𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART⁵
(نایون+)(مینا×)
«ادامه ویو نایون»
و من میفهمم!الان توی کره حدود ساعت 2 یا 3 بعدازظهره،باید به مینا زنگ بزنم اون قطعا میدونه چه خبره!سریع از سرویس بهداشتی خارج شدم و میخواستم سمت میز جلوی کاناپه برم تا گوشیم رو بردارم ولی صدای زنگ در خونه اومد...
این ساعت کی میتونست باشه؟به سمت در رفتم و کسی نبود جز یه دسته گل رز صورتی...هفته هاست دارم این گل ها رو دریافت میکنم اما نمیدونم از طرف کی هستن...و همیشه یه کارت که دو یا سه جمله عاشقانه روش نوشته همراهش داره و اون اوایل فکر میکردم از طرف جونگکوکه اما الان که فهمیدم جونگکوک نامزد داره مطمئنم از طرف اون نیست پس از طرف کی میتونست باشه؟نگاهی به اطراف انداختم هیچکس نبود که رفتار مشکوکی داشته باشه...گل رو بردم داخل و کارت روش رو برداشتم تا بخونم
«تو فکر میکنی توی فرانسه تنهایی؟تو من رو داری کسی که همیشه کنارت میمونه...لبخند بزن چون با دیدن لبخندت من شاد میشم!»
باید بگم چند هفته قبل که فکر میکردم جونگکوک این ها رو میفرسته خوشحال میشدم ولی الان که احتمال اینکه اون باشه کمتر شده باید بگم میترسم...همینطور که هنوز به کارت توی دستم خیره شده بودم و بهش فکر میکردم برای گوشیم پیام اومد...به کل فراموش کرده بودم که میخواستم به مینا زنگ بزنم...گل و کارت رو کنار گذاشتم و گوشیم رو برداشتم تا ببینم پیام از طرف کیه و بعد به مینا زنگ بزنم که خوشبختانه پیام هم از طرف مینا بود
×هی بیداری؟باید بهت زنگ بزنم...
یعنی چه اتفاقی افتاده بود که باید بهم زنگ میزد...بدون مکث خودم باهاش تماس گرفتم و بعد از اولین بوق جواب داد
×هی حالت خوبه؟
گلوم رو صاف کردم تا زیاد معلوم نشه گریه کردم
+آره حالم خوبه...
×دروغ نگو! تو میدونی!
+میدونم؟چیو؟
×نایون!دست از وانمود کردن بردار...چطور فهمیدی؟
+الان کجایی و کی پیشته؟
مینا کمی مکث کرد و بعد گفت
×اومدم کافه،فقط منم و تهیونگ و...یه دوست
+یه دوست؟حداقل صدام که رو اسپیکر نیست؟
حدس داشتم که شاید اون دوست جونگکوک باشه اما من به تازگی خیلی رویا پرداز بودم چرا جونگکوک باید به تماس من و مینا اهمیت بده؟
×نه صدات روی اسپیکر نیست!
+حالم اصلا خوب نیست...نمیدونم چرا... من همیشه میدونستم احتمال اینکه بتونم تا ابد با جونگکوک باشم خیلی کمه و برای همین همیشه براش آرزوی خوشبختی میکردم اما اینکه فهمیدم با لارا نامزد کرده یه کمی...یه کمی انگار یه نفر قلبم رو توی مشتش گرفته و فشار میده...خیلی احمقم مگه نه؟
×نه تو احمق نیستی...هرکس دیگه ای هم بود همین حس رو پیدا میکرد به هر حال تو 8 سال یا جونگکوک قرار گذاشتی عادیه این احساس رو داشته باشی اما باید یه چیزی رو بهت بگم که متاسفانه پشت گوشی نمیتونم بگم...
میدونستم چرا نمیتونه بگه...پدر جونگکوک گوشی همشون رو شنود میکرد...پدر جونگکوک همه کار کرد تا جلوی ارتباط من و جونگکوک رو بگیره
+اتفاقی افتاده؟
×نه فقط بدون همه چیز برخلاف اون چیزیه که تو فکر میکنی...
منظورش چیه بر خلافش...
+یعنی جونگکوک نامزد نکرده؟
کمی امیدوار بودم که این رو گفتم
×چرا انقدر خنگ شدی؟جونگکوک نامزد کرده اما چیزی که پشتشه با چیزی که تو فکر میکنی فرق داره!
+بهم نگو خنگ!فقط از دیشب یه کم مسـتم!
×نایون با دقت به حرفام گوش کن و طبق حرف های قبلیم تحلیلشون کن!جونگکوک خیلی وقته فهمیده از لارا خوشش میاد و دیگه هیچ حسی برای تو نداره حتی یک درصد پس دیگه اون فکر های احمقانه رو نکن!
اولش با شنیدن حرفاش کمی جا خوردم اما بهم گفت طبق حرفای قبلیش تحلیلش کنم...همه چیز برعکس تصوراتمه...یعنی اگر بخوام حرفای مینا رو برعکس کنم میشه...جونگکوک از لارا خوشش نمیاد و هنوز فقط به من حس داره...
+مینا تو مطمئنی؟
×آره...حالا بهم بگو چطور فهمیدی؟
+میدونی از وقتی اومدم فرانسه مدام چیز های متفاوت و مشکوکی از پست دریافت میکنم و خب هفته پیش یه پاکت پر از عکسای لارا و جونگکوک دریافت کردم که جونگکوک توی اون ها خوشحال به نظر میرسید و لارا هم بهش چسبیده بود...
×جونگکوک واقعا خوشحاله!
اگر هرچیزی که میگفت رو باید برعکس میکردم پس معنیش این بود جونگکوک به شدت ناراحته...پس تمام لبخند هاش توی عکس ها از روی اجبارن؟یعنی من تنها کسی نیستم که داره تحمل میکنه و درد میکشه؟
+مینا؟بعدا بهت زنگ میزنم...ممنون که باهام صحبت کردی...واقعا بهش نیاز داشتم
تلفن رو بدون اینکه منتظر حرفی از مینا بشم قطع کردم...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر✨
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART⁵
(نایون+)(مینا×)
«ادامه ویو نایون»
و من میفهمم!الان توی کره حدود ساعت 2 یا 3 بعدازظهره،باید به مینا زنگ بزنم اون قطعا میدونه چه خبره!سریع از سرویس بهداشتی خارج شدم و میخواستم سمت میز جلوی کاناپه برم تا گوشیم رو بردارم ولی صدای زنگ در خونه اومد...
این ساعت کی میتونست باشه؟به سمت در رفتم و کسی نبود جز یه دسته گل رز صورتی...هفته هاست دارم این گل ها رو دریافت میکنم اما نمیدونم از طرف کی هستن...و همیشه یه کارت که دو یا سه جمله عاشقانه روش نوشته همراهش داره و اون اوایل فکر میکردم از طرف جونگکوکه اما الان که فهمیدم جونگکوک نامزد داره مطمئنم از طرف اون نیست پس از طرف کی میتونست باشه؟نگاهی به اطراف انداختم هیچکس نبود که رفتار مشکوکی داشته باشه...گل رو بردم داخل و کارت روش رو برداشتم تا بخونم
«تو فکر میکنی توی فرانسه تنهایی؟تو من رو داری کسی که همیشه کنارت میمونه...لبخند بزن چون با دیدن لبخندت من شاد میشم!»
باید بگم چند هفته قبل که فکر میکردم جونگکوک این ها رو میفرسته خوشحال میشدم ولی الان که احتمال اینکه اون باشه کمتر شده باید بگم میترسم...همینطور که هنوز به کارت توی دستم خیره شده بودم و بهش فکر میکردم برای گوشیم پیام اومد...به کل فراموش کرده بودم که میخواستم به مینا زنگ بزنم...گل و کارت رو کنار گذاشتم و گوشیم رو برداشتم تا ببینم پیام از طرف کیه و بعد به مینا زنگ بزنم که خوشبختانه پیام هم از طرف مینا بود
×هی بیداری؟باید بهت زنگ بزنم...
یعنی چه اتفاقی افتاده بود که باید بهم زنگ میزد...بدون مکث خودم باهاش تماس گرفتم و بعد از اولین بوق جواب داد
×هی حالت خوبه؟
گلوم رو صاف کردم تا زیاد معلوم نشه گریه کردم
+آره حالم خوبه...
×دروغ نگو! تو میدونی!
+میدونم؟چیو؟
×نایون!دست از وانمود کردن بردار...چطور فهمیدی؟
+الان کجایی و کی پیشته؟
مینا کمی مکث کرد و بعد گفت
×اومدم کافه،فقط منم و تهیونگ و...یه دوست
+یه دوست؟حداقل صدام که رو اسپیکر نیست؟
حدس داشتم که شاید اون دوست جونگکوک باشه اما من به تازگی خیلی رویا پرداز بودم چرا جونگکوک باید به تماس من و مینا اهمیت بده؟
×نه صدات روی اسپیکر نیست!
+حالم اصلا خوب نیست...نمیدونم چرا... من همیشه میدونستم احتمال اینکه بتونم تا ابد با جونگکوک باشم خیلی کمه و برای همین همیشه براش آرزوی خوشبختی میکردم اما اینکه فهمیدم با لارا نامزد کرده یه کمی...یه کمی انگار یه نفر قلبم رو توی مشتش گرفته و فشار میده...خیلی احمقم مگه نه؟
×نه تو احمق نیستی...هرکس دیگه ای هم بود همین حس رو پیدا میکرد به هر حال تو 8 سال یا جونگکوک قرار گذاشتی عادیه این احساس رو داشته باشی اما باید یه چیزی رو بهت بگم که متاسفانه پشت گوشی نمیتونم بگم...
میدونستم چرا نمیتونه بگه...پدر جونگکوک گوشی همشون رو شنود میکرد...پدر جونگکوک همه کار کرد تا جلوی ارتباط من و جونگکوک رو بگیره
+اتفاقی افتاده؟
×نه فقط بدون همه چیز برخلاف اون چیزیه که تو فکر میکنی...
منظورش چیه بر خلافش...
+یعنی جونگکوک نامزد نکرده؟
کمی امیدوار بودم که این رو گفتم
×چرا انقدر خنگ شدی؟جونگکوک نامزد کرده اما چیزی که پشتشه با چیزی که تو فکر میکنی فرق داره!
+بهم نگو خنگ!فقط از دیشب یه کم مسـتم!
×نایون با دقت به حرفام گوش کن و طبق حرف های قبلیم تحلیلشون کن!جونگکوک خیلی وقته فهمیده از لارا خوشش میاد و دیگه هیچ حسی برای تو نداره حتی یک درصد پس دیگه اون فکر های احمقانه رو نکن!
اولش با شنیدن حرفاش کمی جا خوردم اما بهم گفت طبق حرفای قبلیش تحلیلش کنم...همه چیز برعکس تصوراتمه...یعنی اگر بخوام حرفای مینا رو برعکس کنم میشه...جونگکوک از لارا خوشش نمیاد و هنوز فقط به من حس داره...
+مینا تو مطمئنی؟
×آره...حالا بهم بگو چطور فهمیدی؟
+میدونی از وقتی اومدم فرانسه مدام چیز های متفاوت و مشکوکی از پست دریافت میکنم و خب هفته پیش یه پاکت پر از عکسای لارا و جونگکوک دریافت کردم که جونگکوک توی اون ها خوشحال به نظر میرسید و لارا هم بهش چسبیده بود...
×جونگکوک واقعا خوشحاله!
اگر هرچیزی که میگفت رو باید برعکس میکردم پس معنیش این بود جونگکوک به شدت ناراحته...پس تمام لبخند هاش توی عکس ها از روی اجبارن؟یعنی من تنها کسی نیستم که داره تحمل میکنه و درد میکشه؟
+مینا؟بعدا بهت زنگ میزنم...ممنون که باهام صحبت کردی...واقعا بهش نیاز داشتم
تلفن رو بدون اینکه منتظر حرفی از مینا بشم قطع کردم...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر✨
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۳۸۲
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط