یوجین چشمغرهای رفت و دست به سینه ایستاد و با لحنی معترض گفت
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹³.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
یوجین چشمغرهای رفت و دست به سینه ایستاد، و با لحنی معترض گفت:
_ بیخیال بابا… ما دیگه به زور میتونیم تو رو ببینیم!
جونگکوک، خونسرد و بیتکلف، شانه بالا انداخت:
_ خب؟
مینوو اخم کرد و یک قدم جلو آمد:
_ «خب» یعنی چی؟ یعنی پاشو بیا بریم بیرون! یه کمم یاد رفیقات بیفت!
هوای بینشان کمی تند شد.
جونگکوک خواست جواب بدهد، که لوسیا آروم صداش زد.
نگاهش نرم بود:
_ عزیزم، برو دیگه… منم به آنا گفتم یه کم بعد میام.
آن لحن آرام، مثل آبی روی آتش بود.
جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد. بعد آه بلندی کشید.
دستهایش را بالا آورد و صورت لوسیا را میان کف دستانش گرفت؛ انگشتانش سرد بودند، اما لمسش گرم:
_ باشه… ولی یه چیزی.
لوسیا با تعجب پلک زد:
_ چی؟
چشمان جونگکوک جدی شد، آنقدر که شیطنت همیشگیاش محو شد:
_ میشه کریسمس… پیش هم باشیم؟ فقط من و تو.
چند لحظه سکوت میانشان نشست.
لوسیا واقعاً غافلگیر شده بود.
اما بعد، لبخند آرامی روی لبهایش نشست؛ لبخندی که از ته دل میآمد:
_ باشه… حتما.
لبخند پهنی روی صورت جونگکوک نشست.
بیتوجه به نگاههای خیرهی پشت سرش، کمی بیشتر خم شد.
دستش هنوز کنار صورت لوسیا بود.
و بعد، بیمقدمه، لبهایش را روی لبهای او نشاند.
لوسیا لحظهای خشک شد؛ قلبش محکم کوبید.
اما چند ثانیه بعد، پلکهایش آهسته بسته شد و دستش ناخودآگاه گوشهی کت جونگکوک را گرفت.
پشت سرشان سکوتی سنگین افتاد.
لوکاس با چشمان گرد، آرنجی به پهلوی آلبرتو زد و زیر خنده زد.
مینوو زیر لب گفت:
_ جلوی ما هم که راحتن…
یوجین فقط سر تکان داد، اما گوشهی لبش بالا رفته بود.
ناگهان صدای بلند لوکاس فضا را شکست:
_ جئون! بسه دیگه قهرمان عاشق، بیا بریم.
جونگکوک آهسته لبهایش را جدا کرد.
پیشانیاش هنوز نزدیک صورت لوسیا بود.
با صدایی پایین، گفت:
_ پس… فردا منتظرتم. جشن رو با هم شروع میکنیم.
گونههای لوسیا سرخ شده بود.
با لبخندی کوچک و کمی دستپاچه سر تکان داد:
_ باشه…
جونگکوک یک قدم عقب رفت، نگاه آخر را به او انداخت و بعد به سمت دوستانش رفت.
ادامه دارد....
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
یوجین چشمغرهای رفت و دست به سینه ایستاد، و با لحنی معترض گفت:
_ بیخیال بابا… ما دیگه به زور میتونیم تو رو ببینیم!
جونگکوک، خونسرد و بیتکلف، شانه بالا انداخت:
_ خب؟
مینوو اخم کرد و یک قدم جلو آمد:
_ «خب» یعنی چی؟ یعنی پاشو بیا بریم بیرون! یه کمم یاد رفیقات بیفت!
هوای بینشان کمی تند شد.
جونگکوک خواست جواب بدهد، که لوسیا آروم صداش زد.
نگاهش نرم بود:
_ عزیزم، برو دیگه… منم به آنا گفتم یه کم بعد میام.
آن لحن آرام، مثل آبی روی آتش بود.
جونگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد. بعد آه بلندی کشید.
دستهایش را بالا آورد و صورت لوسیا را میان کف دستانش گرفت؛ انگشتانش سرد بودند، اما لمسش گرم:
_ باشه… ولی یه چیزی.
لوسیا با تعجب پلک زد:
_ چی؟
چشمان جونگکوک جدی شد، آنقدر که شیطنت همیشگیاش محو شد:
_ میشه کریسمس… پیش هم باشیم؟ فقط من و تو.
چند لحظه سکوت میانشان نشست.
لوسیا واقعاً غافلگیر شده بود.
اما بعد، لبخند آرامی روی لبهایش نشست؛ لبخندی که از ته دل میآمد:
_ باشه… حتما.
لبخند پهنی روی صورت جونگکوک نشست.
بیتوجه به نگاههای خیرهی پشت سرش، کمی بیشتر خم شد.
دستش هنوز کنار صورت لوسیا بود.
و بعد، بیمقدمه، لبهایش را روی لبهای او نشاند.
لوسیا لحظهای خشک شد؛ قلبش محکم کوبید.
اما چند ثانیه بعد، پلکهایش آهسته بسته شد و دستش ناخودآگاه گوشهی کت جونگکوک را گرفت.
پشت سرشان سکوتی سنگین افتاد.
لوکاس با چشمان گرد، آرنجی به پهلوی آلبرتو زد و زیر خنده زد.
مینوو زیر لب گفت:
_ جلوی ما هم که راحتن…
یوجین فقط سر تکان داد، اما گوشهی لبش بالا رفته بود.
ناگهان صدای بلند لوکاس فضا را شکست:
_ جئون! بسه دیگه قهرمان عاشق، بیا بریم.
جونگکوک آهسته لبهایش را جدا کرد.
پیشانیاش هنوز نزدیک صورت لوسیا بود.
با صدایی پایین، گفت:
_ پس… فردا منتظرتم. جشن رو با هم شروع میکنیم.
گونههای لوسیا سرخ شده بود.
با لبخندی کوچک و کمی دستپاچه سر تکان داد:
_ باشه…
جونگکوک یک قدم عقب رفت، نگاه آخر را به او انداخت و بعد به سمت دوستانش رفت.
ادامه دارد....
- ۶.۳k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط