« مردی بین ما »
« مردی بین ما »
پارت ۱۶: «شامی با طعم دروغ»
صدای برخورد قاشق و چنگال به بشقابهای چینی، تنها موسیقیِ متنِ این شامِ سهنفره بود. لیسان با ذوق و شوق از جزئیات تالاری که امروز دیده بود حرف میزد، اما کلماتش مثل گلولههای برفی در برخورد با دیوارِ سکوتِ من و تهیونگ، ذوب میشدند.
لیسان با لبخندی که سعی داشت خستگیاش را پنهان کند، رو به تهیونگ گفت: «عزیزم، فکر میکنم رنگِ گلهای رز سفید برای میزها عالی باشه، نظر تو چیه؟»
تهیونگ که تا آن لحظه چاقو را با تمرکز عجیبی روی تکهای از استیک حرکت میداد، سرش را بلند کرد. اما نگاهش به جای لیسان، روی من قفل شد. چشمانش در نورِ ملایمِ لوستر، برقِ خاصی داشت؛ برقی که فقط من معنایش را میفهمیدم.
او با لحنی آرام و دوپهلو گفت: «سفید... نمادِ پاکیه، مگه نه؟ اما گاهی اوقات چیزهایِ ممنوعه و تیره، جذابیتِ خیلی بیشتری دارن. چیزی که زیرِ لایه ظاهر پنهان شده، همیشه واقعیتره.»
لیسان کمی جا خورد. خندهی کوتاهی کرد و گفت: «اوه، باز هم حرفهای فلسفیِ تو! من فقط دربارهی دکوراسیون حرف میزدم.» سپس با کمی نگرانی اضافه کرد: «تهیونگ، حس میکنم امشب کمی سردی... اتفاقی افتاده؟»
تهیونگ بدون اینکه چشم از من بردارد، لیوان شرابش را بلند کرد. «نه لیسان، فقط داشتم فکر میکردم که چقدر بعضی چیزها میتونن گولزننده باشن. ظاهرِ آروم، اما باطنی که هر لحظه ممکنه منفجر بشه.»
من که حس میکردم اکسیژنِ اتاق رو به اتمام است، سرم را پایین انداختم و با غذایم بازی کردم. زیر میز، حس کردم نوکِ کفشِ تهیونگ به آرامی به پای من برخورد کرد. لرزهای به تنم نشست. این یک تماسِ ساده نبود؛ یک یادآوری بود. یادآوریِ اینکه او هر لحظه که بخواهد، میتواند این بازیِ روانی را به اوج برساند.
لیسان رو به من کرد: «سنا، تو چرا هیچی نمیخوری؟ تو هم مثل تهیونگ تو فکری.»
قبل از اینکه بتوانم جوابی بدهم، تهیونگ پیشدستی کرد: «سنا شاید داره به آینده فکر میکنه. به اینکه چقدر زندگی قراره تغییر کنه. مگه نه سنا؟»
نگاهم را بالا آوردم. او داشت با دمِ شیر بازی میکرد. در چشمانش شیطنتی بیرحمانه و در عین حال، کششی مهارناپذیر بود.
با صدایی که سعی میکردم نلرزد، گفتم: «بله... زندگی خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم، داره تغییر میکنه.»
لیسان که متوجه سنگینیِ جو شده بود اما نمیتوانست دلیلش را بفهمد، آهی کشید و گفت: «امیدوارم این تغییرات برای همهمون خوب باشه.»
شام با همان سنگینی به پایان رسید. لیسان برای آوردن قهوه به آشپزخانه رفت. به محض اینکه او از اتاق خارج شد، تهیونگ صندلیاش را به سمت من چرخاند. در آن چند ثانیهی کوتاه، نگاهش آنقدر داغ بود که حس کردم پوستم را میسوزاند.
او زمزمه کرد: «این دروغها... دارن لذتبخشتر میشن، مگه نه؟ هر چی بیشتر پنهانش کنیم، عطشش بیشتر میشه.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دوستان طاقت نیاوردم و گذاشتم شما هم حمایت کنید
پارت ۱۶: «شامی با طعم دروغ»
صدای برخورد قاشق و چنگال به بشقابهای چینی، تنها موسیقیِ متنِ این شامِ سهنفره بود. لیسان با ذوق و شوق از جزئیات تالاری که امروز دیده بود حرف میزد، اما کلماتش مثل گلولههای برفی در برخورد با دیوارِ سکوتِ من و تهیونگ، ذوب میشدند.
لیسان با لبخندی که سعی داشت خستگیاش را پنهان کند، رو به تهیونگ گفت: «عزیزم، فکر میکنم رنگِ گلهای رز سفید برای میزها عالی باشه، نظر تو چیه؟»
تهیونگ که تا آن لحظه چاقو را با تمرکز عجیبی روی تکهای از استیک حرکت میداد، سرش را بلند کرد. اما نگاهش به جای لیسان، روی من قفل شد. چشمانش در نورِ ملایمِ لوستر، برقِ خاصی داشت؛ برقی که فقط من معنایش را میفهمیدم.
او با لحنی آرام و دوپهلو گفت: «سفید... نمادِ پاکیه، مگه نه؟ اما گاهی اوقات چیزهایِ ممنوعه و تیره، جذابیتِ خیلی بیشتری دارن. چیزی که زیرِ لایه ظاهر پنهان شده، همیشه واقعیتره.»
لیسان کمی جا خورد. خندهی کوتاهی کرد و گفت: «اوه، باز هم حرفهای فلسفیِ تو! من فقط دربارهی دکوراسیون حرف میزدم.» سپس با کمی نگرانی اضافه کرد: «تهیونگ، حس میکنم امشب کمی سردی... اتفاقی افتاده؟»
تهیونگ بدون اینکه چشم از من بردارد، لیوان شرابش را بلند کرد. «نه لیسان، فقط داشتم فکر میکردم که چقدر بعضی چیزها میتونن گولزننده باشن. ظاهرِ آروم، اما باطنی که هر لحظه ممکنه منفجر بشه.»
من که حس میکردم اکسیژنِ اتاق رو به اتمام است، سرم را پایین انداختم و با غذایم بازی کردم. زیر میز، حس کردم نوکِ کفشِ تهیونگ به آرامی به پای من برخورد کرد. لرزهای به تنم نشست. این یک تماسِ ساده نبود؛ یک یادآوری بود. یادآوریِ اینکه او هر لحظه که بخواهد، میتواند این بازیِ روانی را به اوج برساند.
لیسان رو به من کرد: «سنا، تو چرا هیچی نمیخوری؟ تو هم مثل تهیونگ تو فکری.»
قبل از اینکه بتوانم جوابی بدهم، تهیونگ پیشدستی کرد: «سنا شاید داره به آینده فکر میکنه. به اینکه چقدر زندگی قراره تغییر کنه. مگه نه سنا؟»
نگاهم را بالا آوردم. او داشت با دمِ شیر بازی میکرد. در چشمانش شیطنتی بیرحمانه و در عین حال، کششی مهارناپذیر بود.
با صدایی که سعی میکردم نلرزد، گفتم: «بله... زندگی خیلی زودتر از اون چیزی که فکر میکردم، داره تغییر میکنه.»
لیسان که متوجه سنگینیِ جو شده بود اما نمیتوانست دلیلش را بفهمد، آهی کشید و گفت: «امیدوارم این تغییرات برای همهمون خوب باشه.»
شام با همان سنگینی به پایان رسید. لیسان برای آوردن قهوه به آشپزخانه رفت. به محض اینکه او از اتاق خارج شد، تهیونگ صندلیاش را به سمت من چرخاند. در آن چند ثانیهی کوتاه، نگاهش آنقدر داغ بود که حس کردم پوستم را میسوزاند.
او زمزمه کرد: «این دروغها... دارن لذتبخشتر میشن، مگه نه؟ هر چی بیشتر پنهانش کنیم، عطشش بیشتر میشه.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دوستان طاقت نیاوردم و گذاشتم شما هم حمایت کنید
- ۶۴۲
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط