.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
نگاه آنا که به جونگکوک افتاد، لبخند اولیهی روی لبش ماسید. صورتش رنگ تعجب به خود گرفت، انگار کسی را در بدترین و غیرمنتظرهترین مکان دیده باشد.
جونگکوک، با همان آرامش همیشگی، جلوی ورودی اتاق ایستاده بود. به دیوار تکیه داده بود، دستهایش را در جیب شلوار جینش فرو کرده بود و نگاه نافذ و سردش را مستقیم به آنا دوخته بود.
لوسیا که متوجه نگاهِ متعجب آنا به پشت سرش شد برگشت و نگاه کرد، با دیدن جونگکوک کمی استرس گرفت، مخصوصا جلویِ آنا، که از وقتی که لوسیا رو اون شب با درداش ول کرده بود ازش نفرت داشت. فضا سنگین تر شده بود.
نگاه لوسیا روش قفل موند، با خونسردی تمام به دیوار تکیه داده بود و نگاهش همچنان روی آنا بود.
اما اون تیشرتی که پوشیده بود به طرز عجیبی بهش میومد، که از گردن کمی پایین تر به عضلات سفت سینه اش چسبیده بود و عضلات بدنش رو به رخ میکشید، حتی با وجود لباسی که اصلا معلوم نبود مالِ یه زنه.
انگار با هر چیزی که میپوشید بهش میومد.
آنا با انگشت به جونگکوک اشاره کرد و جدی گفت:
_ اون اینجا چیکار میکنه؟
لوسیا خواست دلیلش رو بیاره، اما جونگکوک فرصتش رو نداد و سریع گفت:
_ ما برگشتیم بهم!
آنا با تعجب کمی چهرهاش رو در هم کرد و گفت:
_ چی؟!
جونگکوک شانه بالا انداخت و خشک گفت:
_ چرا تعجب میکنی؟
آنا دستاش رو آهسته مشت کرد، که لوسیا برای اینکه این جو مزخرف رو از بین ببره تند رو به آنا گفت:
_ بیا، برو یکم بشین، منم این کیسه ها رو میزارم داخل آشپزخونه.
آنا بدون جدا کردن نگاهش از جونگکوک سرش رو تکون داد. در حالی که کیفِ روی شونه اش رو پایین میاورد سمت مبل تک نفرهی کرمی رنگ رفت و نشست.
لوسیا فورا چرخید سمت جونگکوک و بهش گفت اونم یکم بشینه تا بیاد.
جونگکوک با جواب کوتاهی قبول کرد و سمت مبل تک نفرهی دیگه رفت، که روبروی آنا بود نشست، و کمی در جاش جابجا شد تا تو جاش راحت باشه.
نور آفتاب که از لای پنجره عبور میکرد، روی ساعت مچی براق جونگکوک خط انداخت.
آنا پوزخندی زد و با کنایه گفت:
_ خب… تاحالا کجا بودی که الان پیدات شد؟
جونگکوک خیره بهش، میمک خونسردش رو حفظ کرد و گفت:
_ اومدم که این بار، گرههایی که خودم کور کرده بودم رو باز کنم.
ادامه دارد...
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
نگاه آنا که به جونگکوک افتاد، لبخند اولیهی روی لبش ماسید. صورتش رنگ تعجب به خود گرفت، انگار کسی را در بدترین و غیرمنتظرهترین مکان دیده باشد.
جونگکوک، با همان آرامش همیشگی، جلوی ورودی اتاق ایستاده بود. به دیوار تکیه داده بود، دستهایش را در جیب شلوار جینش فرو کرده بود و نگاه نافذ و سردش را مستقیم به آنا دوخته بود.
لوسیا که متوجه نگاهِ متعجب آنا به پشت سرش شد برگشت و نگاه کرد، با دیدن جونگکوک کمی استرس گرفت، مخصوصا جلویِ آنا، که از وقتی که لوسیا رو اون شب با درداش ول کرده بود ازش نفرت داشت. فضا سنگین تر شده بود.
نگاه لوسیا روش قفل موند، با خونسردی تمام به دیوار تکیه داده بود و نگاهش همچنان روی آنا بود.
اما اون تیشرتی که پوشیده بود به طرز عجیبی بهش میومد، که از گردن کمی پایین تر به عضلات سفت سینه اش چسبیده بود و عضلات بدنش رو به رخ میکشید، حتی با وجود لباسی که اصلا معلوم نبود مالِ یه زنه.
انگار با هر چیزی که میپوشید بهش میومد.
آنا با انگشت به جونگکوک اشاره کرد و جدی گفت:
_ اون اینجا چیکار میکنه؟
لوسیا خواست دلیلش رو بیاره، اما جونگکوک فرصتش رو نداد و سریع گفت:
_ ما برگشتیم بهم!
آنا با تعجب کمی چهرهاش رو در هم کرد و گفت:
_ چی؟!
جونگکوک شانه بالا انداخت و خشک گفت:
_ چرا تعجب میکنی؟
آنا دستاش رو آهسته مشت کرد، که لوسیا برای اینکه این جو مزخرف رو از بین ببره تند رو به آنا گفت:
_ بیا، برو یکم بشین، منم این کیسه ها رو میزارم داخل آشپزخونه.
آنا بدون جدا کردن نگاهش از جونگکوک سرش رو تکون داد. در حالی که کیفِ روی شونه اش رو پایین میاورد سمت مبل تک نفرهی کرمی رنگ رفت و نشست.
لوسیا فورا چرخید سمت جونگکوک و بهش گفت اونم یکم بشینه تا بیاد.
جونگکوک با جواب کوتاهی قبول کرد و سمت مبل تک نفرهی دیگه رفت، که روبروی آنا بود نشست، و کمی در جاش جابجا شد تا تو جاش راحت باشه.
نور آفتاب که از لای پنجره عبور میکرد، روی ساعت مچی براق جونگکوک خط انداخت.
آنا پوزخندی زد و با کنایه گفت:
_ خب… تاحالا کجا بودی که الان پیدات شد؟
جونگکوک خیره بهش، میمک خونسردش رو حفظ کرد و گفت:
_ اومدم که این بار، گرههایی که خودم کور کرده بودم رو باز کنم.
ادامه دارد...
- ۱۰.۹k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط