دراکو ویو
دراکو ویو
(در ذهن دراکو:سالن غذاخوری با کرپ و گویل و پانسی نشسته بودی اونا داشتن راجب همون چرت و پرت های همیشگیشون حرف میزدن منم تظاهر میکردم دارم گوش میدم اما همه حواسم به لیسا بود که ردیف روبه روی من کمی آنطرف تر نشسته بود. تقریباً یه هفته میشد که..................نگاهشو ندیدم
دلم.......خیلی براش تنگ شده.
(کلاس معجون سازی)
داشتم وسایل معجونم رو روی میز میچیدم که لیسا به همراه جاناتان 😎وارد کلاس شد.انگار یه خجنر رو فرو کردن تو قلبم برای یک لحظه متوقف شدم اونا کنار هم نشسته بودن با هر لبخند که لیسا به اون پسر میزد با هر بار که دستشو میگرفت مثل به سیلی بود که بهم زده باشند بعد از کلاس اونا باهم به حیاط رفتن و این یک روز برام مثل جهنم بود.
(شب موقع خواب دراکو داشت کتاب میخوند که توی کتاب یه پسر برای اینکه مخ دختری رو بزنه بهش گل داد)
در ذهن دراکو:منو لیسا یک هفته میشه با هم به زدیم اما من واقعا بدون لیسا نمتونم زندگی کنم شاید اون هم همین حسو داشته باشه شاید شاید اون بتونه منو ببخشه
(روز بعد کلاس نداشتن دراکو یه دسته گل رز سفید زیبا که کاغذی که دورشون بود رنگ سبز یشمی بود رو تو دستش گرفته بود و به سمت راهرویی که اتاق لیسا بود رفت وقتی تو راه بود سرش رو پایین گرفته بود و با لبخند همش صحنه ای رو تصور میکرد که لیسا اونو میبخشه و دوباره بهش لبخند میزنه اما وقتی رسید و سرشو آورد بالا فقط تضاد تصورات خودشو دید..................
(برو پایین بقیشو بخون)
(اگر لایک کنی زودتر میرسی)
اون جاناتان و لیسا رو دید که تو راهروی خلوت جاناتان داره از لیسا خاستگاری میکنه(دراکو شوکه میشه و دسته گل از دست افتاد و صدا ایجاد کرد لیسا به ناراحتی و شوک به دراکو نگاه کرد و جاناتان هم سریع بلند شد
دراکو که عصبانی بود سریع با قدم های بلند اونجا رو ترک کرد لیسا هم رفت دنبال دراکو و بقیشو تو پارت بعد بخون
راستی من چون تو سفرم اینو دیروز خواستم آپلود کنم اما اینترنت خراب بود و الان آپلودش کردم
(در ذهن دراکو:سالن غذاخوری با کرپ و گویل و پانسی نشسته بودی اونا داشتن راجب همون چرت و پرت های همیشگیشون حرف میزدن منم تظاهر میکردم دارم گوش میدم اما همه حواسم به لیسا بود که ردیف روبه روی من کمی آنطرف تر نشسته بود. تقریباً یه هفته میشد که..................نگاهشو ندیدم
دلم.......خیلی براش تنگ شده.
(کلاس معجون سازی)
داشتم وسایل معجونم رو روی میز میچیدم که لیسا به همراه جاناتان 😎وارد کلاس شد.انگار یه خجنر رو فرو کردن تو قلبم برای یک لحظه متوقف شدم اونا کنار هم نشسته بودن با هر لبخند که لیسا به اون پسر میزد با هر بار که دستشو میگرفت مثل به سیلی بود که بهم زده باشند بعد از کلاس اونا باهم به حیاط رفتن و این یک روز برام مثل جهنم بود.
(شب موقع خواب دراکو داشت کتاب میخوند که توی کتاب یه پسر برای اینکه مخ دختری رو بزنه بهش گل داد)
در ذهن دراکو:منو لیسا یک هفته میشه با هم به زدیم اما من واقعا بدون لیسا نمتونم زندگی کنم شاید اون هم همین حسو داشته باشه شاید شاید اون بتونه منو ببخشه
(روز بعد کلاس نداشتن دراکو یه دسته گل رز سفید زیبا که کاغذی که دورشون بود رنگ سبز یشمی بود رو تو دستش گرفته بود و به سمت راهرویی که اتاق لیسا بود رفت وقتی تو راه بود سرش رو پایین گرفته بود و با لبخند همش صحنه ای رو تصور میکرد که لیسا اونو میبخشه و دوباره بهش لبخند میزنه اما وقتی رسید و سرشو آورد بالا فقط تضاد تصورات خودشو دید..................
(برو پایین بقیشو بخون)
(اگر لایک کنی زودتر میرسی)
اون جاناتان و لیسا رو دید که تو راهروی خلوت جاناتان داره از لیسا خاستگاری میکنه(دراکو شوکه میشه و دسته گل از دست افتاد و صدا ایجاد کرد لیسا به ناراحتی و شوک به دراکو نگاه کرد و جاناتان هم سریع بلند شد
دراکو که عصبانی بود سریع با قدم های بلند اونجا رو ترک کرد لیسا هم رفت دنبال دراکو و بقیشو تو پارت بعد بخون
راستی من چون تو سفرم اینو دیروز خواستم آپلود کنم اما اینترنت خراب بود و الان آپلودش کردم
- ۱۰۰
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط