{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« مردی بین ما »

« مردی بین ما »
پارت : ۳«سایه‌های سنگین»

هوا در خانه سنگین بود، مثل آرامش قبل از طوفان. لیسان، مادرم، با هیجان در مورد چیدمان جهیزیه و لیست مهمان‌های عروسی صحبت می‌کرد، اما تهیونگ... او روی مبل تک‌نفره، دور از ما نشسته بود و با نگاهی که نمی‌توانستم معنایش را بفهمم، فقط گوش می‌داد.

وقتی لیسان برای آوردن چای به آشپزخانه رفت، سکوت ناگهانی در فضای پذیرایی پیچید. سرم را پایین انداختم و سعی کردم روی کتابم تمرکز کنم، اما سنگینی نگاهش را روی پوستم حس می‌کردم.

تهیونگ ناگهان از جایش بلند شد. قدم‌هایش آرام و بی‌صدا بود، اما به سمت من می‌آمد. نزدیک مبل من که رسید، توقف کرد. لیسان هنوز در آشپزخانه بود، صدای برخورد فنجان‌ها می‌آمد.

تهیونگ با صدایی که فقط من می‌شنیدم، زمزمه کرد: «سنا، فکر می‌کنی فرار کردن از حقیقت راه حلِ مناسبیه؟»

قلبم ریخت. سرم را بالا آوردم. چشمانش تاریک بود، انگار داشت تمامِ کلماتِ ناگفته‌ای که بین ما بود را به بازی می‌گرفت. «من فرار نمی‌کنم، تهیونگ.»

او یک قدم نزدیک‌تر آمد، طوری که گرمای بدنش را حس کردم. دستش را لبه مبل کنار دست من گذاشت و خم شد: «پس چرا وقتی صدات می‌زنم، سرت رو برمی‌گردونی؟»

صدای خنده لیسان از آشپزخانه آمد و من با دستپاچگی عقب کشیدم. او فقط لبخند محوی زد؛ لبخندی که نه مهربان بود و نه دوستانه. آن لبخند، نویدِ چیزی را می‌داد که از آن می‌ترسیدم.

وقتی لیسان برگشت، تهیونگ با همان خونسردی همیشگی‌اش سر جایش برگشت و فنجان چای را گرفت. اما من می‌دانستم؛ بازیِ خطرناکی که شروع شده بود، حالا وارد مرحله‌ی جدیدی شده بود. او قرار بود خیلی زودتر از آن چیزی که فکر می‌کردم، حریمِ امنِ ذهنم را بشکند.

آن شب، وقتی همه خواب بودند، صدای تقه‌ی آرامی به در اتاقم خورد. نفس در سینه‌ام حبس شد. می‌دانستم چه کسی پشت در است.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۷)

«مردی بین ما »پارت : ۴«مرزهای شکسته» صدای تقه به در، آرام و ...

«مردی بین ما »پارت : ۵«اعترافی در سکوت» درست زمانی که فکر می...

« مردی بین ما »پارت : ۲«سایه‌هایی در راهرو» روزها به کندی می...

« مردی بین ما »پارت : ۱ «مردی که قرار نبود وارد زندگی‌مون بش...

«مردی بین ما »پارت : ۷ «شامی با طعم دروغ» ساعت از هشت شب گذش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط