my favorite enemy
my favorite enemy
p16
جونگکوک: فکر کردی میتونی از من فرار کنی؟
صدای جونگکوک پایین و خشدار بود، مثل صدای کشیده شدن فلز روی سنگ.
_ فکر کردی اگه این آشغالها تو رو دزدیدن، یعنی دیگه مال من نیستی؟
الینا با صدایی که از بغض میلرزید صحبت میکرد
الینا: از من متنفری؟ برو... برو از من دور شو! تو هم مثل بقیه فقط میخوای من رو نابود کنی!
جونگکوک لبخند تلخ و ترسناکی زد. چانهی الینا را بین انگشتانش گرفت و آن را چنان فشار داد که الینا ناچار شد به او نگاه کند. چشمان جونگکوک، ترکیبی از نفرت خالص و یک ولع تاریک برای تصاحب بود.
جونگکوک: دقیقاً همینطور. من ازت متنفرم، الینا. از اینکه وجود داری، از اینکه باعث شدی قلب من از درد بشکنه... اما این نفرت، تنها چیزیه که باعث میشه بدونی تو چقدر به من وابستهای. تو حق نداری از دست کسی جدا بشی، حتی اگه اون شخص من باشم. تو حتی حق نداری تحت سلطهی مرگ باشی، چون مرگ هم اجازه نداره تو رو از من بگیره. تو اسیر منی... اسیرِ نفرتِ من...
کوک، صورتش را به صورت الینا نزدیک کرد. آنقدر نزدیک که لرزش نفسهایشان با هم یکی شد. در آن لحظه، مرز بین عشق و نفرت، بین نجات دادن و نابود کردن، کاملاً از بین رفته بود. جونگکوک میدانست که او را نجات داده، اما این نجات، یک آزادی نبود؛ این فقط شروعِ یک زنجیر جدید بود. زنجیری که الینا را نه به زندگی، بلکه به تاریکترین بخشهای روحِ جونگکوک پیوند میزد..
سکوت سنگین انبار، تنها با صدای نفسهای بریدهبریدهی الینا شکسته میشد. جونگکوک همچنان چانهی او را در چنگ گرفته بود. انگشتانش چنان محکم بود که الینا حس میکرد استخوانهای فکش زیر فشار او در حال خرد شدن است. این درد، تنها چیزی بود که الینا را از دنیای تاریک و مهآلودِ شوکِ دزدیده شدن، به واقعیت برمیگرداند...
الینا: نگام نکن... بهم نگاه نکن!
الینا با تمام توان فریاد زد، اما صدایش در فضای خالی انبار، ضعیف و لرزان به گوش رسید. او میخواست از این نگاهِ هولناک فرار کند؛ نگاهی که نه مثل یک ناجی، بلکه مثل یک شکارچی که طعمهاش را پیدا کرده، به او خیره شده بود.
جونگکوک سرش را کمی کج کرد. سایهی بلند و ترسناکش روی بدن کوچک الینا افتاده بود و او را کاملاً در تاریکی فرو برده بود.
جونگکوک: چرا
صدای جونگکوک به آرامی از گلویش خارج شد، اما این آرامش، ترسناکتر از فریادهای او بود.
جونگکوک: چرا از نگاه من فرار میکنی الینا؟ مگه تو تمام عمرت سعی نکردی از من فرار کنی؟ مگه تمام زندگیت سعی نکردی از سایهی نامِ پدرت فرار کنی؟
کوک یک قدم دیگر نزدیک شد، آنقدر نزدیک که سینهی پهن و قدرتمندش با سینهی لرزان الینا برخورد کرد. جونگکوک با دست دیگرش، موهای الینا را که از شدت ترس به پیشانیاش چسبیده بود، با حرکتی که در عین خشونت، به طرز عجیبی با دقت انجام میشد، از روی صورتش کنار زد.
جونگکوک: ببین من کی هستم الینا...
او با لحنی که انگار داشت یک حقیقتِ تلخ و تغییرناپذیر را دیکته میکرد، ادامه داد.
جونگکوک: من کسی هستم که از تو متنفره. من کسی هستم که هر بار اسمت رو میشنوم، بوی خون و انتقام رو حس میکنم. اما میدونی چی بیشتر از این نفرت من رو کلافه میکنه؟
جونگکوک مکث کرد. چشمهایش در تاریکی میدرخشید، مثل دو تکه زغال گداخته.
جونگکوک: اینکه حتی وقتی داری از ترس میلرزی، حتی وقتی داری از من متنفر میشی، باز هم میبینم که تمام وجودت، تمام اون ترسهایت، و تمام اون تنفرت... همهشون فقط متعلق به من هستن. تو حتی حق نداری با کسی غیر از من بجنگی. تو حق نداری با کسی غیر از من گریه کنی. حتی اگه مرگ بیاد سراغت، اون باید از من اجازه بگیره تا بتونه تو رو از چنگ من دربیاره..
(آفرین جونگکوککککککک)
الینا اشکهایش را با تنفر به صورتش کوبید.
الینا: تو رو لعنت میکنم جونگکوک... تو یه هیولایی. تو من رو نجات ندادی، تو فقط اومدی تا مطمئن بشی که من رو هیچکس دیگهای نمیتونه نابود کنه
شنیدن این حرف، مثل ریختن بنزین روی آتشِ درون جونگکوک بود. او نیشخندی زد که بیشتر به یک غرش شباهت داشت. ناگهان، دستهایش را از دور الینا رها کرد، اما نه برای اینکه او را رها کند، بلکه برای اینکه او را به سمت خودش بکشد. او الینا را چنان با قدرت به سمت خود کشید که الینا با تمام وزن به بدن سفت و سرد او برخورد کرد...
شرط میزارم.
۱۳ لایک. ۱۵ تا کامنت.🎀
#جونگکوک #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن
p16
جونگکوک: فکر کردی میتونی از من فرار کنی؟
صدای جونگکوک پایین و خشدار بود، مثل صدای کشیده شدن فلز روی سنگ.
_ فکر کردی اگه این آشغالها تو رو دزدیدن، یعنی دیگه مال من نیستی؟
الینا با صدایی که از بغض میلرزید صحبت میکرد
الینا: از من متنفری؟ برو... برو از من دور شو! تو هم مثل بقیه فقط میخوای من رو نابود کنی!
جونگکوک لبخند تلخ و ترسناکی زد. چانهی الینا را بین انگشتانش گرفت و آن را چنان فشار داد که الینا ناچار شد به او نگاه کند. چشمان جونگکوک، ترکیبی از نفرت خالص و یک ولع تاریک برای تصاحب بود.
جونگکوک: دقیقاً همینطور. من ازت متنفرم، الینا. از اینکه وجود داری، از اینکه باعث شدی قلب من از درد بشکنه... اما این نفرت، تنها چیزیه که باعث میشه بدونی تو چقدر به من وابستهای. تو حق نداری از دست کسی جدا بشی، حتی اگه اون شخص من باشم. تو حتی حق نداری تحت سلطهی مرگ باشی، چون مرگ هم اجازه نداره تو رو از من بگیره. تو اسیر منی... اسیرِ نفرتِ من...
کوک، صورتش را به صورت الینا نزدیک کرد. آنقدر نزدیک که لرزش نفسهایشان با هم یکی شد. در آن لحظه، مرز بین عشق و نفرت، بین نجات دادن و نابود کردن، کاملاً از بین رفته بود. جونگکوک میدانست که او را نجات داده، اما این نجات، یک آزادی نبود؛ این فقط شروعِ یک زنجیر جدید بود. زنجیری که الینا را نه به زندگی، بلکه به تاریکترین بخشهای روحِ جونگکوک پیوند میزد..
سکوت سنگین انبار، تنها با صدای نفسهای بریدهبریدهی الینا شکسته میشد. جونگکوک همچنان چانهی او را در چنگ گرفته بود. انگشتانش چنان محکم بود که الینا حس میکرد استخوانهای فکش زیر فشار او در حال خرد شدن است. این درد، تنها چیزی بود که الینا را از دنیای تاریک و مهآلودِ شوکِ دزدیده شدن، به واقعیت برمیگرداند...
الینا: نگام نکن... بهم نگاه نکن!
الینا با تمام توان فریاد زد، اما صدایش در فضای خالی انبار، ضعیف و لرزان به گوش رسید. او میخواست از این نگاهِ هولناک فرار کند؛ نگاهی که نه مثل یک ناجی، بلکه مثل یک شکارچی که طعمهاش را پیدا کرده، به او خیره شده بود.
جونگکوک سرش را کمی کج کرد. سایهی بلند و ترسناکش روی بدن کوچک الینا افتاده بود و او را کاملاً در تاریکی فرو برده بود.
جونگکوک: چرا
صدای جونگکوک به آرامی از گلویش خارج شد، اما این آرامش، ترسناکتر از فریادهای او بود.
جونگکوک: چرا از نگاه من فرار میکنی الینا؟ مگه تو تمام عمرت سعی نکردی از من فرار کنی؟ مگه تمام زندگیت سعی نکردی از سایهی نامِ پدرت فرار کنی؟
کوک یک قدم دیگر نزدیک شد، آنقدر نزدیک که سینهی پهن و قدرتمندش با سینهی لرزان الینا برخورد کرد. جونگکوک با دست دیگرش، موهای الینا را که از شدت ترس به پیشانیاش چسبیده بود، با حرکتی که در عین خشونت، به طرز عجیبی با دقت انجام میشد، از روی صورتش کنار زد.
جونگکوک: ببین من کی هستم الینا...
او با لحنی که انگار داشت یک حقیقتِ تلخ و تغییرناپذیر را دیکته میکرد، ادامه داد.
جونگکوک: من کسی هستم که از تو متنفره. من کسی هستم که هر بار اسمت رو میشنوم، بوی خون و انتقام رو حس میکنم. اما میدونی چی بیشتر از این نفرت من رو کلافه میکنه؟
جونگکوک مکث کرد. چشمهایش در تاریکی میدرخشید، مثل دو تکه زغال گداخته.
جونگکوک: اینکه حتی وقتی داری از ترس میلرزی، حتی وقتی داری از من متنفر میشی، باز هم میبینم که تمام وجودت، تمام اون ترسهایت، و تمام اون تنفرت... همهشون فقط متعلق به من هستن. تو حتی حق نداری با کسی غیر از من بجنگی. تو حق نداری با کسی غیر از من گریه کنی. حتی اگه مرگ بیاد سراغت، اون باید از من اجازه بگیره تا بتونه تو رو از چنگ من دربیاره..
(آفرین جونگکوککککککک)
الینا اشکهایش را با تنفر به صورتش کوبید.
الینا: تو رو لعنت میکنم جونگکوک... تو یه هیولایی. تو من رو نجات ندادی، تو فقط اومدی تا مطمئن بشی که من رو هیچکس دیگهای نمیتونه نابود کنه
شنیدن این حرف، مثل ریختن بنزین روی آتشِ درون جونگکوک بود. او نیشخندی زد که بیشتر به یک غرش شباهت داشت. ناگهان، دستهایش را از دور الینا رها کرد، اما نه برای اینکه او را رها کند، بلکه برای اینکه او را به سمت خودش بکشد. او الینا را چنان با قدرت به سمت خود کشید که الینا با تمام وزن به بدن سفت و سرد او برخورد کرد...
شرط میزارم.
۱۳ لایک. ۱۵ تا کامنت.🎀
#جونگکوک #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن #فیکشن
- ۲۳۷
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط