ناخدای عشق
ناخدای عشق
____________________♡پارت ۱۷
وقتی که صبحونه اش رو تموم کرد خواست بلند شه ولی دازای دستش رو گرفت و گفت
_مگه نگفتی میگی بگو یلا
×من...من...نمیتونم بت بگم
_چرا نمیتونی
+اگه بت بگم به اون فرد آسیب میزنی
دازای اخم کرد و گفت
_ار....نه
+واقعا
_آره بم اعتماد کن
(برگشت به جزیره)
ویو چویا
داشتم با خودم حرف میزدم که چرا دازای اون رو بوسید که یهو نوسا آمد
/ها چویا تو فکری
+کی من نه...... چطور مگه
/همین جوری.....فقط میخاستم بت بگم که دازای منو دوست داره نه تو
+دازای منو دوست نداره از اول
/چرا دوست داشت من میدونم شما باهم رابطه دارید چویا
چویا خون سردیش رو حفظ کرد و گفت
+خوب آره چطور مگه
نوسا اخم کرد و با لبخند شیطانی گفت
/ببین من نمیزارم پیشه دازای بشینی حتی باهاش غذا بخوری حتی باهاش حرف بزنی و اگر این کارو کردی بدون من کلی به این آدما پول دادم که اگر دیدم پیشه دازای بودی تفنگ رو تو سرت خالی کنن فهمیدی
چویا از ترس جواب نداد
/و این هم هست
+چ...ی
/اگر به غذا لب بزنی هم تو رو میکشن فهمیدی
+بله
_آفرین
( زمان حال )
چویا وقتی براش تعریف کرد دازای یهو جدی شد و گفت
_من کار مهم دارم زودی میام
چویا فهمید که میخاد چیکار کنه دازای
+دازایی *با داد*
_هوم ......چیه
+به نوسا دست نزن باشه
_اگه بزنم چی
+من کشته میشم لطفا دازای ولش کن
دازای جوابی نداد و رفت بیرون و در رو از بیرون قفل کرد
+دازای داری چیکار میکنی
_کاری میکنم که نوسا از بدنیا امدنشم پشیمون بشه* با اخم *
+دازایییییییی باز کن این در رو
دازای به حرف چویا گوش نکرد و نوسا رو صدا زد
با داد
_نوساااااااااااااااااااااا....بیا دفترم زود
نوسا با صدای شنیدن صدای دازای یکم ترسید
/بله چته داد میزنی
دازای تفنگش رو در آورد و گذاشت بالای سرش
_تو چویا رو تهدید می کنی ها
/کی من اصلا
_دوروغ نگو
/آره تهدیدش میکنم
_تو غلط میکنی با عشقم این کار رو بکنی
نویا چشماش گرد شد
/عشقت پس من چی
_تو هیچی تو حتی کفشم هم نیستی
نوسا ساکت موند همین خواست جواب بده که دازای گفت
_اون کسایی که گذاشتی رو صدا بزن یلا
/چشم...ناخدا
صداشون زد
تفگ رو در آورد و به سرهاشون شلیک کرد
_تمام شد
نوسا همین که خواست بره دازای گفت
_دوباره از این کارا بکنی عاقبتت مشه مثل اینا فهمیدی
/ب...ل..ه...نا...خدا
_گمشو از پیشم
/چشم
نوسا میره بیرون و دازای هم میره پیش چویا در رو باز میکنه و میبینه که خوابش برده نمیخاستم بیدارش کنم برای همین اون رو آروم بوس کردم و از اتاقم زدم بیرون
_خوب بخوابی هویجکم
ادامه دارد
____________________♡پارت ۱۷
وقتی که صبحونه اش رو تموم کرد خواست بلند شه ولی دازای دستش رو گرفت و گفت
_مگه نگفتی میگی بگو یلا
×من...من...نمیتونم بت بگم
_چرا نمیتونی
+اگه بت بگم به اون فرد آسیب میزنی
دازای اخم کرد و گفت
_ار....نه
+واقعا
_آره بم اعتماد کن
(برگشت به جزیره)
ویو چویا
داشتم با خودم حرف میزدم که چرا دازای اون رو بوسید که یهو نوسا آمد
/ها چویا تو فکری
+کی من نه...... چطور مگه
/همین جوری.....فقط میخاستم بت بگم که دازای منو دوست داره نه تو
+دازای منو دوست نداره از اول
/چرا دوست داشت من میدونم شما باهم رابطه دارید چویا
چویا خون سردیش رو حفظ کرد و گفت
+خوب آره چطور مگه
نوسا اخم کرد و با لبخند شیطانی گفت
/ببین من نمیزارم پیشه دازای بشینی حتی باهاش غذا بخوری حتی باهاش حرف بزنی و اگر این کارو کردی بدون من کلی به این آدما پول دادم که اگر دیدم پیشه دازای بودی تفنگ رو تو سرت خالی کنن فهمیدی
چویا از ترس جواب نداد
/و این هم هست
+چ...ی
/اگر به غذا لب بزنی هم تو رو میکشن فهمیدی
+بله
_آفرین
( زمان حال )
چویا وقتی براش تعریف کرد دازای یهو جدی شد و گفت
_من کار مهم دارم زودی میام
چویا فهمید که میخاد چیکار کنه دازای
+دازایی *با داد*
_هوم ......چیه
+به نوسا دست نزن باشه
_اگه بزنم چی
+من کشته میشم لطفا دازای ولش کن
دازای جوابی نداد و رفت بیرون و در رو از بیرون قفل کرد
+دازای داری چیکار میکنی
_کاری میکنم که نوسا از بدنیا امدنشم پشیمون بشه* با اخم *
+دازایییییییی باز کن این در رو
دازای به حرف چویا گوش نکرد و نوسا رو صدا زد
با داد
_نوساااااااااااااااااااااا....بیا دفترم زود
نوسا با صدای شنیدن صدای دازای یکم ترسید
/بله چته داد میزنی
دازای تفنگش رو در آورد و گذاشت بالای سرش
_تو چویا رو تهدید می کنی ها
/کی من اصلا
_دوروغ نگو
/آره تهدیدش میکنم
_تو غلط میکنی با عشقم این کار رو بکنی
نویا چشماش گرد شد
/عشقت پس من چی
_تو هیچی تو حتی کفشم هم نیستی
نوسا ساکت موند همین خواست جواب بده که دازای گفت
_اون کسایی که گذاشتی رو صدا بزن یلا
/چشم...ناخدا
صداشون زد
تفگ رو در آورد و به سرهاشون شلیک کرد
_تمام شد
نوسا همین که خواست بره دازای گفت
_دوباره از این کارا بکنی عاقبتت مشه مثل اینا فهمیدی
/ب...ل..ه...نا...خدا
_گمشو از پیشم
/چشم
نوسا میره بیرون و دازای هم میره پیش چویا در رو باز میکنه و میبینه که خوابش برده نمیخاستم بیدارش کنم برای همین اون رو آروم بوس کردم و از اتاقم زدم بیرون
_خوب بخوابی هویجکم
ادامه دارد
- ۸۱
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط