{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فریب

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁴⁷

وقتی باهاش چشم تو چشم شد از حرکت بازموند.

داهی آروم و کم کم نگاه ازش گرفت و پرونده به دست به مسیرش ادامه داد، طوری که انگارحواسش نبوده.
اما کاملا برعکس...

باورش نمیشد، دستاشو باز کرد." چه خبره..؟"

شاید حالتی به نظر برسه که داهی به اصطلاح میخواد خودشو بگیره اما نه.
این اضطراب داهی بود که اونو مجبور به همچین رفتاری میکرد.

بهرحال اون فکر می‌کرد جونگکوک دوست دختر داره و چیزایی که حس میکنه فقط یه فکره؛ طوری که انگار یه احساسات اشتباه داره شروع میشه و باید ازش خلاص شه...

کمی زودتر از ساعت کاری از اتاق خارج شده بود و جلوی آسانسور منتظر ایستاده بود تا شاید داهی رو ببینه و باهم برگردن.
۱۰ دقیقه
یک ربع

نیم ساعت!
داهی درکار نبود.

شاید چون اینو پیش‌بینی کرده بود و مشغول سروکله زدن با پله ها بود...
عصبی در آسانسور رو کشید.
_______________

لش رو کاناپه نشست و نوشیدنی تلخش رو سر کشید.
جیمین:" خوب به نظر نمیرسی"

فقط چشماشو بست.

جیمین:" با داهی چطور پیش میره؟"

چشماشو باز کرد و رو برگردوند تا با جیمین که پشت سرش تو آشپزخونه بود حرف بزنه." نمیدونم برام عجیب میزنه"

جیمین ابرو بالا انداخت:" عجیب میزنه؟"

" آره انگار ازم دوری میکنه.. نمیدونم یا شاید من نمیتونم بهش نزدیک شم"

دوباره برگشت و لش نشست و سرشو رو به بالا تکیه داد." نمیدونم چیکار کنم"

جیمین:" معلومه خب هیچکاری نمیکنی
ببین این با مخ زنیای تو که چند روزه تموم میشن فرق داره
میخوای دختره رو دلباخته و وابسته کنی"

جیمین:"پسر تو باید یکم عاشق پیشه باشی"

"چی؟"

"یعنی توجه نشون بدی، جنتلمن باشی
باید به جزئیات و علایق توجه کنی و همه چیزو بفهمی و بعد بهش نشون بدی
باید کاری کنی هرجا میره تو رو ببینه"

ادامه داد:"و البته یکم صبور باشی
حالا اینجوری میتونی قلبشو به دست بیاری"
_______________

کمی دیرتر از هر روز وارد شرکت شد و اطراف آسانسور رو نگاه کرد.
بعد از چند دقیقه بیخیال شد، انگار داهی دیگه بجای دیرتر زودتر می‌اومد.

گرفته وارد اتاق شد و درو محکم رها کرد.
دیدگاه ها (۳)

@jk.j.kحمایت شه❤

@xxlefoxxحمایت شه❤

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-³⁵برای لحظه ای همه چیز یادش رفت و آروم دس...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-¹⁴چند لحظه بهم خیره موندن. خشم چشمای جونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط