دفترم درد میکند...
دفترم درد میکند...
واژه هایم تیر میکشند
سکوتم گیج میرود
آبریزش چشم دارم
گلویم بغض جمع شده
دلم آشوب است
از صبح هزاران بار خاطره بالا آورده ام
انگار مسموم شده ام!!!
باز هم دروغ به خوردم داده اند!!!
چه کنم شیرینی دوست دارم
دروغ ها شیرینند و من همیشه
تشنه ی شربت های رنگارنگ...
حالم بد است
بیخبری، فراموشی، دیوانگی
اکنون ....
دلم تلخی می خواهد
تلخی حقیقت
کمی حقیقت حالم را بهتر میکند
دارویی تلخ و بدمزه ...
پرستاری می خواهم
که حقیقت در سرُمم بریزد
دلم...
آخ لعنتی ...
حال دلم درد می کند...
واژه هایم تیر میکشند
سکوتم گیج میرود
آبریزش چشم دارم
گلویم بغض جمع شده
دلم آشوب است
از صبح هزاران بار خاطره بالا آورده ام
انگار مسموم شده ام!!!
باز هم دروغ به خوردم داده اند!!!
چه کنم شیرینی دوست دارم
دروغ ها شیرینند و من همیشه
تشنه ی شربت های رنگارنگ...
حالم بد است
بیخبری، فراموشی، دیوانگی
اکنون ....
دلم تلخی می خواهد
تلخی حقیقت
کمی حقیقت حالم را بهتر میکند
دارویی تلخ و بدمزه ...
پرستاری می خواهم
که حقیقت در سرُمم بریزد
دلم...
آخ لعنتی ...
حال دلم درد می کند...
- ۱.۹k
- ۱۵ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط