{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسری که خیلی دوست دختر داشت بالاخره عاشق شد و ازدواج کرد.

پسری که خیلی دوست دختر داشت بالاخره عاشق شد و ازدواج کرد...!!بعد خدا بهش یه دختر داد...!!یه روزی خدا بهش گفت یادته چه جوری اشک دخترها رو در میاوردی...!!حالا خودت دختر داری...!!نظرت چیه...!!؟؟تحمل اشکش و داری...!!؟؟گفت:فقط میتونم بگم پشیمونم و امیدوارم همه اونها که دلشون رو شکستم منو ببخشن!هیچ پدری طاقت دیدن اشکهای دختر شو نداره! پدرهای اینده خوب فکر کنید زمین گرده ها!
دیدگاه ها (۱۳)

پارت: 11 (بخش2) **زاویه دید: زین**نیم ساعت بعد، تو رختکنِ بخ...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 5۹______چه چیزی زیبا...

سناریو واکاسا پارت اخر

وقتی ا ن تو رو به سرپرستی میگیره و...p23 ا.ت . کبودی ؟ کو ک...

I can be myself with himPart⁹⁷[ویو نیلسو]سریع از اتاق رفتم ب...

dark life = 27

سناریو مایکی { جنگل چشمات } درحالی که اون مرد ها در اتاق رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط