{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق در‌تاریکی‌۱۲.

عشق در‌تاریکی‌۱۲.

گاهی فکر میکنم زندگی آدم توی چند ماه چقدر میتونه عوض بشه.
یه روز توی بیمارستان نشسته بودم و سعی میکردم بفهمم شوهرم و برادرم دقیقاً چه آدم‌هایی هستن.
و حالا...
جلوی آینه ایستاده بودم و داشتم برای صدمین بار سعی میکردم کفش پام کنم.
و موفق نمیشدم.
+لعنت به این شکم.
از روی صندلی غر زدم.
شکمم حالا کاملاً معلوم بود.
دیگه از اون برآمدگی کوچیک اول بارداری خبری نبود.
هفت ماه.
هفت ماه کامل گذشته بود.
و من رسماً نمیتونستم نصف کارهای قبلیمو انجام بدم.
همون موقع در اتاق باز شد.
کوک اومد داخل.
نگاهش افتاد به من.
بعد به شکمم.
بعد دوباره به من.
و شروع کرد خندیدن.
+نخند.
_دارم سعی میکنم.
+جونگکوک!
خنده‌ش بیشتر شد.
بعد اومد جلو و روی یه زانو نشست.
_پاتو بده.
غرغرکنان پامو بردم جلو.
و طبق معمول کفشمو پام کرد.(🤧)
انگار از وقتی باردار شده بودم، خودش رسماً وظیفه‌ی پوشوندن کفشامو قبول کرده بود.
وقتی کارش تموم شد، خم شد و یه بوسه روی شکمم گذاشت.
_سلام کوچولو.
فوراً اعتراض کردم.
+به من سلام نکردی.
بدون اینکه سرشو بلند کنه گفت:
_تو رو صبح دیدم.(‌ها‌ها ها😂)
و دوباره با بچه حرف زد.
_مامانت حسودیش شده.
+من حسود نیستم!
کوک بالاخره نگام کرد.
_هستی.
بعد خیلی خونسرد بلند شد و از اتاق خارج شد.
منم بالش پرت کردم سمتش.

───

امروز روز عروسی ملینا و جونیور بود.
بالاخره.
بعد از ماه‌ها برنامه‌ریزی. دعوا. بحث. انتخاب لباس. دعوا سر لباس. بحث سر گل. دعوا سر آهنگ.
و دوباره دعوا.
بالاخره رسیده بود.
وقتی رسیدیم سالن، ملینا تقریباً داشت از استرس سکته میکرد.
*آت!
همین که منو دید، دوید سمتم.
بعد وسط راه یادش افتاد من هفت ماهه باردارم.
برای همین وسط دویدن ترمز کرد.
*اوه خدایا ببخشید.
خنده‌م گرفت.
+تو امروز عروسیته یا من؟
*من.
+پس چرا من بیشتر آرومم؟
ملینا با وحشت گفت:
*چون تو دیوونه‌ای.
از اون طرف جونیور وارد شد.
کت‌وشلوار مشکی پوشیده بود.
مرتب.
خوشتیپ.
و کاملاً عصبی.
همین که نگاهم افتاد بهش، خندیدم.
+داری میلرزی.
×ساکت شو.
+میلرزی.
×آت.
+میلرزی.
ملینا هم از پشت سرش گفت:
*واقعاً میلرزه.
جونیور با قیافه‌ی مظلوم نگامون کرد.
×هیچ حمایتی توی این خانواده وجود نداره.

───

چند ساعت بعد...
من کنار کوک نشسته بودم و مراسم رو نگاه میکردم.
ملینا داشت میخندید.
جونیور داشت بهش نگاه میکرد.
و برای اولین بار بعد از مدت‌ها...
همه‌چی کامل به نظر میرسید.
سرمو گذاشتم روی شونه‌ی کوک.
اونم آروم دستشو روی شکمم گذاشت.
همون لحظه بچه لگد زد.
+آخ!
کوک فوراً صاف نشست.
_چی شد؟!
خنده‌م گرفت.
+هیچی.
دستم رو گذاشتم روی شکمم.
+فقط کوچولو بیداره.
چشم‌های کوک فوراً نرم شد.
و مثل همیشه دستشو همونجا نگه داشت.
انگار هر بار بچه تکون میخورد، کل دنیاش متوقف میشد.

───

اون شب بعد از عروسی...
وقتی برگشتیم خونه، من روی تراس عمارت نشسته بودم.
هوا خنک بود.
و صدای خنده‌های دور مهمون‌ها هنوز از باغ میومد.
کوک کنارم نشست.
چند دقیقه هیچ‌کدوم حرف نزدیم.
بعد آروم پرسید:
_به چی فکر میکنی؟
به آسمون نگاه کردم.
+به اینکه چند ماه دیگه دیگه فقط من و تو نیستیم.
دستش آروم دور شونه‌هام حلقه شد.
_هوم.
لبخند زدم.
+میترسم.
برای چند ثانیه سکوت کرد.
بعد پیشونیشو چسبوند به موهام.
_منم.
متعجب نگاش کردم.
+تو؟
پوزخند زد.
_فکر کردی فقط تو میترسی؟
بعد نگاهش رفت سمت شکمم.
و این بار لبخندش واقعی‌تر شد.
_ولی فکر کنم ارزششو داره.
دستم رو روی دستش گذاشتم.
و برای اولین بار...
دیگه به گذشته فکر نکردم.
نه به رازها.
نه به دروغ‌ها.
نه به روزی که همه‌چی فهمیده بودم.
فقط به آینده.
به خودمون.
به ملینا و جونیور که بالاخره به هم رسیده بودن.
و به بچه‌ی کوچیکی که هر روز بیشتر از قبل حضورش رو حس میکردم.




اسلاید ۲ ملینا و جونیور.
اسلاید ۳ جونگکوک.
اسلاید ۴ ات.
دیدگاه ها (۳)

#in_your_eyespart_9۸ویو کایلا "غروب"از وقتی نتیجه‌ی تست...

پارت ۴ویو بلااون حرکت چیزی نبود جز اینکه جونگ کوک دستشو برد ...

dark love

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹³ویو: جونگ‌کوکداخل ماشین نشسته بو...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ___part:23

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط