{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favorite enemy

my favorite enemy
p15
ویو راوی:
تهیونگ با سرعتِ سرسام‌آوری رانندگی می‌کرد، هر ثانیه که می‌گذشت، کابوسِ هلنا در ذهنش زنده‌تر می‌شد. تصویرِ صورتِ رنگ‌پریده‌اش، صدایِ لرزانش، و آن لکه‌یِ کوچکِ خون که گمان می‌کرد رویِ تصویرِ گوشی دیده، هر لحظه بیشتر عذابش می‌داد.
وقتی به کوچه رسید، قلبش فرو ریخت. نورِ چراغ که خاموش نمی‌شد، از پنجره‌یِ خانه‌یِ هلنا بیرون می‌زد. ماشینی که آنجا پارک شده بود، غریب و ناشناس بود. انگار نه انگار که کسی در آن نشسته باشد. با دلهره، ماشین را در فاصله‌یِ دورتری پارک کرد و قدم‌هایش را تند کرد. دستش رویِ ماشه‌یِ اسلحه بود، اما تمامِ فکر و ذکرش این بود که هلنا سالم باشد. درِ خانه‌اش، برخلافِ همیشه که محکم قفل بود، کمی باز مانده بود. انگار کسی با عجله وارد شده بود.
با هل دادنِ آرامِ در، واردِ سالنِ پذیرایی شد. سکوتِ مرگباری بر فضا حاکم بود. اما این سکوت، با آنچه که در میانِ سالن می‌دید، در هم شکست.
دو مرد، با لباس‌هایِ تیره و صورت‌هایی که هیچ شباهتی به آشنایانِ نزدیکِ هلنا نداشت، بی‌جان بر رویِ فرشِ گران‌قیمت افتاده بودند.
تهیونگ با قلبی که انگار داشت از سینه‌اش بیرون می‌زد، از لای در باز شده دوید داخل. چشم‌هایش دنبال هلنا می‌گشت و با هر قدم، ترس و خشم در وجودش بیشتر می‌شد. وقتی صحنه را دید، نفس در سینه‌اش حبس شد؛ خون روی زمین، بدن‌های بی‌جان مردها و هلنای بیچاره که مثل یک بچه از ترس و شوک روی زمین نشسته بود و چاقویی خونی در دست داشت... دنیا برای تهیونگ سیاه شد.
بدون اینکه ذره‌ای فکر کند، خودش را روی زمین انداخت و با تمام وجود هلنا را در آغوش کشید. او را چنان محکم به سینه‌اش فشرد که انگار می‌خواست او را در تار و پود وجود خودش پنهان کند. سر هلنا را بین شانه‌هایش مخفی کرد و با صدایی که از شدت تپش قلب و مالکیت می‌لرزید، در گوشش زمزمه کرد:

تهیونگ: شیششش... آرام باش عزیزم. تموم شد... دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه بهت نزدیک بشه. من اینجام، هلنا. فقط من.
هلنا از شدت وحشت می‌لرزید و هق‌هق‌هایش بند نمی‌آمد. تهیونگ با دست‌های لرزان اما مصمم، دست‌های خونی هلنا را گرفت و با چشمانی که در آن ترکیبی از عشقِ جنون‌آمیز و تملک دیده می‌شد، به او خیره شد. او حتی به جنازه‌های روی زمین نگاه نمی‌کرد؛ برای او، در آن لحظه تمام جهان، فقط همین دختر بود که متعلق به اوست.
دوباره با لحنی که دستور و تسلط در آن موج می‌زد حرف زد
تهیونگ: نگاه من! فقط به من نگاه کن. نترس، چون تا وقتی من زنده‌ام، حتی سایه هم اجازه نداره بهت آسیب بزنه. تو مال منی، هلنا... فقط مال من. هیچ‌کس، هیچ‌چیز، حتی این خون‌ها هم نمی‌تونن تو رو از من جدا کنن. تو فقط برای من ساخته شدی

و می‌خواست با این حرف‌ها، تمام دنیا را از ذهن هلنا پاک کند تا فقط نام او در قلبش باقی بماند. وقتی دید لرزش بدن هلنا کم‌کم جای خودش را به یک آرامشِ مغلوب در برابر حضور او می‌دهد، صورتش را به صورت او نزدیک کرد.
تهیونگ دیگر نمی‌توانست طاقت بیاورد؛ بوسه‌ای عمیق و پر از تملک روی لب‌های لرزان هلنا نشاند؛ بوسه‌ای که نه فقط برای آرام کردن، بلکه برای نشان دادن این بود که او حتی در میان خون و مرگ هم، تنها صاحبِ روح و جسم هلناست
ویو جونگکوک:
جونگکوک، با چشمانی که از شدت خشم و کینه می‌سوخت، از میان تاریکیِ انبار متروکه‌ای که الینا را در آن حبس کرده بودند، به سمت او می‌دوید. هر قدمی که برمی‌داشت، یادآوریِ چهره‌ی خونیِ مادرش بود؛ همان چهره‌ای که در ذهن او، با چهره‌ی پدر الینا گره خورده بود. او از الینا متنفر بود. از نفس کشیدنش، از وجودش و از تمام چیزی که او نمادِ آن بود. اما وقتی صدای فریاد الینا را از پشت درهای آهنی شنید، چیزی در درون جونگکوک منفجر شد؛ چیزی که فراتر از نفرت بود.

جونگکوک پشت در ایستاد و اروم به صدا های داخل گوش کرد. چند تا مرد داشتن با الینا صحبت میکردن. الینا صداش بغض دار بود. اسلحه رو تو دستش محکم گرفت و آماده بود.
ویو الینا قبل از اومدن جونگکوک:
در باز شد و دو تا مرد اومدن داخل. چهر هاشون عجیب بود. یکیشون شروع به صحبت کرد.
مرده: خب پس یه طعمه جدید..
الینا: بزارید برم عوضی ها!
مرده به اون یکی علامت داد تا کارشون رو شروع کنن. وقتی اون دوتا به جلو رفتن تا به بدن الینا دست بزنن ناگهان یکی از مرد ها افتاد زمین غرق در خون و پشت سرش جونگکوک اسلحه بدست به اون مرد شلیک کرد و مرده دیگه هم کشت..
جونگکوک، در حالی که بازوانش از شدت فشار منقبض شده بود، به او رسید. اما به جای اینکه او را با مهربانی در آغوش بگیرد، با خشونت او را باز کرد و بازوهای الینا را گرفت و او را بالا کشید تا چشم در چشم شوند. نفس‌های تند و گرم جونگکوک، صورت الینا را داغ می‌کرد....
#جونگکوک #فیکشن #فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
دیدگاه ها (۹)

my favorite enemy p16جونگکوک: فکر کردی می‌تونی از من فرار کن...

my favorite enemy ویو جونگکوک:جونگکوک: اره! من هیولام جونگکو...

از مامی حمایت کنید فیک هاش عالیننننن🎀@asas.w

my favorite enemy p14تهیونگ ویو:تهیونگ پشت فرمون نشست. برخلا...

.p19ویو جونگکوک: جونگ‌کوک بدون اینکه دیگه چشم از ماشین لوکاس...

my favorite enemy p8ویو تهیونگداشتم با الینا حرف میزدم که جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط