ا
ا
🌑 وارث سایهها — پارت ۲۶
«پدر»
ات هنوز به درِ سیاه خیره مانده بود.
— جونگکوک... پدرت زندهست؟
جونگکوک جواب نداد.
صدای مرد از پشت در آمد:
— پسرم، هنوز هم مثل گذشته از حقیقت فرار میکنی؟
فک جونگکوک سفت شد.
— تو پدر من نیستی.
مرد خندید.
— پس چرا صدای من هنوز توی کابوسهات هست؟
جونگکوک برای لحظهای چشمهایش را بست.
خاطرهای قدیمی...
یک اتاق تاریک.
پسربچهای که گوشه اتاق نشسته بود.
و مردی که بالای سرش ایستاده بود:
«یادت باشه، پسرم... احساسات، بزرگترین نقطهضعف یک آدمه.»
جونگکوک چشمهایش را باز کرد.
اما این بار دیگر آن پسر بچه نبود.
— تو اشتباه کردی.
مرد ساکت شد.
جونگکوک دست ات را گرفت.
— چون من دیگه اون بچه نیستم.
ات آرام گفت:
— جونگکوک...
او به ات نگاه کرد.
— اینجا دیگه جای موندن نیست.
اما ناگهان درِ سیاه خودش باز شد.
آرام...
جیییییغ...
هوای سردی بیرون زد.
پشت در، راهرویی تاریک دیده میشد.
و در انتهای آن...
یک اتاق روشن.
مردی روی صندلی نشسته بود.
ات با دیدنش خشکش زد.
مرد موهای تیره داشت و چهرهاش عجیب آشنا بود.
— پدر...
صدای ات لرزید.
مرد لبخند زد.
— بالاخره منو شناختی، دخترم.
جونگکوک فوراً جلوی ات ایستاد.
— بهش نزدیک نشو.
مرد با خونسردی گفت:
— هنوز هم ازش محافظت میکنی؟
جونگکوک جواب داد:
— تا آخرین نفس.
مرد لبخندش را از دست داد.
— پس تو دقیقاً همون اشتباهی رو کردی که مادرت کرد.
ات پرسید:
— مادرم کجاست؟
مرد سکوت کرد.
و همین سکوت کافی بود.
اشک در چشمان ات جمع شد.
— تو میدونی...
مرد آهسته گفت:
— مادرت زندهست.
ات نفسش بند آمد.
— چی؟
— و اگه میخوای ببینیش...
مرد به جونگکوک نگاه کرد.
— باید اول انتخاب کنی.
ات با اضطراب پرسید:
— چه انتخابی؟
مرد لبخند زد.
— مادرت... یا جونگکوک.
سکوت مطلق.
ات به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک آرام سرش را تکان داد.
— هیچ انتخابی نمیکنی.
ات با تعجب گفت:
— ولی...
جونگکوک دستش را گرفت.
— ما راه سومی پیدا میکنیم.
برای اولین بار، پدر ات با نگرانی به آنها نگاه کرد.
چون چیزی را فهمیده بود که خودش سالها پیش فراموش کرده بود:
دو نفر وقتی واقعاً به هم اعتماد داشته باشند، دیگر بهسادگی قابل کنترل نیستند.
🌑🖤
🌑 وارث سایهها — پارت ۲۶
«پدر»
ات هنوز به درِ سیاه خیره مانده بود.
— جونگکوک... پدرت زندهست؟
جونگکوک جواب نداد.
صدای مرد از پشت در آمد:
— پسرم، هنوز هم مثل گذشته از حقیقت فرار میکنی؟
فک جونگکوک سفت شد.
— تو پدر من نیستی.
مرد خندید.
— پس چرا صدای من هنوز توی کابوسهات هست؟
جونگکوک برای لحظهای چشمهایش را بست.
خاطرهای قدیمی...
یک اتاق تاریک.
پسربچهای که گوشه اتاق نشسته بود.
و مردی که بالای سرش ایستاده بود:
«یادت باشه، پسرم... احساسات، بزرگترین نقطهضعف یک آدمه.»
جونگکوک چشمهایش را باز کرد.
اما این بار دیگر آن پسر بچه نبود.
— تو اشتباه کردی.
مرد ساکت شد.
جونگکوک دست ات را گرفت.
— چون من دیگه اون بچه نیستم.
ات آرام گفت:
— جونگکوک...
او به ات نگاه کرد.
— اینجا دیگه جای موندن نیست.
اما ناگهان درِ سیاه خودش باز شد.
آرام...
جیییییغ...
هوای سردی بیرون زد.
پشت در، راهرویی تاریک دیده میشد.
و در انتهای آن...
یک اتاق روشن.
مردی روی صندلی نشسته بود.
ات با دیدنش خشکش زد.
مرد موهای تیره داشت و چهرهاش عجیب آشنا بود.
— پدر...
صدای ات لرزید.
مرد لبخند زد.
— بالاخره منو شناختی، دخترم.
جونگکوک فوراً جلوی ات ایستاد.
— بهش نزدیک نشو.
مرد با خونسردی گفت:
— هنوز هم ازش محافظت میکنی؟
جونگکوک جواب داد:
— تا آخرین نفس.
مرد لبخندش را از دست داد.
— پس تو دقیقاً همون اشتباهی رو کردی که مادرت کرد.
ات پرسید:
— مادرم کجاست؟
مرد سکوت کرد.
و همین سکوت کافی بود.
اشک در چشمان ات جمع شد.
— تو میدونی...
مرد آهسته گفت:
— مادرت زندهست.
ات نفسش بند آمد.
— چی؟
— و اگه میخوای ببینیش...
مرد به جونگکوک نگاه کرد.
— باید اول انتخاب کنی.
ات با اضطراب پرسید:
— چه انتخابی؟
مرد لبخند زد.
— مادرت... یا جونگکوک.
سکوت مطلق.
ات به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک آرام سرش را تکان داد.
— هیچ انتخابی نمیکنی.
ات با تعجب گفت:
— ولی...
جونگکوک دستش را گرفت.
— ما راه سومی پیدا میکنیم.
برای اولین بار، پدر ات با نگرانی به آنها نگاه کرد.
چون چیزی را فهمیده بود که خودش سالها پیش فراموش کرده بود:
دو نفر وقتی واقعاً به هم اعتماد داشته باشند، دیگر بهسادگی قابل کنترل نیستند.
🌑🖤
- ۵۸
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط