لایرا با دیدن لباس عروس جیغ خفه ای کشید و لباس را از جعبه ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁰
................................................
لایرا با دیدن لباس عروس جیغ خفه ای کشید و لباس را از جعبه بیرون آورد و روی تخت گذاشت و با ذوق گفت"لعنتی! این عالیه!..." امیلی لبخندی زد. لایرا به لباس خیره شده بود و طوری که انگار با خودش حرف میزد گفت"شرط میبندم خیلی گرون باشه... اگه بعد عروسی بدزدمش زندگیم از این رو به اون رو میشه!..." امیلی خندید و گفت"لایرا، طوری صحبت میکنی که انگار یه کارتون خوابی... لازمه یاد آوری کنم که قیمت اون کیف دستی مرواریدیت چقدره؟" و ابرویی بالا انداخت. لایرا خندید و گفت"راست میگی..." و بعد دستی به لباس عروس کشید. بعد از اینکه امیلی موهایش را خشک کرد، به کمک لایرا لباسش را پوشید. لایرا به امیلی خیره شد و با ذوق گفت"خیلی قشنگه!... میدونی چیه... اصلا فوق العاده است..." و بعد با شوخی گفت"فکر میکردم که تو برد کردی که جفتت آلفای پکه... حالا دارم میفهمم که اون برنده ی واقعیه!... به خودت نگاه کن!" امیلی خندید و گفت"درسته!...." لایرا شروع به کمک کردن به امیلی کرد تا موهایش را درست کند و آرایش ملیحی کند. مدل موی امیلی باز و لَخت بود که با چند تکه مروارید و کریستال که به لباسش هم می آمد ترین شده بود و جلوی موهایش هم موج دار بود که صورتش را قاب میگرفت. لایرا و امیلی میان وعده کوچکی به عنوان ناهار خوردند و بعد لایرا ریزه کاری های میکاپ امیلی را کامل کرد. حالا واقعا محشر بود. بعد هم خود لایرا شروع به آماده شدن کرد. لباس لایرا عروسکی و مشکی بود، دامن پف داری داشت که خیلی کوتاه نبود و تا زانویش میرسید و روی شانه هایش دو پاپیون بزرگ بود. کفشش هم مشکی و پاشنه بلند بود که با مروارید تزئین شده بود و با کیفش ست بود. موهایش را روی شانه هایش رها کرده بود و آرایشش کمی غلیظ تر از امیلی بود. امیلی کفش پاشنه بلند سفیدی با کریستال های شیشه ای که رویش بود را پوشید و در آینه به خودش نگاه کرد. واقعا عالی شده بود. اما استرسش بیشتر شده بود. اشک در چشمانش جمع شد اما خودش هم نمیدانست چرا؛ شاید فقط بخاطر هیجان بود یا شاید هم بخاطر اینکه والدینش نبودند. لایرا با امیلی اشاره کرد و با جدیتی که آمیخته با شوخی بود گفت"هی! هی!... امیلی خانوم!... جرئت نکن گریه کنی!" و با حالتی عاجزانه گفت"من برای اون میکاپ زحمت کشیدماااا..." امیلی خنديد و سعی کرد خودش را کنترل کند. باز هم به اصرار لایرا قرار بود لایرا امیلی را به کلیسا ببرد؛ زیرا لایرا عقیده داشت اگر داماد قبل از عروسی، عروس را با لباس عروس ببیند باعث بدشانسی میشود. لایرا تا خود کلیسا رانندگی کرد. ساعت تقریبا ۴ و نیم عصر را نشان میداد. امیلی از ماشین لایرا پیاده شد و جلوی کلیسا عمویش، پدر لایرا، را دید......
.....................................................
لایک یادتون نره❤💙
................................................
لایرا با دیدن لباس عروس جیغ خفه ای کشید و لباس را از جعبه بیرون آورد و روی تخت گذاشت و با ذوق گفت"لعنتی! این عالیه!..." امیلی لبخندی زد. لایرا به لباس خیره شده بود و طوری که انگار با خودش حرف میزد گفت"شرط میبندم خیلی گرون باشه... اگه بعد عروسی بدزدمش زندگیم از این رو به اون رو میشه!..." امیلی خندید و گفت"لایرا، طوری صحبت میکنی که انگار یه کارتون خوابی... لازمه یاد آوری کنم که قیمت اون کیف دستی مرواریدیت چقدره؟" و ابرویی بالا انداخت. لایرا خندید و گفت"راست میگی..." و بعد دستی به لباس عروس کشید. بعد از اینکه امیلی موهایش را خشک کرد، به کمک لایرا لباسش را پوشید. لایرا به امیلی خیره شد و با ذوق گفت"خیلی قشنگه!... میدونی چیه... اصلا فوق العاده است..." و بعد با شوخی گفت"فکر میکردم که تو برد کردی که جفتت آلفای پکه... حالا دارم میفهمم که اون برنده ی واقعیه!... به خودت نگاه کن!" امیلی خندید و گفت"درسته!...." لایرا شروع به کمک کردن به امیلی کرد تا موهایش را درست کند و آرایش ملیحی کند. مدل موی امیلی باز و لَخت بود که با چند تکه مروارید و کریستال که به لباسش هم می آمد ترین شده بود و جلوی موهایش هم موج دار بود که صورتش را قاب میگرفت. لایرا و امیلی میان وعده کوچکی به عنوان ناهار خوردند و بعد لایرا ریزه کاری های میکاپ امیلی را کامل کرد. حالا واقعا محشر بود. بعد هم خود لایرا شروع به آماده شدن کرد. لباس لایرا عروسکی و مشکی بود، دامن پف داری داشت که خیلی کوتاه نبود و تا زانویش میرسید و روی شانه هایش دو پاپیون بزرگ بود. کفشش هم مشکی و پاشنه بلند بود که با مروارید تزئین شده بود و با کیفش ست بود. موهایش را روی شانه هایش رها کرده بود و آرایشش کمی غلیظ تر از امیلی بود. امیلی کفش پاشنه بلند سفیدی با کریستال های شیشه ای که رویش بود را پوشید و در آینه به خودش نگاه کرد. واقعا عالی شده بود. اما استرسش بیشتر شده بود. اشک در چشمانش جمع شد اما خودش هم نمیدانست چرا؛ شاید فقط بخاطر هیجان بود یا شاید هم بخاطر اینکه والدینش نبودند. لایرا با امیلی اشاره کرد و با جدیتی که آمیخته با شوخی بود گفت"هی! هی!... امیلی خانوم!... جرئت نکن گریه کنی!" و با حالتی عاجزانه گفت"من برای اون میکاپ زحمت کشیدماااا..." امیلی خنديد و سعی کرد خودش را کنترل کند. باز هم به اصرار لایرا قرار بود لایرا امیلی را به کلیسا ببرد؛ زیرا لایرا عقیده داشت اگر داماد قبل از عروسی، عروس را با لباس عروس ببیند باعث بدشانسی میشود. لایرا تا خود کلیسا رانندگی کرد. ساعت تقریبا ۴ و نیم عصر را نشان میداد. امیلی از ماشین لایرا پیاده شد و جلوی کلیسا عمویش، پدر لایرا، را دید......
.....................................................
لایک یادتون نره❤💙
- ۴.۲k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط