{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گوساله گفت؛

گوساله گفت؛
پدر بزرگ ! آدمها ما را می کشند
و همه جای ما را می خورند !
اما خرها را نه می کشند
و نه هیچ جایشان را می خورند...!
یعنی واقعا آنها خوردنی نیستند...؟!
چرا اینهمه اختلاف؟
پدر بزرگ گوساله گفت؛
پسرم ، آنها به مزرعه دارها سواری می دهند
پس زنده می مانند!
یادت باشد
راز زنده ماندن در مزرعه این است...!!
دیدگاه ها (۱)

ا🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۶«پدر»ات هنوز به درِ سیاه خیره مانده...

چند پارتی درخواستی

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش اول_بدترین دردی که می‌توان...

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۶: راز بین پدر و پسرشب…تهیونگ جلوی در اتا...

رمان رویای او وقسم به تمام مقدساتم که تو رویای منی 🫀پارت:12*...

---❖ خاندان روینتا ❖«خونِ ما از پادشاهی‌ها قدیمی‌تر است. جاد...

پارت ۲۸ — «دختر خاندان چو»فردای آن روز، قصر از همیشه شلوغ‌تر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط