امیلی فقط نوشتالان خونه نیستم رفتم خونه باهات تماس میگیرم و لایرا را در ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁶¹
...............................................
امیلی فقط نوشت"الان خونه نیستم؛ رفتم خونه باهات تماس میگیرم" و لایرا را در خلسه ی بی انتهای تعجب و سوالاتش تنها گذاشت. اما این جواب مانع سوالات لایرا نشد و و پیام های لایرا هنوز هم برای امیلی می آمدند"یعنی چی که الان نمیگی!؟"،"اون کیه؟"،"کی دیدیش"،"چه شکلیه"،"نکنه پیره!"اما امیلی گوشی اش را کنار گذاشته بود و فقط صدای نوتیفیکیشن های پیام های لایرا فضای ماشین را پر کرده بود. نیکولاس درحالی که نیمی از حواسش را به رانندگی داده بود و با بقیه آن به امیلی نگاه میکرد گفت"گفتی؟..." امیلی جواب داد"نه... وقتی رسیدیم عمارت بهش زنگ میزنم" نیکولاس پوزخندی زد و گفت"داری باهاش بازی روانی میکنی، کوچولو...." امیلی لبخندی زد و گفت"شاید..." و بعد پرسید"راستی... چرا کسی برای مبارزه داوطلب نشد؟" نیکولاس با پوزخند گفت"ترسیدن... بالاخره کسی مثل من هر ۳۰۰ سال متولد میشه..." جمله آخرش را با لحن مغروری گفت. امیلی ابرویی بالا انداخت و گفت"پس این افسانه که میگه فقط هر ۳۰۰ سال یه آلفای قدرتمند میاد درسته؟" نیکولاس جواب داد"بهش نگو افسانه... چون حقیقته..." کمی مکث کرد و سپس ادامه داد"اما این ژن مشکلاتی هم داره" امیلی پرسید"مشکل؟... مثلا چه مشکلی؟" و قیافه اش به کنجکاوی تغییر کرد و بعد ناگهان گفت"نکنه نمیتونی بچه دار بشی!؟... یا یه جور معلولیت داری!؟" نیکولاس خندید و گفت"نه، نه... معلولیتی در کار نیست... و اگه این ژن نتونه بچه دار بشه پس نسل آلفا ها چطور ادامه پیدا کرده؟..." امیلی با مکث کوتاهی گفت"درسته... پس چه مشکلی؟ ها؟" نیکولاس از گوشه چشمش به امیلی نگاه کرد و گفت"چیز مهمی نیست و ارزش گفتن نداره، کوچولو... ذهنتو با اون درگیر نکن..." امیلی سرش را تکان داد. بعد از حدود چهل و پنج دقیقه رانندگي، بالاخره به عمارت رسیدند. وفتی وارد عمارت شدند، هردو وارد اتاق پذیرایی شدند و نیکولاس کتش را در آورد و روی کاناپه انداخت و آستین هایش را باز کرد و تا بالای ساعدش تا کرد و روی کاناپه لم داد. امیلی هم کتش را در آورد و قبل از اینکه روی کاناپه کنار کت نیکولاس بیندازد، گوشی اش را از جیب کت در آورد. کت گرمش را کنار کت نیکولاس انداخت و خودش هم روی کاناپه کنار نیکولاس نشست. امیلی صفحه گوشی اش را روشنکرد و از میان شماره ها لایرا را انتخاب کرد. نیکولاس از گوشه چشمش نگاهی به گوشی امیلی انداخت و گفت"میخوای با لایرا تماس بگیری؟..." امیلی سرش را تکان داد و روی شماره لایرا زد. بعد از فقط دو بوق، لایرا جواب داد. انگار که آماده و منتظر تماس امیلی بود...........
.......................................................
پارت سوم به زودی آپلود میشه🙏🏻🎀
...............................................
امیلی فقط نوشت"الان خونه نیستم؛ رفتم خونه باهات تماس میگیرم" و لایرا را در خلسه ی بی انتهای تعجب و سوالاتش تنها گذاشت. اما این جواب مانع سوالات لایرا نشد و و پیام های لایرا هنوز هم برای امیلی می آمدند"یعنی چی که الان نمیگی!؟"،"اون کیه؟"،"کی دیدیش"،"چه شکلیه"،"نکنه پیره!"اما امیلی گوشی اش را کنار گذاشته بود و فقط صدای نوتیفیکیشن های پیام های لایرا فضای ماشین را پر کرده بود. نیکولاس درحالی که نیمی از حواسش را به رانندگی داده بود و با بقیه آن به امیلی نگاه میکرد گفت"گفتی؟..." امیلی جواب داد"نه... وقتی رسیدیم عمارت بهش زنگ میزنم" نیکولاس پوزخندی زد و گفت"داری باهاش بازی روانی میکنی، کوچولو...." امیلی لبخندی زد و گفت"شاید..." و بعد پرسید"راستی... چرا کسی برای مبارزه داوطلب نشد؟" نیکولاس با پوزخند گفت"ترسیدن... بالاخره کسی مثل من هر ۳۰۰ سال متولد میشه..." جمله آخرش را با لحن مغروری گفت. امیلی ابرویی بالا انداخت و گفت"پس این افسانه که میگه فقط هر ۳۰۰ سال یه آلفای قدرتمند میاد درسته؟" نیکولاس جواب داد"بهش نگو افسانه... چون حقیقته..." کمی مکث کرد و سپس ادامه داد"اما این ژن مشکلاتی هم داره" امیلی پرسید"مشکل؟... مثلا چه مشکلی؟" و قیافه اش به کنجکاوی تغییر کرد و بعد ناگهان گفت"نکنه نمیتونی بچه دار بشی!؟... یا یه جور معلولیت داری!؟" نیکولاس خندید و گفت"نه، نه... معلولیتی در کار نیست... و اگه این ژن نتونه بچه دار بشه پس نسل آلفا ها چطور ادامه پیدا کرده؟..." امیلی با مکث کوتاهی گفت"درسته... پس چه مشکلی؟ ها؟" نیکولاس از گوشه چشمش به امیلی نگاه کرد و گفت"چیز مهمی نیست و ارزش گفتن نداره، کوچولو... ذهنتو با اون درگیر نکن..." امیلی سرش را تکان داد. بعد از حدود چهل و پنج دقیقه رانندگي، بالاخره به عمارت رسیدند. وفتی وارد عمارت شدند، هردو وارد اتاق پذیرایی شدند و نیکولاس کتش را در آورد و روی کاناپه انداخت و آستین هایش را باز کرد و تا بالای ساعدش تا کرد و روی کاناپه لم داد. امیلی هم کتش را در آورد و قبل از اینکه روی کاناپه کنار کت نیکولاس بیندازد، گوشی اش را از جیب کت در آورد. کت گرمش را کنار کت نیکولاس انداخت و خودش هم روی کاناپه کنار نیکولاس نشست. امیلی صفحه گوشی اش را روشنکرد و از میان شماره ها لایرا را انتخاب کرد. نیکولاس از گوشه چشمش نگاهی به گوشی امیلی انداخت و گفت"میخوای با لایرا تماس بگیری؟..." امیلی سرش را تکان داد و روی شماره لایرا زد. بعد از فقط دو بوق، لایرا جواب داد. انگار که آماده و منتظر تماس امیلی بود...........
.......................................................
پارت سوم به زودی آپلود میشه🙏🏻🎀
- ۳.۰k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط