{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³².

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³².
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2



با ظاهر شدن اسم «آنا» روی صفحه، لوسیا سریع خم شد، گوشی را برداشت و تماس را وصل کرد. هنوز چیزی نگفته بود که صدای آنا با عجله در گوشش پیچید:

_ لوسیا، خونه‌ای؟

لوسیا ناخودآگاه سرش را تکان داد، انگار آنا می‌تواند ببیند.

_ آره… چطور؟

مکث کوتاهی افتاد؛ بعد سریع گفت:

_ دستم پُره، میشه درو باز کنی؟

لوسیا لحظه‌ای خشکش زد. با ناباوری نیم‌نگاهی به جونگکوک انداخت که دست به سینه، دقیق و با لبخندی کم‌رنگ نگاهش میکرد:

_ جلوی… دری؟!

آنا بی‌درنگ گفت:

_ آره دیگه! زود باش، دستم داره می‌شکنه!

و قبل از اینکه لوسیا اعتراض کند، تماس را قطع کرد.

لوسیا با چشم‌های گرد به صفحه‌ی گوشی نگاه کرد، بعد سریع به جونگکوک خیره شد و هین کشید:

_ باید قایم بشی!

جونگکوک: چرا؟

پسر مثل کسی که واقعا متوجه مشکل نمی‌شود، ابرو بالا برد.

لوسیا دستش را هوا تکان داد:

_ آنا دمِ دره! اگه تو رو ببینه اوضاع بد میشه!

جونگکوک از تخت پایین آمد، با حالت خونسردی بهش زل زد و گفت:

_ مگه چی میشه؟

لوسیا با خشم پچ‌پچ کرد:

_ مگه چی میشه؟! جونگکوک، تو جدی‌ای؟!

جونگکوک شانه بالا انداخت:

_ خب… به هر حال که می‌فهمه ما باهمیم.

حرفش مثل ضربه بود:

_ با… باهمیم؟... چی شد فکر کردی من قبولت کردم؟!

جونگکوک گوشه‌ی بینی‌اش را خاراند و با لحنی که معلوم بود عمداً عصبیش می‌کند گفت:

_ از وقتی دیروز بوسه‌مو جواب دادی.

چشم‌های لوسیا از تعجب گردتر شد. با کف دست آهسته به پیشانی خودش زد:

_ اوه خدای من…

بعد انگشت اشاره‌اش را بالا آورد:

_ خیلی خب! اما اول یه لباس درست بپوش!

جونگکوک دستش را در جیب شلوار جینش فرو برد و به اطراف نگاه کرد:

_ لباس دیروزم رو خودت کثیف کردی. چی بپوشم؟

لوسیا ناگهان یاد صحنه‌ی لباس‌کثیفی افتادن، باعث شد بی‌اختیار پاهایش را محکم روی زمین بکوبد:

_ الان وقتش نیست!

سریع سمت کمدش رفت. بعد از چند ثانیه گشتن، یک تیشرت سفید برداشت؛ جلویش بزرگ نوشته بود: «Moon»

تیشرت را به طرفش گرفت:

_ اینو بپوش!

جونگکوک لبخند کجی زد:

_ مال توئه.

_ الان مهم نیست! فقط بپوش!

لوسیا گفت و بدون اینکه منتظر جوابش بماند، از اتاق بیرون زد و به سمت در رفت.

در را که باز کرد، با چهره‌ی جوشی و از نفس افتاده‌ی آنا روبه‌رو شد:

_ اوه… سلام!

آنا چشم‌غره‌ای رفت و با کیسه‌های پر، وارد شد. کیسه‌ها را با صدای کوتاه روی زمین گذاشت و دست به کمر غر زد:

_ چند ساعته جلوی در وایسادم! می‌میری سریع درو باز کنی؟!

لوسیا با خجالت سرش را خاراند:

_ خب… باید زودتر می‌گفتی که میای.

آنا با صدای بلند نفسش را بیرون داد:

_ من که گفته بودم امروز میام!

با لبخند کوچکی ادامه داد:

_ مرخصی بودم، قرار شد دو روز پیشت بمونم، خوش بگذرونیم! کلی چیزمیز آوردم.

لوسیا تازه یادش افتاد.
با آنا حرف زده بودن که امروز رو هر دو مرخصی بگیرن، تا بیشتر. باهم وقت بگذرونن، به دلیل شیفت های آنا که به عنوان پرستار کار می‌کرد و لوسیا تو مدرسه، زیاد هم رو نمیدیدن، اما لوسیا فکر اینجاش رو نکرده بود جونگکوک خونش بمونه!

لبخند ضایع و لرزانی تحویل داد:

_ آ… آره… یادمه، ببخشید.

آنا با بی‌خیالی گفت:

_ اشکالی نداره.

اما همان لحظه نگاهش به گوشه‌ی سالن افتاد… جایی که صدای آرام قدم‌های جونگکوک داشت نزدیک می‌شد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2نگاه آنا که به جونگکوک افتاد، ل...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2آنا چند لحظه مکث کرد، با دقت چه...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2( زمان حال __ ساعت 𝟏𝟎:𝟐𝟎 صبح__ ...

پارت ۳۰ داخل کامنت.کامنت نزارید، اسمات نمینویسم، اما به دلیل...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹¹. .𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒. ፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨ برف آرام می‌بارید. د...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹³. .𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒. ፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨ یوجین چشم‌غره‌ای رفت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط