{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 67
✦.................................

جیمین رفته بود اما حرف‌هایش هنوز در ذهن تهیونگ مانده بود.

مزخرف.

همه‌اش مزخرف بود.

تهیونگ با اخم به محوطه خالی پادگان نگاه کرد و لیوان قهوه را روی نرده فلزی گذاشت, سال‌ها بود که خودش را می‌شناخت، به اندازه کافی آدم دیده بود، به اندازه کافی احساسات آدم‌ها را دیده بود.

و بهتر از هر کسی می‌دانست که تصمیم گرفتن با دل، چقدر می‌تواند خطرناک باشد برای همین هم هیچ‌وقت اجازه نداده بود چیزی از کنترلش خارج شود پس جیمین اشتباه می‌کرد قطعاً اشتباه می‌کرد.

اما چرا هر بار اسم آیلین را می‌شنید تصویرش در ذهنش ظاهر میشد؟

فکش منقبض شد چند قدم در سکوت راه رفت، شاید به این خاطر بود که دختر عجیبی بود، شاید فقط به خاطر دردسرهایی بود که درست میکرد، شاید به خاطر این بود که برخلاف بقیه، از او حساب نمیبرد.

دلیلش هرچه بود، ربطی به احساس نداشت، هیچ ربطی.

تهیونگ نفس آرامی بیرون داد، اما درست همان لحظه تصویر صبح چند روز قبل در ذهنش زنده شد دختری با موهای نامرتب که روی صندلی آشپزخانه نشسته بود و با دیدن یک ویدئوی بی‌معنی آنقدر می‌خندید که اشک در چشم‌هایش جمع شده بود.

بی‌اختیار اخم کرد، چرا اصلاً آن صحنه را یادش مانده بود؟ از میان صدها اتفاق مهم‌تر؟ از میان مأموریت‌ها؟ جلسه‌ها؟
گزارش‌ها؟ چرا باید همان تصویر در ذهنش می‌ماند؟

سکوت سنگینی دورش نشست برای اولین بار جواب روشنی نداشت و همین آزارش می‌داد سرش را پایین انداخت و دستش را روی پشت گردنش کشید.

ارام زیر لب زمزمه کرد:

_ غیرممکنه...

آیلین از او خیلی کوچک‌تر بود بی‌تجربه‌تر بود، پر سر و صداتر بود و دقیقاً همه چیزهایی را داشت که همیشه از آن‌ها فاصله می‌گرفت او هیچ‌وقت به دنبال چنین کسی نمی‌رفت، هیچ‌وقت.

پس این توجه بی‌دلیل چه بود؟... چرا وقتی باهاش چشم تو چشم میشد قلبش بی وقفه میتپید؟ چرا وقتی مریض بود، حواسش به داروهایش بود؟ چرا وقتی میخندید، فضای خانه فرق میکرد؟...

تهیونگ چند ثانیه چشم‌ هایش را بست و همان لحظه جواب را فهمید، نه کامل، نه آن‌قدر که به زبان بیاورد اما به اندازه‌ای که نتواند از آن فرار کند برای اولین بار بعد از مدت‌ها کسی وارد ذهنش شده بود.

و این چیزی بود که بیشتر از هر دشمنی می‌توانست آرامش او را به هم بزند.

_ نه...

با قاطعیت سر تکان داد:

_ این اتفاق نمی‌افته.

انگار می‌خواست خودش را قانع کند، اما ته دلش میدانست آدم‌ ها معمولاً با احساساتشان وارد جنگ نمی‌شوند چون اغلب بازنده آن جنگ هستند.
دیدگاه ها (۶)

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟓آن شب، الین در اتاقش تنها بود...

راز خون پارت سوم

dark life = 40

فاصله یک لبخند تا جنون

🎭 آخرین نقشپارت سیزدهمآخرین روز فیلم‌برداری رسیده بود.همه‌ی ...

جنگل نفرین شده پارت ۱۸

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

p24× تو حتی نمی‌دونی اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد، تهیونگ.....

پارت ۳۹ تهیونگ چند قدم پشت سر لینا رفت.ـ لینا، وایسا.لینا بر...

تصمیم گرفتم اول اینو تموم کنم بعد برم 😃🫪𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط