فیک سانزو قسمت هفتم
فیک سانزو. قسمت. هفتم
وقتی از خواب پاشدم سانزو رفته بود ولی دیدم اتاقم خیلی بهم ریختس پس تصمیم گرفتم اتاقمو جمع کنم رفتم بیرون و جارو برقی رو پیدا کردم اما وقتی دقت کردم کل ویلا بهم ریخته بود تصمیم گرفتم تمیزش کنم میدونم خیلی بزرگ بود ولی من از تمیزکاری خوشم میاد پس دست به کار شدم از آشپز خونه شروع به کار کردم که نصف ظرفا همونجوری بهم ریخته و کثیف بود، شروع کردم به شستن ظرفا، بعد از یک ساعتو نیم تموم شد ولی واقعا خسته شده بودم که یهو کوکو اومد خوراکی برداره
کوکو: سلام ات
ات بدون هیچ حرفی کوکو رو کشید جارو برقی رو داد دستش تا جارو بکشه
کوکو: ات هرچقدر پول بخوای بهت میدم فقط بیخیال شووووووو*با صدای مثلا بغضی و چشمای مثلا اشکی.
ات: پولت مال خودت کمکم کن تا همین دمپایی رو نکردم تو حلقت.
کوکو شروع به جارو کشیدن کرد و ات هم گردگیری ولی دید یه بوی فاسد داره میاد در یخچالو باز کرد خیلی کثیف بود.
ات: اه اینا چیه. و چون همه چی فاسد شده بود همرو انداخت رفت و شروع به تمیز کردن یخچال کرد
کوکو: ات همه جارو جارو کشیدم
ات: خوبه حالا میتونی بری ولی قبلش میتونیم باهم بریم بیرون؟
کوکو: چییییییییی*خر ذوق*معلومه ات چی را که نه ولی فقط برای چی؟
ات: همه چی فاسد شده بود انداختم رفت هم آشغال هارو ببریم هم خرید کنیم هم اگه خواستی بریم بستنی بخوریم حوس کردم
کوکو: باشه پس ساعت ۴ آماده باش*الان ساعت ۲:۳۹بودو ات کارشو ساعت ۹ صبح شروع کرد*
ات: اوکی
ات رفت برای یه کوچولو استراحت دیگه کل خونه مرتب شده بود در مینی یخچال اتاقشو باز کرد تا یچی بخوره ولی همه چی تموم شده بود در کشوهای خوراکیاشو باز کرد اون ها هم تموم شده بود گفت
ذهن ات: اشکال نداره میریم بیرون یخورده لوس میشیم کوکو برامون بخره.
ات: همینه آفرین ذهن بلخره یه جا کار کردی تا ساعت ۴ میشه بیا اتاقمونو جمع کنیم
*بعداز جمع کردن اتاق*
خوبه همچیز مرتبه واییی ساعت۳:۳٠ عه
سری آماده شدم و رفتم تو پذیرایی منتظر کوکو نشستم
*کوکو اومد*خب بریم؟
ات: بریم
وقتی رفتن خرید ات همه چیزایی که لازم بود خرید یخورده لوس بازی هم در آورد و کوکو نتونست تحمل کنه برای همین براش کلی خوارکی و لباس هم خرید
*بعداز خرید ساعت ۷:۱۲ اومدن خونه
سانزو: تا الان کجا بودید؟
ات و کوکو کل کارای امروزشونو توضیح دادن و رفتن.
ات خوراکیا و لباساشو برد گزاشت اتاقش و مواد غذایی هم تو کابینت و یخچال همچیز مرتب بود و ات خوشحال رفت تو اتاقش لباس هاشو گزاشت تو رگال و خوراکیاشو تو کشوهاش و مینی یخچال.
همچیز مرتب بود پس رفت حموم
*بعداز حموم کردن*
اومد روتین پوستیشو انجام داد و لباس هاشو پوشید و رفت پایین تا شام درست کنه
*بعداز درست کردن شام و خوردنش*
انقدر که غذا خوشمزه بود چیزی ازش نموند همه تشکر کردن و رفتن ولی ات اینبار ریندو رو گیر آورد و مجبورش کرد ظرفا رو جمع کنه و بشوره تا خودش بره بخوابه
وقتی خواست بخوابه همش حس میکرد یکی داره نگاش میکنه، یهو یادش اومد اتاق سانزو اتاق روبروییشه و بدو بدو همونجوری با لباس خواب*تاپ و شرتک*رفت تو اتاق سانزو، سانزو یه متر پرید هوا ولی وقتی ات رو دید پرسید اینجا چیکار میکنی؟
ات:احس.....احساس..می..میکنمــ..یکی تو اتاقم داش....داشت نگام میکَ..رد..میشهـ..امشب..ای..اینجا..بم..مونم؟
سانزو:باشه بیا رو تخت بخواب*با صدای آروم و جذاب لعنتی*
ات رفت کنارش خوابید که یهو............
فشار بخورین بمونین تو شک🤡🤡🤡
وقتی از خواب پاشدم سانزو رفته بود ولی دیدم اتاقم خیلی بهم ریختس پس تصمیم گرفتم اتاقمو جمع کنم رفتم بیرون و جارو برقی رو پیدا کردم اما وقتی دقت کردم کل ویلا بهم ریخته بود تصمیم گرفتم تمیزش کنم میدونم خیلی بزرگ بود ولی من از تمیزکاری خوشم میاد پس دست به کار شدم از آشپز خونه شروع به کار کردم که نصف ظرفا همونجوری بهم ریخته و کثیف بود، شروع کردم به شستن ظرفا، بعد از یک ساعتو نیم تموم شد ولی واقعا خسته شده بودم که یهو کوکو اومد خوراکی برداره
کوکو: سلام ات
ات بدون هیچ حرفی کوکو رو کشید جارو برقی رو داد دستش تا جارو بکشه
کوکو: ات هرچقدر پول بخوای بهت میدم فقط بیخیال شووووووو*با صدای مثلا بغضی و چشمای مثلا اشکی.
ات: پولت مال خودت کمکم کن تا همین دمپایی رو نکردم تو حلقت.
کوکو شروع به جارو کشیدن کرد و ات هم گردگیری ولی دید یه بوی فاسد داره میاد در یخچالو باز کرد خیلی کثیف بود.
ات: اه اینا چیه. و چون همه چی فاسد شده بود همرو انداخت رفت و شروع به تمیز کردن یخچال کرد
کوکو: ات همه جارو جارو کشیدم
ات: خوبه حالا میتونی بری ولی قبلش میتونیم باهم بریم بیرون؟
کوکو: چییییییییی*خر ذوق*معلومه ات چی را که نه ولی فقط برای چی؟
ات: همه چی فاسد شده بود انداختم رفت هم آشغال هارو ببریم هم خرید کنیم هم اگه خواستی بریم بستنی بخوریم حوس کردم
کوکو: باشه پس ساعت ۴ آماده باش*الان ساعت ۲:۳۹بودو ات کارشو ساعت ۹ صبح شروع کرد*
ات: اوکی
ات رفت برای یه کوچولو استراحت دیگه کل خونه مرتب شده بود در مینی یخچال اتاقشو باز کرد تا یچی بخوره ولی همه چی تموم شده بود در کشوهای خوراکیاشو باز کرد اون ها هم تموم شده بود گفت
ذهن ات: اشکال نداره میریم بیرون یخورده لوس میشیم کوکو برامون بخره.
ات: همینه آفرین ذهن بلخره یه جا کار کردی تا ساعت ۴ میشه بیا اتاقمونو جمع کنیم
*بعداز جمع کردن اتاق*
خوبه همچیز مرتبه واییی ساعت۳:۳٠ عه
سری آماده شدم و رفتم تو پذیرایی منتظر کوکو نشستم
*کوکو اومد*خب بریم؟
ات: بریم
وقتی رفتن خرید ات همه چیزایی که لازم بود خرید یخورده لوس بازی هم در آورد و کوکو نتونست تحمل کنه برای همین براش کلی خوارکی و لباس هم خرید
*بعداز خرید ساعت ۷:۱۲ اومدن خونه
سانزو: تا الان کجا بودید؟
ات و کوکو کل کارای امروزشونو توضیح دادن و رفتن.
ات خوراکیا و لباساشو برد گزاشت اتاقش و مواد غذایی هم تو کابینت و یخچال همچیز مرتب بود و ات خوشحال رفت تو اتاقش لباس هاشو گزاشت تو رگال و خوراکیاشو تو کشوهاش و مینی یخچال.
همچیز مرتب بود پس رفت حموم
*بعداز حموم کردن*
اومد روتین پوستیشو انجام داد و لباس هاشو پوشید و رفت پایین تا شام درست کنه
*بعداز درست کردن شام و خوردنش*
انقدر که غذا خوشمزه بود چیزی ازش نموند همه تشکر کردن و رفتن ولی ات اینبار ریندو رو گیر آورد و مجبورش کرد ظرفا رو جمع کنه و بشوره تا خودش بره بخوابه
وقتی خواست بخوابه همش حس میکرد یکی داره نگاش میکنه، یهو یادش اومد اتاق سانزو اتاق روبروییشه و بدو بدو همونجوری با لباس خواب*تاپ و شرتک*رفت تو اتاق سانزو، سانزو یه متر پرید هوا ولی وقتی ات رو دید پرسید اینجا چیکار میکنی؟
ات:احس.....احساس..می..میکنمــ..یکی تو اتاقم داش....داشت نگام میکَ..رد..میشهـ..امشب..ای..اینجا..بم..مونم؟
سانزو:باشه بیا رو تخت بخواب*با صدای آروم و جذاب لعنتی*
ات رفت کنارش خوابید که یهو............
فشار بخورین بمونین تو شک🤡🤡🤡
- ۲.۲k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط