« مردی بین ما »
« مردی بین ما »
پارت ۱۸: «صبحِ خاکستری»
اولین پرتوهای بیرمق خورشید از میان پردههای حریر به داخل اتاق خزیدند، اما روشناییِ صبح هیچ آرامشی با خود نداشت. تهیونگ هنوز کنار من بود، روی تخت نشسته بود و به پنجره خیره شده بود. پیراهن مشکیاش کمی چروک شده بود و چهرهاش در نور صبحگاهی، خستهتر اما مصممتر به نظر میرسید.
سکوت سنگینی بین ما بود. لیسان احتمالاً تا دقایقی دیگر بیدار میشد تا صبحانه را آماده کند، اما مردی که قرار بود شوهرش باشد، در اتاق دخترش اعترافاتی کرده بود که راه بازگشتی باقی نمیگذاشت.
تهیونگ بدون اینکه به من نگاه کند، لب باز کرد: «میدونی سنا... تمام دیشب داشتم به این فکر میکردم که چقدر رابطهام با لیسان پوچ و بیمعنیه. اون فقط یه تصویر از زندگیه که جامعه از من انتظار داشت. اما وقتی به تو نگاه میکنم، واقعیت رو میبینم. حتی اگه این واقعیت دردناک باشه.»
من پتو را بیشتر دور خودم پیچیدم. لرزش خفیفی در بدنم بود که قطع نمیشد. «اگه بفهمه... زندگیش نابود میشه، تهیونگ. ما داریم چیکار میکنیم؟»
او بالاخره چرخید و به من نگاه کرد. در چشمانش دیگر خبری از آن خشونتِ دیشب نبود؛ فقط یک نوع صداقتِ برهنه دیده میشد. «من دیگه نمیتونم نقش بازی کنم. نمیتونم سر سفرهای بشینم که تو اون طرفش نشستی و من باید وانمود کنم که غریبهایم. یا همین امروز همه چیز رو تموم میکنیم، یا من خودم حقیقت رو بهش میگم.»
صدای قدمهایی از راهرو آمد. لیسان بیدار شده بود. تهیونگ به سرعت ایستاد و با مهارتی که از سالها پنهانکاری به دست آورده بود، ظاهرش را مرتب کرد. قبل از اینکه از در خارج شود، خم شد و نجوایی در گوشم کرد: «فقط چند ساعت وقت داری انتخاب کنی، سنا. یا با من از اینجا میری، یا با هم سقوط میکنیم.»
وقتی او رفت، حس کردم تمام نیرویم تحلیل رفته است. دقایقی بعد، صدای شادِ لیسان را از آشپزخانه شنیدم که تهیونگ را صدا میزد تا برای صبحانه به او ملحق شود. پارادوکسِ وحشتناکی بود؛ صدای خندههای زنی که نمیدانست دنیایش روی یک گسلِ عظیم لرزان است.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت ۱۸: «صبحِ خاکستری»
اولین پرتوهای بیرمق خورشید از میان پردههای حریر به داخل اتاق خزیدند، اما روشناییِ صبح هیچ آرامشی با خود نداشت. تهیونگ هنوز کنار من بود، روی تخت نشسته بود و به پنجره خیره شده بود. پیراهن مشکیاش کمی چروک شده بود و چهرهاش در نور صبحگاهی، خستهتر اما مصممتر به نظر میرسید.
سکوت سنگینی بین ما بود. لیسان احتمالاً تا دقایقی دیگر بیدار میشد تا صبحانه را آماده کند، اما مردی که قرار بود شوهرش باشد، در اتاق دخترش اعترافاتی کرده بود که راه بازگشتی باقی نمیگذاشت.
تهیونگ بدون اینکه به من نگاه کند، لب باز کرد: «میدونی سنا... تمام دیشب داشتم به این فکر میکردم که چقدر رابطهام با لیسان پوچ و بیمعنیه. اون فقط یه تصویر از زندگیه که جامعه از من انتظار داشت. اما وقتی به تو نگاه میکنم، واقعیت رو میبینم. حتی اگه این واقعیت دردناک باشه.»
من پتو را بیشتر دور خودم پیچیدم. لرزش خفیفی در بدنم بود که قطع نمیشد. «اگه بفهمه... زندگیش نابود میشه، تهیونگ. ما داریم چیکار میکنیم؟»
او بالاخره چرخید و به من نگاه کرد. در چشمانش دیگر خبری از آن خشونتِ دیشب نبود؛ فقط یک نوع صداقتِ برهنه دیده میشد. «من دیگه نمیتونم نقش بازی کنم. نمیتونم سر سفرهای بشینم که تو اون طرفش نشستی و من باید وانمود کنم که غریبهایم. یا همین امروز همه چیز رو تموم میکنیم، یا من خودم حقیقت رو بهش میگم.»
صدای قدمهایی از راهرو آمد. لیسان بیدار شده بود. تهیونگ به سرعت ایستاد و با مهارتی که از سالها پنهانکاری به دست آورده بود، ظاهرش را مرتب کرد. قبل از اینکه از در خارج شود، خم شد و نجوایی در گوشم کرد: «فقط چند ساعت وقت داری انتخاب کنی، سنا. یا با من از اینجا میری، یا با هم سقوط میکنیم.»
وقتی او رفت، حس کردم تمام نیرویم تحلیل رفته است. دقایقی بعد، صدای شادِ لیسان را از آشپزخانه شنیدم که تهیونگ را صدا میزد تا برای صبحانه به او ملحق شود. پارادوکسِ وحشتناکی بود؛ صدای خندههای زنی که نمیدانست دنیایش روی یک گسلِ عظیم لرزان است.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷۴۵
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط