصله گرفت تا به امیلی فرصت تنفس بدهد. با لبخندی در حالی که به اندازه تار مویی با لب های امیلی فاصله داشت زمزمه کرد"فقط به عروسی فکر کن، کوچولو..." با هر کلمه ای که نیکولاس میگفت، لبش، لب امیلی را لمس میکرد. امیلی واقعا خوشحال بود که نیکولاس کنارش بود...........
..........................................................
پارت آخرمون👍🏻💖💞
دیدگاه ها (۹)

𝖕𝖆𝖗𝖙12سوهو همان شب دوباره سراغش آمد.مارال در اتاقش بود. داشت...

چندپارتی جونگ کوک

Heir of Light and Darknesspart : 5جونگ‌کوک اون قسمت و میمکید...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

#my.sexy.toy. psrt 8 فیلیکس سرش رو از روی شانه‌ی هی...

کپشنننن پرنسس😫🎀عروسک من😈🔞پارت پنجاه و هشت وارد خونه شدیم ن‌ل...

«𝓭𝓪𝓻 𝓼𝓪𝓲𝓮𝔂𝓲 𝓽𝓸»« پارت : هفتم » پیشونی پسر رو بوسید . کوک سرش...

کپشننننن 🤭🎀عروسک من😈🔞پارت شصت و پنج ...نیک رفته بود بیرون م...

پارت سوم..... :)

کپشنننن🛐🛐🛐عروسک من😈🔞پارت هفتاد و هشت دستاشو آروم از روی ســ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط