{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به نام خدایی که جان و روح را آفرید

به نام خدایی که جان و روح را آفرید
CENTER
قسمت*۲۰*
هیچ کس حرکت نکرد.
دست الکس روی صفحه کلید ماند. جکس چشم سالمش را به جرمی دوخته بود. رینا تکه فلز را توی مشت فشار داد، لبه‌اش دوباره پوست کف دستش را برید. خون آمد و چند ثانیه بعد بسته شد. جرمی نمی‌توانست آن را ببیند زیرا مشتش بسته بود.
"خب؟"
جرمی یک قدم جلوتر آمد. کفش‌های سفیدش روی کف سالن صدا می‌داد. صدایش مثل قدم زدن روی خون بود.
"کار خاصی ندارین؟ من که تا اینجا به شما کمک کردم. دوربین رو خودم خاموش کردم، نگهبانا رو فرستادم اون طرف. حتی کد رو بهتون گفتم."
رینا زبان باز کرد. صدایش لرزید اما سعی کرد لرزش را قایم کند.
"چرا؟"
جرمی عینکش را بالا زد. چشم‌های قهوه‌ای کوچک توی نور سفید می‌سوختند. "چون می‌خوام ببینم چیکار می‌کنید."
"چه کار باید بکنیم؟"
"برید بیرون ، فرار کنین. کاری که همه‌ی بچه‌ها می‌خوان انجام دهند ولی هیچکس جرات نداره. حالا من جراتتون رو بهتان دادم. در بازه و کد رو دارین. فقط کافیه برید بیرون."
الکس دستش را از روی صفحه کلید برداشت. برگشت. به جرمی نگاه کرد. قد الکس به شانه جرمی می‌رسید. اما توی چشم‌هایش چیزی بود که قد را کاملا بی‌معنی می‌کرد.
"اون طرف در چیه؟"
جرمی لبخندش گشادتر شد.
"نمی‌دونم."
"چطور نمی‌دونی؟ تو اینجایی. تو اینجارو ساختی."
"من نساختم،پدرم ساخت، پدرش ساخت و پدر پدرش. من فقط ادامه دادم. ولی اون در... اون در مال من نیست. مال کسی بود که قبل از من اومد. کسی که... دیگه نیست."
جرمی دستش را از جیب درآورد. ناخن‌هایش مرتب و کوتاه بود.
"من هیچ وقت از اون در رد نشدم. هیچ کدوم از ما رد نشدیم. فقط بچه‌ها میتوانند رد شوند فقط شما میتوانید."
جکس یک قدم عقب رفت.
"این یه تله‌ست."
"احتمالاً."
جرمی شانه بالا انداخت. "ولی شاید هم نه. این تنها راهیه که می‌توانید بفهمید."
رینا به در سیاه نگاه کرد. به صفحه کلید شش رقمی. به اعدادی که جرمی گفته بود. ۲۱۰۷۱۲. تولد دخترش او دختر داشت؟ شاید دخترش هم همین جاست. شاید توی یکی از همین سلول‌ها. شاید کدش را روی گردنش خالکوبی کرده بودند. ۲۱۰۷۱۲. نه چهار رقم بلکه شش رقم. یعنی دخترش کد شش رقمی داشت؟
"چرا کمکمون می‌کنی؟" رینا دوباره پرسید.
جرمی به ساعت مچی‌اش نگاه کرد.
"چون پنج دقیقه دیگه نگهبانا برمی‌گردند و اگه شما رو اینجا پیدا کنند، من مجبورم بفرستمتون سالن قرمز واقعی، نه این سالن که می‌بینین. یه جای دیگه. یک جای خیلی بدتر."
"بدتر از این؟" الکس پرسید.
جرمی جواب نداد. فقط به در سیاه اشاره کرد. "برید. یا برگردید به سلولهایتان تصمیم کاملا با خودتونه."
رینا به الکس نگاه کرد. الکس به رینا. جکس بینشان بود و نمی‌دانست به کدام طرف نگاه کند.
صدای قدم ها از دور می آمد. کفش لاستیکی چند جفت ، نزدیک می‌شدند.
الکس دستش را گذاشت روی صفحه کلید. ۲. ۱. ۰. ۷. ۱. ۲.
در سیاه با صدای خشنی باز شد.
هوای سرد از پشت در وزید. بوی عجیبی می آمد شاید بوی خاک یا بوی چمن بود. رینا هیچ وقت چمن را بو نکرده بود. نمی‌دانست آن بو مال چیست. فقط حسش کرد. عمیق، خیس و تازه.
جرمی یک قدم کنار رفت. "برید. قبل از اینکه پشیمون بشم."
الکس اول رفت و از در رد شد. جکس پشت سر الکس رفت. رینا تنها ماند. به جرمی نگاه کرد. به چشم‌های پشت عینک طلایی.
"۱۰۰۷."
جرمی صدایش را پایین آورد. طوری که فقط رینا بشنود. "اگه اون طرف زنده موندید...... نه. هیچی مهم نیست ،برو."
رینا از در رد شد.
تاریکی. بعد نور. نه نور سفید فلورسنت. نور زرد. گرم که از یک پنجره میتابید . یک پنجره واقعی. با شیشه، با لکه. با نوشته‌ی معکوس. CENTER.
و دیوارها. دیگر سفید نبودند. کاغذدیواری داشتند. رنگ‌ارنگ و پاره طرح دایره و اسباب‌بازی. و یک کابینت چوبی قدیمی. و یادداشت‌های چسبان و عروسک خرسی. و نقشه‌های پاره روی زمین. و خون. و یک چاقو. الکس که نشسته بود روی زمین، پاهایش را جمع کرده بود، به دیوار تکیه داد.
جکس که ایستاده بود وسط اتاق و می‌چرخید. "اینجا کجاست؟ این مرکز نیست."
رینا به پنجره نگاه کرد. بیرون، سایه‌ها حرکت می‌کردند. و یک رنگین‌کمان کوچک بالای ابرها بود.
دستش را روی گردنش کشید. کد ۱۰۰۷ را لمس کرد. زیر انگشتش، پوست داغ بود. چیزی زیر پوستش حرکت می‌کرد مثل یک کرم کوچک. رینا دستش را عقب کشید.
الکس به او نگاه کرد. چشم کبودش توی نور زرد، کاملا زرد به نظر می‌رسید. "رینا... اینجا جای بهتری نیست."
رینا به یادداشت‌های روی کابینت نگاه کرد. . I LOVE YOU. FORGIVE ME BABY. NO WATER NO FOOD. STAY HERE.
نفس عمیقی کشید.
"می‌دونم.ولی لااقل یه پنجره داره."
پشت سرشان، در سیاه بسته شد و قفل شد
دیگر هیچ راه برگشتی نبود.
دیدگاه ها (۰)

لذت ببرید

شما هم بگید

چند روز اول که میخوام از آندرتیل بزارم یه چند تا فیلم میزارم...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت*۱۹*صدای قدم های...

به نام خدایی که جان و روح را آفریدCenterقسمت*۱۸*رینا نگاهی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط