{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاه عادت می کنی ...

گاه عادت می کنی ...
به عدم حضور بعضی ها در زندگی ـیت ...
به نبودنشان ...
به اینکه با خیالشان غرق خواب شوی ...
به اینکه تصور کنی ...
صدای پایشان را روی برگها ی رنگارنگ پاییز ...
به اینکه دستهایت با رویای قدم زدنی ...
در زمستان گرم شود ...
به اینکه دلت با رویایشان گرم شود ...
همیشه دوست خواهی داشت ...
رویایت را گره بزنی به واقعیت ...
واقعیتـ ـی گرم و خواستنی برایت ...
ناگهان پرنده آرزویت رد می شود ...
گره را می زند و پر می زند و می رود ...
دیگر با خیالی غرق خواب نمی شوی ...
دیگر چشمت با یک خواب شیرین بعید ...
به روی صبح باز نمی شود ...
دیگر صدای خش خش برگ ها در پاییز ...
در کنارت از تو یک دیوانه نمی سازد
دیگر دستهایت را ...
داخل جیب های پالتویت فرو نمی بری ...
حالا گره زده شده خیالت با واقعیت ...
و تو انقدر شور و اشتیاق ...
و هیجان وجودت را لبریز کرده است ...
که توجه نخواهی کرد ...
چقدر گره را سرسری زد ...
و رفت پرنده آبی کوچکت ...
اعتماد می کنی به طناب گره خورده خیالت ...
فرو میروی به عمق عمیق ترین ...
دره ها و سیاهی ها ...
و انجا که در اوج اعتماد ...
اوج سیاهی دره تاریک هستی ...
گره شل می شود ...
و سقوط خواهی کرد ...
به عمق دره تنهایی ـیت ...
یک شوک عظیم حاصل از سقوط سهمگین ـت ...
تو را یادآور میشود هنوز همان دیوانه پاییزی ...
دیدگاه ها (۱۹)

ﻧﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮﮐﺲ ﮐﻪ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽ ﻧﺸﺪ ...ﺗﻮ ﺭﺍ ...ﺩﻟﺖ ﺭﺍ ...ﺻﺪﺍﻗﺘﺖ ...

جمعه ها دلگیرند ...و معلوم نیست ...در هر جمعه ...چند دل شکس...

پَرسه می زَنَم دَر خیال ...خودَم را به جُرعه ای شِعر ...مِهم...

دلگیـــرم .....از کسـی کــه مـــرا .....غـرق خـودش کــرد ......

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۱۸

**پارت ۱۴: آنچه پنهان مانده بود**سکوتی عجیب بعد از طوفانِ نب...

سادیسم دارم...😈بخونین و حرص بخورین😈*****پارت ۱۵: بیداری در س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط