{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 68
✦.................................

تهیونگ چند ثانیه همان‌جا ایستاد. باد خنکی از میان محوطه عبور کرد و لبه کت مشکی‌اش را تکان داد، اما ذهنش هنوز درگیر همان فکر بود.

_ این اتفاق نمی‌افته.

دوباره این جمله را با خودش تکرار کرد انگار هرچه بیشتر آن را می‌گفت، کمتر باورش می‌کرد.

با بی‌حوصلگی پرونده‌ای را که زیر بغلش بود برداشت و به سمت ساختمان فرماندهی رفت. باید روی کارش تمرکز می‌کرد. روی گزارش‌ها. روی سایه. روی ده‌ها مسئله مهم‌تری که هر روز با آن‌ها سر و کار داشت.

نه روی یک دختر پرحرف که بیشتر وقت‌ها یا در حال خندیدن بود یا در حال دردسر درست کردن.

همین فکر باعث شد گوشه فکش منقبض شود، اما بدتر از همه این بود که حتی موقع فکر کردن به او هم ناخواسته تصویر لبخندش در ذهنش می‌آمد.

در را باز کرد و وارد دفترش شد
پرونده‌ها را روی میز انداخت و روی صندلی نشست سعی کرد گزارش عملیات را بخواند.

یک خط.

دو خط.

سه خط.

بعد متوجه شد سه دقیقه است به یک صفحه خیره شده و چیزی نفهمیده

با اخم پرونده را بست

_ عالیه

از خودش عصبانی شده بود
سال‌ها بود هیچ‌چیز تمرکزش را به هم نمیزد اما حالا...

تلفنش روی میز لرزید، پیامی از لینا
بدون فکر بازش کرد، و همان لحظه پشیمان شد

عکس آیلین بود؛ دختری که روی مبل خوابش برده بود،
پتو تا زیر چانه‌اش بالا آمده بود
موهایش نصفه روی صورتش ریخته بودند.کنار عکس هم لینا نوشته بود:

«بعد از سه ساعت غر زدن درباره اینکه اصلاً خوابش نمیاد.»

چند ثانیه نگاه تهیونگ روی تصویر ماند بعد خیلی آرام نفسش را بیرون داد باورش نمی‌شد از میان تمام آدم‌هایی که در زندگی‌اش دیده بود...
از میان تمام زن‌هایی که سعی کرده بودند به او نزدیک شوند...

ذهنش گیر دختری افتاده بود که احتمالاً همین حالا موقع خواب هم نصف پتو را از روی خودش انداخته بود. گوشه لبش برای لحظه‌ای تکان خورد، خیلی کوتاه آن‌قدر کوتاه که خودش هم متوجهش نشد

اما درست لحظه بعد، گوشی را روی میز گذاشت و اخم کرد.

_ واقعاً داری چیکار میکنی کیم تهیونگ؟

هیچ جوابی وجود نداشت.
و این اولین بار بود که نداشتن جواب، او را نگران می‌کرد چون در تمام عمرش، برای هر مسئله‌ای راه‌حل پیدا کرده بود اما این یکی...
این یکی شبیه مأموریت نبود.
شبیه دشمن هم نبود
و دقیقاً به همین خاطر خطرناک‌تر به نظر می‌رسید

[ ❗چندساعت بعد ]

شب آرام‌آرام روی سئول نشسته بود..نور ساختمان‌های بلند شهر از پشت پنجره‌های شیشه‌ای هتل دیده می‌شد و
خیابان‌های پایین هنوز پر از رفت‌وآمد بودند.

تهیونگ مقابل پنجره اتاق ایستاده بود کت مشکی‌اش را روی صندلی انداخته بود و آستین‌های پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود روی میز کنار پنجره چند پرونده باز قرار داشت؛ گزارش‌های جدید مربوط به باند سایه که از عصر تا حالا مشغول بررسی‌شان بود.

اما برخلاف همیشه تمرکزش کامل نبود. نگاهش چند ثانیه روی چراغ‌های شهر ماند بعد بی‌اختیار تلفنش را برداشت.
هیچ پیام جدیدی نداشت.
چند لحظه به صفحه خاموش گوشی خیره شد

بعد با اخم آن را روی میز گذاشت.

_ لعنتی

خودش هم نمی‌دانست چرا انتظار داشت چیزی ببیند.
چند ثانیه بعد دوباره سراغ پرونده‌ها رفت این بار مجبور بود ذهنش را روی کار متمرکز کند.

[ ❗در همان زمان ]

عمارت خانواده کیم از همیشه ساکت‌تر بود؛ خانه بزرگی که چند روز قبل پر از آدم بود، حالا فقط دو نفر را در خودش جا داده بود.

آیلین روی مبل نشسته بود و پتو را دور خودش پیچیده بود؛ موهایش نامرتب روی شانه‌هایش ریخته بودند و یک کاسه بزرگ پاپ‌کورن روی پاهایش قرار داشت.
کنارش هم لینا لم داده بود.

روی صفحه تلویزیون یک فیلم ترسناک در حال پخش بود.

آیلین با اعتماد به نفس کامل گفت:

+ اصلاً ترسناک نیست

لینا بدون اینکه نگاهش را از تلویزیون بگیرد سر تکان داد

لینا: پنج دقیقه پیش از صدای در یخچال ترسیدی

+ من نترسیدم فقط انتظارشو نداشتم

لینا خندید

لینا: بهونه ضعیفی بود خانومی

در همان لحظه ناگهان موسیقی فیلم بلند شد.

آیلین از جایش پرید

+ یا مسیح!

لینا آنقدر خندید که نزدیک بود پاپ‌کورن‌ها روی زمین بریزند.

لینا: داشتی میگفتی... ترسناک نبود؟

آیلین با غرور ساختگی صاف نشست

+ داشتم تستت می‌کردم.

لینا: آره حتماً.

نیم ساعت بعد،
فیلم کاملاً فراموش شده بود حالا هر دو روی فرش نشسته بودند انواع خوراکی‌ها وسط زمین پخش شده بود و مشغول حرف زدن بودند.

از مدرسه، از سفر، از آدم‌های اطرافشان.
از خاطراه های خجالت‌آور.

آیلین همان‌طور که نوشیدنی‌اش را هم میزد گفت:

+ راستی
دیدگاه ها (۲)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 69✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 67✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 66✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 42✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط