عشق در تاریکی ۵۵.
عشق در تاریکی ۵۵.
<< ویو ات >>
وقتی از سرویس بیرون اومدم، بوی غذا کل خونه رو برداشته بود. چند لحظه همونجا کنار راهپله ایستادم و فقط نگاه کردم.
کوک پایین، کنار اپن آشپزخونه ایستاده بود و آستیناش تا آرنج بالا زده شده بود. موهاش هنوز از خواب کمی نامرتب بود و نور زرد آشپزخونه افتاده بود روی صورتش.
عجیبه...
هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی دیدن یه آدم اینقدر بهم حس امنیت بده.
همین که سرشو بلند کرد و منو دید، لبخند زد. اون لبخند مخصوص خودش بود
_ بدو بیا ک سرد شد
ناخودآگاه خندیدم.
+تو چرا منو بیدار نکردی؟
بشقابو گذاشت روی میز و خیلی عادی گفت:
_چون دو ساعت کامل بغلم خوابیده بودی و دلم نمیومد تکون بخوری.
حس کردم صورتم گرم شد. رفتم سمت میز و نشستم، ولی ذهنم هنوز گیر صبح بود.
بیمارستان. جواب آزمایش.
هنوزم باورش برام سخت بود.
کوک لیوان آب رو گذاشت جلوم و نشست کنارم.
_حالت خوبه؟
نگاش کردم. خیلی آروم پرسیده بود، ولی توی چشمهاش یه چیزی بود که قلبمو نرم میکرد. نگرانی. شوق. ترس.
لب زدم:
+ هنوز باورم نمیشه...
بدون اینکه چیزی بگه، دستشو آورد روی شکمم. حرکتش اونقدر آروم بود که اشکم نزدیک بود دربیاد.
_ من چرا... 《خندید.》هر بار یادم میاد، دوباره خوشحال میشم.
نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم. هیچوقت کوک رو اینجوری ندیده بودم. ا داشت مثل یه بچه به شکمم نگاه میکرد
انگار کل دنیاش اونجاست.
ولی با وجود همهی اون حس خوب... ته دلم آشوب بود.
+کوک...
_هوم؟
نگاهم افتاد روی دستش.
+اگه جونیور بفهمه چی؟
برای چند ثانیه صورتش سرد شد. همون کوکی که بقیه میشناختن. خطرناک. عصبی.
ولی فقط چند ثانیه.
بعد آروم دستمو گرفت و انگشتاشو بین انگشتام قفل کرد.
_ تا وقتی کنار منی، هیچکس نمیتونه بهت آسیب بزنه.
صداش آروم بود، ولی مطمئن. اونقدر مطمئن که دلم میخواست حرفشو باور کنم.
زیرلب گفتم:
+تو جونیور رو وقتی عصبانی میشه ندیدی...
اینبار یه پوزخند کوچیک زد.
_نه، تو منو ندیدی وقتی بخوام کسیو حفظ کنم.
قلبم تندتر زد.
سکوت بینمون بد نبود. گرم بود. فقط صدای بارون میومد و بوی غذا.
بعد خیلی عادی گفت:
_ فردا پرواز داریم.
اول فکر کردم اشتباه شنیدم.
+چی؟
_برمیگردیم کره.
انگار یهدفعه همهی استرسم برگشت. ملینا. جونیور. همهچی.
+فردا؟ کوک من آمادگی ندارم...
صدام ضعیف شده بود.
+من نمیدونم وقتی ببیننمون چی میشه...
کوک نگاهم کرد. اون نگاه آرومش همیشه خطرناکتر از داد زدنش بود.
_دو ساله داری فرار میکنی، آت.
چیزی نگفتم.
ادامه داد:
_و دو ساله جونیور فکر میکنه حق داره به جات تصمیم بگیره.
آهسته گفتم:
+اون فقط میخواست ازم محافظت کنه...
اینبار صداش کمی سرد شد.
_با فرستادنت اون سر دنیا؟
ترسیدم. نه از اینکه بهم آسیب بزنه... از اینکه دوباره اون روی واقعیشو ببینم.
ولی همون لحظه که سکوت کردم، نفسشو آهسته بیرون داد و دوباره نرم شد.
دستشو دوباره گذاشت روی شکمم.
_الان فرق داره.
به دستش خیره شدم.
_الان تو فقط خودت نیستی.
اون جمله یهجوری توی قلبم نشست که نتونستم چیزی بگم.
من مادر میشدم.
و اون... واقعاً خوشحال بود.
لبمو گاز گرفتم و آروم گفتم:
+میترسم...
صندلیشو نزدیکتر کرد و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم.
_از چی؟
چشمامو بستم.
+از اینکه همهچی خراب بشه... اینکه جونیور ازت متنفر شه... اینکه ملینا ناراحت شه...
چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
_من سالهاست با این کنار اومدم که شاید جونیور هیچوقت منو نبخشه.
چشمامو باز کردم.
لبخند خیلی کوچیکی زد. غمگین بود.
_ولی اگه بخاطر اون از تو دور میموندم... خودمو هیچوقت نمیبخشیدم.
اون لحظه قلبم واقعاً درد گرفت.
دستم رو آوردم بالا و گونهشو لمس کردم. گرم بود.
آروم خندیدم.
+عاشقتم :)
خندید. واقعی.
_ من بیشتر.
بعد خم شد و بوسهی آرومی روی پیشونیم گذاشت.
و برای اولین بار بعد از مدتها... با وجود تمام ترسهام، حس کردم شاید همهچی درست بشه...
سلام عشقای عمویی اینم یع پارت طولانی خدمتتون💋😁
<< ویو ات >>
وقتی از سرویس بیرون اومدم، بوی غذا کل خونه رو برداشته بود. چند لحظه همونجا کنار راهپله ایستادم و فقط نگاه کردم.
کوک پایین، کنار اپن آشپزخونه ایستاده بود و آستیناش تا آرنج بالا زده شده بود. موهاش هنوز از خواب کمی نامرتب بود و نور زرد آشپزخونه افتاده بود روی صورتش.
عجیبه...
هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی دیدن یه آدم اینقدر بهم حس امنیت بده.
همین که سرشو بلند کرد و منو دید، لبخند زد. اون لبخند مخصوص خودش بود
_ بدو بیا ک سرد شد
ناخودآگاه خندیدم.
+تو چرا منو بیدار نکردی؟
بشقابو گذاشت روی میز و خیلی عادی گفت:
_چون دو ساعت کامل بغلم خوابیده بودی و دلم نمیومد تکون بخوری.
حس کردم صورتم گرم شد. رفتم سمت میز و نشستم، ولی ذهنم هنوز گیر صبح بود.
بیمارستان. جواب آزمایش.
هنوزم باورش برام سخت بود.
کوک لیوان آب رو گذاشت جلوم و نشست کنارم.
_حالت خوبه؟
نگاش کردم. خیلی آروم پرسیده بود، ولی توی چشمهاش یه چیزی بود که قلبمو نرم میکرد. نگرانی. شوق. ترس.
لب زدم:
+ هنوز باورم نمیشه...
بدون اینکه چیزی بگه، دستشو آورد روی شکمم. حرکتش اونقدر آروم بود که اشکم نزدیک بود دربیاد.
_ من چرا... 《خندید.》هر بار یادم میاد، دوباره خوشحال میشم.
نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم. هیچوقت کوک رو اینجوری ندیده بودم. ا داشت مثل یه بچه به شکمم نگاه میکرد
انگار کل دنیاش اونجاست.
ولی با وجود همهی اون حس خوب... ته دلم آشوب بود.
+کوک...
_هوم؟
نگاهم افتاد روی دستش.
+اگه جونیور بفهمه چی؟
برای چند ثانیه صورتش سرد شد. همون کوکی که بقیه میشناختن. خطرناک. عصبی.
ولی فقط چند ثانیه.
بعد آروم دستمو گرفت و انگشتاشو بین انگشتام قفل کرد.
_ تا وقتی کنار منی، هیچکس نمیتونه بهت آسیب بزنه.
صداش آروم بود، ولی مطمئن. اونقدر مطمئن که دلم میخواست حرفشو باور کنم.
زیرلب گفتم:
+تو جونیور رو وقتی عصبانی میشه ندیدی...
اینبار یه پوزخند کوچیک زد.
_نه، تو منو ندیدی وقتی بخوام کسیو حفظ کنم.
قلبم تندتر زد.
سکوت بینمون بد نبود. گرم بود. فقط صدای بارون میومد و بوی غذا.
بعد خیلی عادی گفت:
_ فردا پرواز داریم.
اول فکر کردم اشتباه شنیدم.
+چی؟
_برمیگردیم کره.
انگار یهدفعه همهی استرسم برگشت. ملینا. جونیور. همهچی.
+فردا؟ کوک من آمادگی ندارم...
صدام ضعیف شده بود.
+من نمیدونم وقتی ببیننمون چی میشه...
کوک نگاهم کرد. اون نگاه آرومش همیشه خطرناکتر از داد زدنش بود.
_دو ساله داری فرار میکنی، آت.
چیزی نگفتم.
ادامه داد:
_و دو ساله جونیور فکر میکنه حق داره به جات تصمیم بگیره.
آهسته گفتم:
+اون فقط میخواست ازم محافظت کنه...
اینبار صداش کمی سرد شد.
_با فرستادنت اون سر دنیا؟
ترسیدم. نه از اینکه بهم آسیب بزنه... از اینکه دوباره اون روی واقعیشو ببینم.
ولی همون لحظه که سکوت کردم، نفسشو آهسته بیرون داد و دوباره نرم شد.
دستشو دوباره گذاشت روی شکمم.
_الان فرق داره.
به دستش خیره شدم.
_الان تو فقط خودت نیستی.
اون جمله یهجوری توی قلبم نشست که نتونستم چیزی بگم.
من مادر میشدم.
و اون... واقعاً خوشحال بود.
لبمو گاز گرفتم و آروم گفتم:
+میترسم...
صندلیشو نزدیکتر کرد و پیشونیشو چسبوند به پیشونیم.
_از چی؟
چشمامو بستم.
+از اینکه همهچی خراب بشه... اینکه جونیور ازت متنفر شه... اینکه ملینا ناراحت شه...
چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آروم گفت:
_من سالهاست با این کنار اومدم که شاید جونیور هیچوقت منو نبخشه.
چشمامو باز کردم.
لبخند خیلی کوچیکی زد. غمگین بود.
_ولی اگه بخاطر اون از تو دور میموندم... خودمو هیچوقت نمیبخشیدم.
اون لحظه قلبم واقعاً درد گرفت.
دستم رو آوردم بالا و گونهشو لمس کردم. گرم بود.
آروم خندیدم.
+عاشقتم :)
خندید. واقعی.
_ من بیشتر.
بعد خم شد و بوسهی آرومی روی پیشونیم گذاشت.
و برای اولین بار بعد از مدتها... با وجود تمام ترسهام، حس کردم شاید همهچی درست بشه...
سلام عشقای عمویی اینم یع پارت طولانی خدمتتون💋😁
- ۷۳۵
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط