part 8
صبح روز بعد ویو نویسنده :
نور کمرنگی راه خودش رو از میان پرده های نازک به اتاق پیدا کرده بودن و به صورت غرق در خواب دخترک میتابید. دخترک چشم هایش رو اروم باز کرد با یاد اوری اتفاقات نه چندان خوش دیشب دوباره اشک توی شمانش جمع می شد.
از جاش بلند شد و سعی کرد از اتاق بره بیرون اما همین که اومد سمت در بره در باز شد و چند خدمتکار داخل اتاق اومدند و سینه ی صبحانه رو روی میز کنار اتاق گذاشتند .
سر و صدای شکمش حسابی در اومده بود با خودش گفت حتی برای فرارم باید شکمت پر باشه هرچند که فرار کردن از این زندان کار نه چندان اسونی نبود. به هر حال به سمت سینی هجوم برد و شروع کرد به بلعیدن غذا ها.
ویو جیمین:
اههه شیبالللل . مرتیکه ی عوضی دوباره خیانت کرد و معامله رو خراب کرد ایندفعه زندش نمی زارم.
جیمین : بگیریدش!
بادیگارد های جیمین تمام افرادی که توی بار روی جیمین تنفگ کشیده بودن رو با یه حرکت گفتند و همه شون رو با گلوله کشتند. فقط رئیسشون موند که اونم بادیدن اینکه افرادش کشته شدند با دو زانو به زمین فرود اومد و برای جونش به جیمین التماس میکرد.
: لطفا از جونم بگذرید جناب پارک.
جیمین تفنگشو بلند کرد و روبروی سر اون مرد قرار داد و قبل از اینکه شلیک کنه لب زد : فرصت دوباره ای وجود نداره .
و شلیک کرد و خون مرد توی صورتش پاشید .
ویو لارا:
از صب تا حالا خبرب از اون عوضی نیس . خب الان می تونم یه نفس راحت بکشم. اما یهو صدایی بلند کل محوطه رو فرا گرفت...
........................................................
شرط : ۱۵ لایک.
خب دوستان نظرتو بگید ادامه ش بدم یا نه؟
نور کمرنگی راه خودش رو از میان پرده های نازک به اتاق پیدا کرده بودن و به صورت غرق در خواب دخترک میتابید. دخترک چشم هایش رو اروم باز کرد با یاد اوری اتفاقات نه چندان خوش دیشب دوباره اشک توی شمانش جمع می شد.
از جاش بلند شد و سعی کرد از اتاق بره بیرون اما همین که اومد سمت در بره در باز شد و چند خدمتکار داخل اتاق اومدند و سینه ی صبحانه رو روی میز کنار اتاق گذاشتند .
سر و صدای شکمش حسابی در اومده بود با خودش گفت حتی برای فرارم باید شکمت پر باشه هرچند که فرار کردن از این زندان کار نه چندان اسونی نبود. به هر حال به سمت سینی هجوم برد و شروع کرد به بلعیدن غذا ها.
ویو جیمین:
اههه شیبالللل . مرتیکه ی عوضی دوباره خیانت کرد و معامله رو خراب کرد ایندفعه زندش نمی زارم.
جیمین : بگیریدش!
بادیگارد های جیمین تمام افرادی که توی بار روی جیمین تنفگ کشیده بودن رو با یه حرکت گفتند و همه شون رو با گلوله کشتند. فقط رئیسشون موند که اونم بادیدن اینکه افرادش کشته شدند با دو زانو به زمین فرود اومد و برای جونش به جیمین التماس میکرد.
: لطفا از جونم بگذرید جناب پارک.
جیمین تفنگشو بلند کرد و روبروی سر اون مرد قرار داد و قبل از اینکه شلیک کنه لب زد : فرصت دوباره ای وجود نداره .
و شلیک کرد و خون مرد توی صورتش پاشید .
ویو لارا:
از صب تا حالا خبرب از اون عوضی نیس . خب الان می تونم یه نفس راحت بکشم. اما یهو صدایی بلند کل محوطه رو فرا گرفت...
........................................................
شرط : ۱۵ لایک.
خب دوستان نظرتو بگید ادامه ش بدم یا نه؟
- ۲۸.۰k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط