{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از نیم ساعت رانندگی بالاخره به محل برگزاری جشن رسیدند

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²
.....................................................
بعد از نیم ساعت رانندگی بالاخره به محل برگزاری جشن رسیدند.
(Emily's view)
در طول راه گرگم مدام بیقراری میکرد؛ نمیخواست به جشن برود و از گرگ لئو متنفر بود. خودم هم این را نمیخواستم اما مجبور بودم.
***
ماشین پدر امیلی جلوی در ورودی ایستاد. اما قبل از اینکه امیلی پیاده شود، پدرش گفت"حواستو جمع کن امیلی... امشب قراره بی نقص به نظر برسی، نه چیز دیگه ای... و همینطور... سعی کن گرگت رو کنترل کنی." امیلی باشه ای زیر لب زمزمه کرد. و سپس با مادر و پدرش از ماشین پیاده شدند و به طرف ورودی رفتند. همین که وارد سالن شدند، امیلی کل سالن را از نظر گذراند. لئو هنوز نیامده بود. ناگهان چشم امیلی به دختر عمویش لایرا که بهترین دوستش هم بود افتاد و به طرفش رفت. لایرا امیلی را دید و با هیجان گفت"امیلی!... اولین باره میبینم به مهمونی سالانه میای!" امیلی لبخندی زد و گفت"درسته... مادرم گفت باید توی این مهمونی باشم..." لایرا ضربه ای به شانه امیلی زد و با سرخوشی گفت"نگران نباش، دختر!... خیلی خوش میگذره!... و بهت قول میدم اگه اون پسرخاله ی نچسبت بهت نزدیک شد نزارم کاری کنه" امیلی از لحن سرخوشانه لایرا خنده اش گرفت و گفت"ممنون که کمکم میکنی... فقط امیدوارم امشب به خیر بگذره..." و امیلی کنار لایرا سر یک میز نشست. بعد از کمی مکث امیلی از لایرا پرسید"چه کسایی میان به مهمونی؟" لایرا جواب داد"همه!... کل پک میان... آلفا ها،بتا ها، و امگا ها هستن... و اون آلفاعه هم میاد... منظورم رئیسه" امیلی با کنجکاوی سرش را تکان داد"آها... و کی قراره بیان؟" لایرا جواب داد"بی صبری نکن... همه بالاخره میان ولی آلفا، منظورم همون رئیسه... اون دیر میاد" امیلی سرش را تکان داد. امیلی متوجه پچ پچ هایی که درباره آلفا بود شد. دختر هایی که سر میز بقلی نشسته بودند زیر لب صحبت هایی می‌کردند. یکی از آنها گفت"سال قبل که مهمونی برگزار شد آلفا فقط نیم ساعت توی مهمونی حضور داشت..." دیگری جواب داد"آره یادمه... فضا خیلی خفه بود، انگار هاله‌ی آلفا خیلی غالب بود" امیلی دوباره به سمت لایرا رو کرد و پرسید"لایرا... سال پیش مهمونی چطور بوده؟" لایرا بعد از مکث کوتاهی گفت"خب... خیلی خوش گذشت و آلفا هم فقط نیم ساعت آخر توی مراسم بود... هاله‌ش خیلی قوی بود طوری که نفسم گرفته بود!" حس کنجکاوی امیلی تحریک شده بود، با کنجکاوی پرسید"چرا همه دارن درباره ی آلفا حرف میزنن؟" لایرا ابرویی بالا انداخت و گفت"چون اگه ببینیش محاله فراموشش کنی!... اون خیلی جذاب بود ولی کل مراسم حتی لبخند هم نزد... و از پدرش خیلی قدرتمند تره! یه سری شایعه هست که میگن فقط هر ۳۰۰ سال یه بار یه آلفای قدرتمند به دنیا میاد... دخترا اونو دوست دارن چون جذابه..." امیلی کنجکاوانه به لایرا نگاه میکرد و منتظر ادامه حرفش بود. لایرا ادامه داد"ولی پسر ها از اون خوششون نمیاد... نمیدونم چرا... ولی کسی نمیتونه باهاش مخالفت کنه چون هیچ شانسی در برابرش ندارن!‌‌‌... و کسایی که گرگ اون رو موقع شکار دیدن خیلی از اون میترسن..." لایرا تُن صدایش را پایین آورد و ادامه داد"همین چند شب پیش یکی از دوستام گفت که گرگ اونو دیده، می‌گفت گرگش خیلی بزرگ بوده و چندتا حیوون بیچاره رو تیکه تیکه کرده" امیلی با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت"چه عجیب!..." لایرا ادامه داد"پدرم گفت که آلفا امشب زود تر میاد..." ناگهان در همین حین، لئو و خانواده اش به مهمانی رسیدند....
.........................................................
اینم از پارت جدید
حتما نظرتون رو بهم بگید🥲💙
دیدگاه ها (۵)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³.............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴.............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹.............................................

سلام قشنگا🥲میخوام اسم رمانم بزارم Wolf's obsession ؛ یعنی "و...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶⁶............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط