{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💜 💜 💜 💜

💜 💜 💜 💜
عشــــــق....
پارت 108



مهرداد:
بی حوصله از فریادهای لیلی بلند شدم به بازوم چنگ زد بازوم سوخت با خشم برگشتم نگاش کردم
مامان : لیلی یه لحظه آروم باش
لیلی : آروم نمیشم ...می خواد هر جهنمی که بره بره منو طلاق بده
لبخند زدم وگفتم : می دونی که طلاقت نمیدم
محسن بلند شد وگفت : لیلی مهرداد مریضه عصبی اش نکن می دونی براش سمه
لیلی با نفرت نگاهم کردوگفت : به جهنم بره بمیره ....برام مهم نیست برام ...
با سیلی محسن خفه شد مامان اخم کردوگفت : محسن تو حق نداری دست رو زن داداشت بلند کنی
محسن : این حق رو به خودم میدم هر کی به مهرداد توهین کنه صدمه بزنه با من طرفه حالا هم این اسباب کولی بازی ات جم کن لیلی
لیلی با گریه محسن رو نگاه کردوگفت : منو می زنی ...تو عادت داری از بچگی منو بخاطر این بی عرضه زدی حالم از همه اتون بهم می خوره
بابا بلند شد ودست لیلی رو گرفت کنار خودش نشوند وگفت : همین امشب تکلیف روشن کنید بحث ودلخوری نداره
محسن : به این خانم بگو خونه رو گذاشته رو سرش
بابا با اخم محسن رو نگاه کردوگفت : کار تو هم خیلی زشت بود محسن از زن داداشت معذرت خواهی کن
محسن : عمرا
محسن نشست کنار نیلوفر بابا هم به من اشاره کرد بنشینم
نشستم سرجام بازوم می سوخت با دستمال خون رو بازوم روپاک کردم نگاه نیلوفر روم بود نادیده گرفتمش وگفتم : تصمیم من جدیه بابا همه کارام رو کردم
بابا : بدون اینکه به ما بگی
- من گفتم میرم بابا شما خودتون بهتر می دونید یه حرفی بزنم روش می مونم
بابا : خیلی حرفا زدی روش نموندی عاقبتت شد این که می خوای فرار کنی از اینجا
بغض تو گلوم نشست بابا چه خوب منو می شناخت نگاهش کردم وگفتم : بخدا اگه نرفتم دیگه هیچ وقت منو نمی بینید
مامان داشت گریه می کرد این شب رو پیش بینی کرده بودم
بابا : یعنی می خوای پا بزاری رو دل همه وبری ؟
سرمو بلند کردم نگاهش کردم لیلی انقدر گریه کرده بود صورتش قرمز شده بود
- بابا چرا احساسی برخورد می کنید
بابا : چرا نکنم تو پاره ای تن مایی شوهر این خانمی که همیشه نادیده گرفتیش برادر این آقایی که بغض کرده ولی چیزی به روی خودش نمیاره
سنگ دل شدی بابا
- سنگ دل نشدم بابا واسه همیشه که نمی خوام برم می خوام برم درس ام رو تموم کنم اونجا دوره هاش بهتره خود رئیس دانشگاهمون میگه برو چرا جلو پیشرفت منو می گیرید
لیلی بلند شد وگفت : برو
رفت طرف پله ها بابا گفت : تصمیمت دیگه جدیه
- بله
بابا دستاشو آورد بالا وگفت : برو ولی اینجوریش درست نیست بابا لیلی اینجوری آروم نمیشینه
بلند شدم وگفتم : راضی اش می کنم
دیدگاه ها (۱)

💜 💜 💜 💜 عشــــــق....پارت 1 09مهرداد:داشتم زیر حجوم نگاهای ب...

💜 💜 💜 💜 عشـــــق....پارت 110نیلوفر : سرشو به سینم فشردم وگری...

💜 💜 💜 💜 عشــــــــق...پارت 107نیلوفر :خدا رو شکر تو امتحان ر...

💜 💜 💜 💜 عشـــــــق....پارت 106مهرداد :دست مامان رو گرفتم وگف...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

Part: 2 $شوهر پولی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط