{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 102・⁠]⁠ᕗ

مامانم سر پایین انداخت و اروم اشک ریخت. جونگکوک داغون زل زد بهم و سرش رو به طرفین تکون داد و اروم گفت : نه... میدونی اشکت چیکار باهام میکنه..نه..بس کن پرنسس.
سرم رو پایین انداختم. جگرم داشت کباب میشد برای جونگکوکم. 
مرد من..
بابا : تو جای من..تو پدر پدر دسته گلی مثل کریستینا..بانوی سوم یه کشور دخترت رو به مردی مثل خودت میدادی؟ 
جونگکوک سر پایین انداخت. 
نه...نه.. هیچ کس حق نداره غرور جونگکوک رو بشکنه. بلند و سرزنش گر گفتم : پدر 
نگام کرد. بابا : كريستيناا...نه.. 
مامان : استفن.. لطفااا... 
بابا : لطفا چی عزیزم؟ دهنم رو ببندم؟.. موقعیت ملکه شدن و زندگی تو رفاه و امنیت رو ازش بگیرم و بفرستمش کجا؟ 
اشکم جاری شد. بابا با جدیت زل زد به جونگکوک و گفت : من عشق رو میفهمم پسر جان..ولی حاضر نیستم دخترم رو از اوج رفاه و اسایش بفرستم توی سختی های تو.. من برای احساست احترام قائلم جونگکوک...واقعا قائلم... ولی... 
با گریه گفتم : بابا.. خواهش میکنم 
بابا دستش رو بالا گرفت و گفت : نمیدونم فهمیدی یا نه ولی دختر من لوسه..من و مادرش بیشتر از اونچه فکرش رو بکنی لوسش کردم. لوسه یکی یک دونه من تحمل درد رو نداره... برو پسر.. لطفا برو چون نمیخوام بیشتر درد بکشه 
گریه ام اوج گرفت و گفتم : پدر خواهش میکنم.بره درد میکشم... اینکار رو با من نكنين.. من... من بدون اون نمیتونم.
جونگکوک چشماش روبست و و با بغض و اروم گفت : میتونی.
خانومم..باید بتونی 
تعظیم کرد و عقب عقب رفت. حس کردم شونههای مردونه اش خم شده. 
دستم رو جلوی دهنم گرفتم و سمتش دویدم بابا اشاره زد و نگهبانا نیزه هاشون رو جلوی راهم گرفتن خیلی بلند گریه کردم دستم رو به نیزهها گرفتم و به جونگکوک نگاه کردم.
بابا : این برای دختر کوچولوی من بهتره.. برو به زندگیت برس جوون 
جونگکوک چشماش رو بست و کلافه و اروم زمزمه کرد : زندگیم توی دستای شماست. زندگیم دختر شماست. 
بلند و پردرد گریه کردم و نگاه پردردی بهم انداخت و رفت. نه 
داد زدم: جونگکککوک. 
اما برنگشت. با گریه و هق هق به مسیر رفته اش نگاه کردم 
باز صداش زدم. اما دیگه رفته بود. این مرد همه دنیای منه..بی اون نمیتونم..نمیتونم..اون نباید بره. قلبم گرفت. معده ام سوخت. 
زل زدم به بابا. سرپایین انداخته بود.
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۱۰۲با گریه داد زدم : حق نداشتین اینجوری خردش کنین...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 101・⁠]⁠ᕗ  جونگکوک داخل اومد ...

ادامه پارت 100همه نگاه ها روی مامان رفت که محکم به جونگکوک ن...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 82・⁠]⁠ᕗبلند زدم زیر گریه و ب...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 100・⁠]⁠ᕗپدر لبخندی زد و گفت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط