من روز خویش را

من، روزِ خویش را
با آفتابِ رویِ تو،
کز مشرقِ خیال دمیده‌ست
آغاز می‌کنم...
مَن با تو می‌نویسم و می‌خوانم
مَن با تو راه می‌روم و حرف می‌زنم
وز شوقِ این محال:
که دستم به دست توست،
من،
جایِ راه رفتن،پرواز می‌کنم

#فریدون_مشیری
دیدگاه ها (۱)

ابری ست بارانی؛ ابری که گوییگریه های قرن ها را در گلو دارداب...

تو چه حُسنیکه من اتعاشق مادر زادم#شهریارپ ن : عکس از عشاقی ه...

#جامیدل فارغ ز درد عشق،دل نیستتن بی‌درد دل جزآب و گل نیست

از تو سکوت مانده و از من، صدای توچیزی بگو که من بنویسم به جا...

زبان ما قاصر است از شکر نعمت تولد و حس بودن شمادر روز تولدت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط