「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 70
✦.................................
صبح با نور ملایمی آغاز شد که از لای پردههای سفید اتاق عبور میکرد و روی تخت بزرگ و مرتب آیلین میافتاد... برای چند ثانیه فقط همانطور دراز کشید و به سقف خیره ماند. بعد آرام دستش را دراز کرد تا گوشیاش را بردارد.
اما قبل از اینکه موفق شود، تلفن روی میز کنار تخت شروع به لرزیدن کرد... اسم لینا روی صفحه ظاهر شد.
آیلین تماس را وصل کرد و در حالی که هنوز صدایش از خواب سنگین بود گفت:
+ صبح به خیر...
لینا خندید
لینا: صبح به خیر؟ ساعت هشته
آیلین چشمهایش را بست
+ پس همون صبح به خیر
لینا: بیداری؟
+ از نظر فیزیکی آره... از نظر روحی هنوز نه
صدای خنده لینا بلند شد.
لینا: پاشو بیا پایین
+ چرا؟
لینا: چون تنهایی صبحانه خوردن حوصلهم رو سر برده
آیلین چند ثانیه فکر کرد
+ این دلیل قابل قبولیه
لینا: پس منتظرتم
تماس قطع شد
آیلین گوشی را کنار گذاشت و چند لحظه همانطور نشست بعد موهایش را از روی صورتش کنار زد.
+ خیلی خب...
چند دقیقه بعد با یک هودی گشاد و شلوار راحتی از پلهها پایین آمد بوی قهوه و نان تست فضای آشپزخانه را پر کرده بود.
لینا پشت میز نشسته بود و مشغول چک کردن گوشیاش بود همین که آیلین روی صندلی نشست
نگاه کوتاهی به او انداخت.
لینا: بالاخره
آیلین ظرف پر از میوه را به سمت خودش کشید و یه سیب برداشت
+ ببخشید که طرفداراتو منتظر گذاشتم
لینا: اعتماد به نفستو دوست دارم
+ منم خودمو دوست دارم
لینا چیزی نگفت اما لبخندش را نتوانست پنهان کند.
هنوز چند دقیقه از صبحانهشان نگذشته بود که تلفن لینا زنگ خورد شماره مدرسه روی صفحه افتاده بود ابرویی بالا انداخت و تماس را جواب داد... چند لحظه بعد نگاهش به سمت آیلین چرخید.
لینا: مدیرته
آیلین همان لحظه اخم کرد
+ چی؟ الان؟ شماره تورو از کجا-
لینا گوشی را سمتش گرفت
آیلین تماس را گرفت و چند دقیقه کوتاه با مدیر صحبت کرد... وقتی تماس تمام شد، آرام گوشی را روی میز گذاشت.
بعد به نقطهای نامعلوم خیره ماند
لینا: خب؟
آیلین آهی کشید
+ ظاهراً امروز باید برم مدرسه
لینا: چه اتفاق تلخی
+ واقعاً
+ تازه امتحانم دارم
لینا: این قسمت دردناکتر بود
آیلین سرش را روی میز گذاشت
+ چرا انقدر سریع تموم شد اون چند روزی که مریض بودم؟
لینا: چون خواب بودی
+ منطقیه
چند دقیقه بعد...
آیلین داخل اتاقش ایستاده بود و لباس فرم مدرسه را از داخل کمد بیرون میآورد.
بعد از پوشیدن لباس مقابل آینه ایستاد. موهای بلندش را مرتب کرد و یقه لباسش را صاف کرد چند لحظه به تصویر خودش نگاه کرد. بعد گوشه لبش بالا رفت کیفش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
وقتی به طبقه پایین رسید، لینا کنار در منتظرش بود همین که آیلین را دید لبخند کوتاهی زد.
لینا: واو خیلی بهتر از اون قیافه خوابآلود صبح شدی
آیلین کیفش را روی شانه جابهجا کرد
+ زیبایی طبیعی همیشه جواب میده
لینا: واقعاً بخاطر اعتماد به نفس بالایی که داری بهت حسودیم میشه
آیلین خندید قبل از اینکه جواب بدهد صدای بوق کوتاهی از بیرون شنیده شد. هر دو از خانه خارج شدند... هوای صبح خنک و دلپذیر بود
کنار در ورودی، کای به ماشینش تکیه داده بود.
همین که آیلین را دید صاف ایستاد. نگاهش چند لحظه روی او ماند.
کای: فکر کردم یه هفته دیگه هم غیبت کنی
+ برنامه بدی نبود
کای خندید و در ماشین را برایش باز کرد.
چند دقیقه بعد خداحافظی با لینا هر دو در مسیر مدرسه بودند. خیابانها کمکم شلوغ میشدند و نور خورشید روی شیشه ساختمانهای بلند سئول میدرخشید.
کای نگاهی به او انداخت.
کای: حالت خوبه؟
آیلین سرش را به صندلی تکیه داد.
+ بهترم
+ فقط هنوز حوصله امتحان ندارم.
کای: هیچکس نداره
+ ممنون که حمایتم کردی
+ خیلی تأثیرگذار بود
کای خندید.
چند دقیقه بعد ماشین وارد محوطه مدرسه شد. دانشآموزها در حیاط رفتوآمد میکردند و صدای گفتوگو و خنده از هر طرف شنیده میشد.
آیلین و کای از ماشین پیاده شدند. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که صدایی آشنا از پشت سرشان شنیده شد.
آنیا: نگاه کن کی بالاخره یادش افتاد مدرسه هم وجود داره
آیلین برگشت
همان لحظه لبخند بزرگی روی صورتش نشست
+ اوه...
+ ببین کی اومده.
آنیا با همان آرامش همیشگی نزدیک شد و دستهایش را روی سینه جمع کرد.
آنیا: سه روز نبودی و هنوز اعصابخردکنی
+ بعضی استعدادا ذاتیان
کای زیر لب خندید
آنیا نگاه کوتاهی به او انداخت
آنیا: تو هم تشویقش نکن
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 70
✦.................................
صبح با نور ملایمی آغاز شد که از لای پردههای سفید اتاق عبور میکرد و روی تخت بزرگ و مرتب آیلین میافتاد... برای چند ثانیه فقط همانطور دراز کشید و به سقف خیره ماند. بعد آرام دستش را دراز کرد تا گوشیاش را بردارد.
اما قبل از اینکه موفق شود، تلفن روی میز کنار تخت شروع به لرزیدن کرد... اسم لینا روی صفحه ظاهر شد.
آیلین تماس را وصل کرد و در حالی که هنوز صدایش از خواب سنگین بود گفت:
+ صبح به خیر...
لینا خندید
لینا: صبح به خیر؟ ساعت هشته
آیلین چشمهایش را بست
+ پس همون صبح به خیر
لینا: بیداری؟
+ از نظر فیزیکی آره... از نظر روحی هنوز نه
صدای خنده لینا بلند شد.
لینا: پاشو بیا پایین
+ چرا؟
لینا: چون تنهایی صبحانه خوردن حوصلهم رو سر برده
آیلین چند ثانیه فکر کرد
+ این دلیل قابل قبولیه
لینا: پس منتظرتم
تماس قطع شد
آیلین گوشی را کنار گذاشت و چند لحظه همانطور نشست بعد موهایش را از روی صورتش کنار زد.
+ خیلی خب...
چند دقیقه بعد با یک هودی گشاد و شلوار راحتی از پلهها پایین آمد بوی قهوه و نان تست فضای آشپزخانه را پر کرده بود.
لینا پشت میز نشسته بود و مشغول چک کردن گوشیاش بود همین که آیلین روی صندلی نشست
نگاه کوتاهی به او انداخت.
لینا: بالاخره
آیلین ظرف پر از میوه را به سمت خودش کشید و یه سیب برداشت
+ ببخشید که طرفداراتو منتظر گذاشتم
لینا: اعتماد به نفستو دوست دارم
+ منم خودمو دوست دارم
لینا چیزی نگفت اما لبخندش را نتوانست پنهان کند.
هنوز چند دقیقه از صبحانهشان نگذشته بود که تلفن لینا زنگ خورد شماره مدرسه روی صفحه افتاده بود ابرویی بالا انداخت و تماس را جواب داد... چند لحظه بعد نگاهش به سمت آیلین چرخید.
لینا: مدیرته
آیلین همان لحظه اخم کرد
+ چی؟ الان؟ شماره تورو از کجا-
لینا گوشی را سمتش گرفت
آیلین تماس را گرفت و چند دقیقه کوتاه با مدیر صحبت کرد... وقتی تماس تمام شد، آرام گوشی را روی میز گذاشت.
بعد به نقطهای نامعلوم خیره ماند
لینا: خب؟
آیلین آهی کشید
+ ظاهراً امروز باید برم مدرسه
لینا: چه اتفاق تلخی
+ واقعاً
+ تازه امتحانم دارم
لینا: این قسمت دردناکتر بود
آیلین سرش را روی میز گذاشت
+ چرا انقدر سریع تموم شد اون چند روزی که مریض بودم؟
لینا: چون خواب بودی
+ منطقیه
چند دقیقه بعد...
آیلین داخل اتاقش ایستاده بود و لباس فرم مدرسه را از داخل کمد بیرون میآورد.
بعد از پوشیدن لباس مقابل آینه ایستاد. موهای بلندش را مرتب کرد و یقه لباسش را صاف کرد چند لحظه به تصویر خودش نگاه کرد. بعد گوشه لبش بالا رفت کیفش را برداشت و از اتاق بیرون رفت.
وقتی به طبقه پایین رسید، لینا کنار در منتظرش بود همین که آیلین را دید لبخند کوتاهی زد.
لینا: واو خیلی بهتر از اون قیافه خوابآلود صبح شدی
آیلین کیفش را روی شانه جابهجا کرد
+ زیبایی طبیعی همیشه جواب میده
لینا: واقعاً بخاطر اعتماد به نفس بالایی که داری بهت حسودیم میشه
آیلین خندید قبل از اینکه جواب بدهد صدای بوق کوتاهی از بیرون شنیده شد. هر دو از خانه خارج شدند... هوای صبح خنک و دلپذیر بود
کنار در ورودی، کای به ماشینش تکیه داده بود.
همین که آیلین را دید صاف ایستاد. نگاهش چند لحظه روی او ماند.
کای: فکر کردم یه هفته دیگه هم غیبت کنی
+ برنامه بدی نبود
کای خندید و در ماشین را برایش باز کرد.
چند دقیقه بعد خداحافظی با لینا هر دو در مسیر مدرسه بودند. خیابانها کمکم شلوغ میشدند و نور خورشید روی شیشه ساختمانهای بلند سئول میدرخشید.
کای نگاهی به او انداخت.
کای: حالت خوبه؟
آیلین سرش را به صندلی تکیه داد.
+ بهترم
+ فقط هنوز حوصله امتحان ندارم.
کای: هیچکس نداره
+ ممنون که حمایتم کردی
+ خیلی تأثیرگذار بود
کای خندید.
چند دقیقه بعد ماشین وارد محوطه مدرسه شد. دانشآموزها در حیاط رفتوآمد میکردند و صدای گفتوگو و خنده از هر طرف شنیده میشد.
آیلین و کای از ماشین پیاده شدند. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودند که صدایی آشنا از پشت سرشان شنیده شد.
آنیا: نگاه کن کی بالاخره یادش افتاد مدرسه هم وجود داره
آیلین برگشت
همان لحظه لبخند بزرگی روی صورتش نشست
+ اوه...
+ ببین کی اومده.
آنیا با همان آرامش همیشگی نزدیک شد و دستهایش را روی سینه جمع کرد.
آنیا: سه روز نبودی و هنوز اعصابخردکنی
+ بعضی استعدادا ذاتیان
کای زیر لب خندید
آنیا نگاه کوتاهی به او انداخت
آنیا: تو هم تشویقش نکن
- ۳۱۳
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط