«مردی بین ما »
«مردی بین ما »
پارت : ۵
«اعترافی در سکوت»
درست زمانی که فکر میکردم قرار است اتفاقی بیفتد، صدای قدمهای لیسان از راهرو بلند شد. او داشت به سمت اتاق خودش میرفت. تهیونگ بلافاصله فاصله گرفت، اما از اتاق بیرون نرفت. فقط به سمت پنجره برگشت و به خیابانهای سئول که زیر نور مهتاب میدرخشیدند، خیره شد.
من هنوز به میز تکیه داده بودم و قلبم به شدت میکوبید. او بدون اینکه به سمتم برگردد، با صدایی که به طرز عجیبی آرام و در عین حال برنده بود، گفت: «اون فکر میکنه من همون مرد ایدهآلی هستم که میخواد. اما تو... تو خوب میدونی که پشت این ظاهر، چیزی جز یه مردِ خسته و گمشده نیستم.»
با تردید جلو رفتم. فاصله بین ما، حالا برایم بزرگتر از همیشه به نظر میرسید. «چرا به من میگی؟ چرا اینا رو به لیسان نمیگی؟»
تهیونگ چرخید. نور نقرهای ماه روی صورتش افتاده بود و سایههای عمیقی زیر چشمانش ایجاد کرده بود. او به سمتم قدم برداشت و این بار، فاصلهاش را تا حد خطرناکی کم کرد. «چون لیسان... اون دنبالِ یه زندگیه که من هیچوقت نمیتونم بهش بدم. ولی تو، سنا... تو تنها کسی هستی که توی این خونه، به اون چیزی که واقعاً هستم نگاه میکنی. حتی اگه اون نگاه، پر از تنفر باشه.»
دستش را دراز کرد و تارهای موی جلوی صورتم را پشت گوشم زد. لمسِ سرد انگشتانش روی پوستم، مثل یک شوک الکتریکی بود. «من نمیخوام با اون ازدواج کنم.»
شوکه نگاهش کردم. این اولین باری بود که انقدر صریح حرف میزد. «اما... اما تو بهش قول دادی.»
تهیونگ لبخند تلخی زد که چشمانش در آن مشارکت نداشتند. «قولها میتونن شکسته بشن، مخصوصاً وقتی متوجه میشی که برای چیزی که واقعاً میخوای، باید همه چیز رو به آتش بکشی.»
او به درِ اتاق نگاه کرد و بعد دوباره به من: «فردا... وقتی اون سر کاره، باید حرف بزنیم. نه به عنوان نامزدِ مادرت، بلکه به عنوان کسی که دیگه نمیتونه وانمود کنه تو رو نمیبینه.»
و بدون اینکه منتظر جواب من بماند، از اتاق خارج شد. بوی عطرش در فضای اتاق باقی ماند و من را با دنیایی از سوالات و ترسی که حالا با هیجان عجیبی آمیخته شده بود، تنها گذاشت.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۵
«اعترافی در سکوت»
درست زمانی که فکر میکردم قرار است اتفاقی بیفتد، صدای قدمهای لیسان از راهرو بلند شد. او داشت به سمت اتاق خودش میرفت. تهیونگ بلافاصله فاصله گرفت، اما از اتاق بیرون نرفت. فقط به سمت پنجره برگشت و به خیابانهای سئول که زیر نور مهتاب میدرخشیدند، خیره شد.
من هنوز به میز تکیه داده بودم و قلبم به شدت میکوبید. او بدون اینکه به سمتم برگردد، با صدایی که به طرز عجیبی آرام و در عین حال برنده بود، گفت: «اون فکر میکنه من همون مرد ایدهآلی هستم که میخواد. اما تو... تو خوب میدونی که پشت این ظاهر، چیزی جز یه مردِ خسته و گمشده نیستم.»
با تردید جلو رفتم. فاصله بین ما، حالا برایم بزرگتر از همیشه به نظر میرسید. «چرا به من میگی؟ چرا اینا رو به لیسان نمیگی؟»
تهیونگ چرخید. نور نقرهای ماه روی صورتش افتاده بود و سایههای عمیقی زیر چشمانش ایجاد کرده بود. او به سمتم قدم برداشت و این بار، فاصلهاش را تا حد خطرناکی کم کرد. «چون لیسان... اون دنبالِ یه زندگیه که من هیچوقت نمیتونم بهش بدم. ولی تو، سنا... تو تنها کسی هستی که توی این خونه، به اون چیزی که واقعاً هستم نگاه میکنی. حتی اگه اون نگاه، پر از تنفر باشه.»
دستش را دراز کرد و تارهای موی جلوی صورتم را پشت گوشم زد. لمسِ سرد انگشتانش روی پوستم، مثل یک شوک الکتریکی بود. «من نمیخوام با اون ازدواج کنم.»
شوکه نگاهش کردم. این اولین باری بود که انقدر صریح حرف میزد. «اما... اما تو بهش قول دادی.»
تهیونگ لبخند تلخی زد که چشمانش در آن مشارکت نداشتند. «قولها میتونن شکسته بشن، مخصوصاً وقتی متوجه میشی که برای چیزی که واقعاً میخوای، باید همه چیز رو به آتش بکشی.»
او به درِ اتاق نگاه کرد و بعد دوباره به من: «فردا... وقتی اون سر کاره، باید حرف بزنیم. نه به عنوان نامزدِ مادرت، بلکه به عنوان کسی که دیگه نمیتونه وانمود کنه تو رو نمیبینه.»
و بدون اینکه منتظر جواب من بماند، از اتاق خارج شد. بوی عطرش در فضای اتاق باقی ماند و من را با دنیایی از سوالات و ترسی که حالا با هیجان عجیبی آمیخته شده بود، تنها گذاشت.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۶k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط