{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفت :

گفت :
زندگی مثه نخ کردنِ سوزنه ،
یه وقتایی بلد نیستی چیزی و بدوزی ولی چشات انقد خوب کار میکنه که همون بار اول سوزن رو نخ میکنی اما هر چی پخته تر میشی هرچی بیشتر یاد میگیری چجوری بدوزی چجوری پینه بزنی چجوری زندگی کنی تازه اون وقت چشات دیگه سو ندارن !!
گفتم : خب یعنی نمیشه یه وقتی برسه که هم بلد باشی بدوزی هم چشات اونقد سو داشته باشن که سوزن رو نخ کنی؟
گفت: چرا میشه ، خوبم میشه اما زندگی همیشه یه چیزیش کمه .
گفتم چطور مگه ؟
گفت : آخه مشکل اینجاست وقتی هم که بلدی بدوزی و چشات سو داره تازه اون موقع میفهمی نه نخ داری، نه سوزن ...
دیدگاه ها (۸)

:همۀ مردم شهربانگ برداشته‌اندکه چرا سیمان نیست !؟و کسی فکر ن...

به سرعت برق وبادعمرمان سپری میشودوکم کم بایدآغازمهرماه وشروع...

‍ گر عشق نبازیم در اینجا به چه کاریممائیم و همین کار و دگر ک...

تا بداند که شب ما به چه سان می گذردغم عشقش دِه و عشقش دِه و ...

نیری سو به بهانه بردن گربه به دامپزشکی رفتن خونه ساکورا نا و...

متین دیروز خیلی دلم میخواست این پستو برات بزارم ولی نتونستم ...

پآرت ⁴نوا و می‌سو کنار نیمکت وایساده بودن. می‌سو داشت از جیس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط