روزی سونی یا سرعت به سمت امرضا رفت انگار از اون کمک میخوا
روزی سونی یا سرعت به سمت امرضا رفت انگار از اون کمک میخواست...به همین دلیل سونی گفت:
《امرضا! به کمکت نیاز دارم! باید بهم یاد بدی که چطوری توی جنگ آماده باشم و اصلا اسلیم نشم...》
امرضا کمی لبخند زد و رفت توی اتاق جنگی
امرضا : 《خیل خب سونی...برای اینکه قوی تر به نظر برسی باید یکچیز هایی رو بهت بگم و یاد بگیری...》
سونی کنجکاو شد و گفت :《چه چیز هایی رو؟》
امرضا :《تو باید درونتو نشون بدی...》
سونی :《د..درونمو؟...منظورت چیه؟...》
امرضا :《تو باید درونتو نشون بدی...یعنی باید بزاری درونت کارشو بکنه...درونت یه موجود خیلی وحشتناکی هست هرکاری دلش میخواد میکنه...ولی تو متوجه نمیشی...》
سونی :《خب...چطوری بزارم درونم بیاد جلو؟》
امرضا :《باید به اتفاقی که برات خیلی بد یا غم انگیز بود فکر کنی...درونت خودش میاد...》
امرضا تقریبا آماده شده بود
امرضا :《قراره یبار امتحان کنیم...یبار میجنگیم...》
امرضا انگشت دستش را شکاند و پوزخندی زد...انگار درونش است. شمشیر را برداشت و سونی کمی حس ترس کرد و سپس...به خاطره غم انگیز فکر کرد...درون سونی اومد جلو و آماده جنگ بود.
امرضا کمی خندید و شمشیر را دو بار چرخاند
و شروع کرد به جنگیدن!!
آنها هر دو سرعت زیادی داشتن!!
امرضا چون درونش از درون سونی خطرناک تر بود یک شمشیر به چشم سونی خورد...
سونی با عصبی حرف زد...
سونی :《قبلش کهه...
گفته بود:
سونی: 《تو یه دروغگویی! تو عاشق هانا شدی تو قصد داری مارو بکشییی!!!! تو با اون دکتر یه رابطه ای داری! چرا نمیزاری منم یکی مثل شماها بشم ها؟؟!!》
امرضا کمی سکوت زد...یاد خاطره ای افتاد...
که یهو سونی با سرعت به امرضا حمله میکنه و امرضا هم تعجب میکنه و شمشیرش جلوی شمشیر سونی رو گرفت...درون سونی خطرناک تر شد و یک ضربه محکم به امرضا زد...زخم بزرگی...
امرضا لبخند زد...انگار از این کار لذت برده است
امرضا با احتیاط برمیگردد
امرضا :《کارت فوقالعاده بود...بهت تبریک میگم...حالا تت برای جنگ آماده هستی...
سونی :《تو...چه مرگته؟!...》
سونی به خودش برمیگرده و میبینه که امرضا آسیب بدی دیده...سپس شروع به گریه کردن کرد. امرضا متوجه گریه سونی شد...با احتیاط به بغل سونی رفت...سونی به سختی حرف میزند
سونی: 《منو ببخشید...نمیدونم چم شده...》
امرضا: 《اشکال نداره...مهم اینه که تو جنگ رو یاد گرفتی...》
پایان خوش~
《امرضا! به کمکت نیاز دارم! باید بهم یاد بدی که چطوری توی جنگ آماده باشم و اصلا اسلیم نشم...》
امرضا کمی لبخند زد و رفت توی اتاق جنگی
امرضا : 《خیل خب سونی...برای اینکه قوی تر به نظر برسی باید یکچیز هایی رو بهت بگم و یاد بگیری...》
سونی کنجکاو شد و گفت :《چه چیز هایی رو؟》
امرضا :《تو باید درونتو نشون بدی...》
سونی :《د..درونمو؟...منظورت چیه؟...》
امرضا :《تو باید درونتو نشون بدی...یعنی باید بزاری درونت کارشو بکنه...درونت یه موجود خیلی وحشتناکی هست هرکاری دلش میخواد میکنه...ولی تو متوجه نمیشی...》
سونی :《خب...چطوری بزارم درونم بیاد جلو؟》
امرضا :《باید به اتفاقی که برات خیلی بد یا غم انگیز بود فکر کنی...درونت خودش میاد...》
امرضا تقریبا آماده شده بود
امرضا :《قراره یبار امتحان کنیم...یبار میجنگیم...》
امرضا انگشت دستش را شکاند و پوزخندی زد...انگار درونش است. شمشیر را برداشت و سونی کمی حس ترس کرد و سپس...به خاطره غم انگیز فکر کرد...درون سونی اومد جلو و آماده جنگ بود.
امرضا کمی خندید و شمشیر را دو بار چرخاند
و شروع کرد به جنگیدن!!
آنها هر دو سرعت زیادی داشتن!!
امرضا چون درونش از درون سونی خطرناک تر بود یک شمشیر به چشم سونی خورد...
سونی با عصبی حرف زد...
سونی :《قبلش کهه...
گفته بود:
سونی: 《تو یه دروغگویی! تو عاشق هانا شدی تو قصد داری مارو بکشییی!!!! تو با اون دکتر یه رابطه ای داری! چرا نمیزاری منم یکی مثل شماها بشم ها؟؟!!》
امرضا کمی سکوت زد...یاد خاطره ای افتاد...
که یهو سونی با سرعت به امرضا حمله میکنه و امرضا هم تعجب میکنه و شمشیرش جلوی شمشیر سونی رو گرفت...درون سونی خطرناک تر شد و یک ضربه محکم به امرضا زد...زخم بزرگی...
امرضا لبخند زد...انگار از این کار لذت برده است
امرضا با احتیاط برمیگردد
امرضا :《کارت فوقالعاده بود...بهت تبریک میگم...حالا تت برای جنگ آماده هستی...
سونی :《تو...چه مرگته؟!...》
سونی به خودش برمیگرده و میبینه که امرضا آسیب بدی دیده...سپس شروع به گریه کردن کرد. امرضا متوجه گریه سونی شد...با احتیاط به بغل سونی رفت...سونی به سختی حرف میزند
سونی: 《منو ببخشید...نمیدونم چم شده...》
امرضا: 《اشکال نداره...مهم اینه که تو جنگ رو یاد گرفتی...》
پایان خوش~
- ۲۵۱
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط