ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۱۱
دو روز گذشت.
تهیونگ و سئول هر روز صبح میرفتند بیرون. کوچههای بارسلونا را زیر پا میگذاشتند. از کافهها میپرسیدند. از مغازهها. از هر کسی که ممکن بود کیم جون-هو را دیده باشد. جوابها همیشه یکی بود: «نه. ندیدمش. نمیدونم.»
تهیونگ عصرها برمیگشت هتل. نقشه میکشید. آدرسها را چک میکرد. سئول کمکش میکرد. اما سکوت بینشان سنگین بود. هر دو میدانستند کسی نگاهشان میکند. همان مرد سیاهپوش. گاهی پشت ویترین مغازه. گاهی توی آینه کافه. گاهی گوشه خیابان. حاضر. اما دستنیافتنی.
سئول دیگر طاقت نداشت.
روز چهارم، صبح زود گفت: «پدر، امروز خودم میرم. تنهایی. میخوام یه منطقهای رو که تا حالا نرفتیم بگردم.»
تهیونگ نگاه کرد. «تنها؟ نه عزیزم. خطرناکه.»
«پدر، اون مرد هرجا ما میریم، میاد. پس بهتره من تنها برم. شاید فکر کنه من طعمهام. بیاد جلو. اونوقت میتونم بفهمم کی هست.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد. بعد سرش را تکان داد. «اسلحه رو بردار. اگه تا غروب برنگشتی، خودم میرم دنبال تو.»
سئول اسلحه را برداشت. گذاشت کمر. کت پوشید. بیرون زد.
---
خیابانها گرم بود. سئول بدون هدف راه میرفت. گوشهچشمش را میانداخت به آینه ماشینها. به شیشه مغازهها. به هر چیزی که سایهای را لو میداد.
چند街区 دورتر، یک کلوپ شبانه دید. تابلوی نئونی خاموش. ولی درش نیمهباز. تصمیم گرفت برود تو. شاید کسی آنجا باشد که چیزی بداند.
همین که به در نزدیک شد، ناگهان توی آینه پنجره کلوپ، سایهای را دید. پشت سرش. نزدیک. خیلی نزدیک.
سئول برنگشت. فقط تندتر راه رفت. وارد کلوپ شد. تاریک بود. چند میز. چند صندلی خالی. بوی دود و مشروب کهنه. سئول رد شد از سالن. رفت سمت در پشتی.
وقتی بیرون زد، توی یک کوچه باریک بود. دو طرفش دیوارهای بلند. یک راه بیشتر نبود. سئول ایستاد. نفسش تند شده بود. دستش را برد پایین. اسلحه را از کمر درآورد. چک کرد. آماده بود.
به پشت دیوار چسبید. منتظر ماند.
صدای قدم. یکی داشت میآمد. آهسته. محتاط. سئول اسلحه را بالا گرفت. انگشتش روی ماشه. آماده بود تا برگردد و شلیک کند.
همین که خواست بچرخد، یک ضربه.
سنگین. روی پشت سرش. چوب بود. یا فلز. چیزی سفت.
دنیا دورش چرخید. اسلحه از دستش افتاد. زانوهایش خالی شد. دیوار را دید که کج شد. زمین را دید که بالا آمد.
صدای ضربه. صدای قدم. صدای هیچی.
سئول افتاد.
توی کوچه باریک بارسلونا. زیر آفتاب. زیر سایهای که از بالای سرش میگذشت. بیهوش. تنها. اسلحه کنارش.
کسی او را بلند کرد تنها بود سوار ون مشکی رنگ شدند و با یه بشکن راه افتادند.
[نویسنده: یاه یاه کرم درون دارم جای حساس تموم کردم شرط ها رو برسونید براتون پارت آپ میکنم.
۸ بازنشر ، ۱۵ کامنت ، ۱۲ لایک ]
پارت ۱۱
دو روز گذشت.
تهیونگ و سئول هر روز صبح میرفتند بیرون. کوچههای بارسلونا را زیر پا میگذاشتند. از کافهها میپرسیدند. از مغازهها. از هر کسی که ممکن بود کیم جون-هو را دیده باشد. جوابها همیشه یکی بود: «نه. ندیدمش. نمیدونم.»
تهیونگ عصرها برمیگشت هتل. نقشه میکشید. آدرسها را چک میکرد. سئول کمکش میکرد. اما سکوت بینشان سنگین بود. هر دو میدانستند کسی نگاهشان میکند. همان مرد سیاهپوش. گاهی پشت ویترین مغازه. گاهی توی آینه کافه. گاهی گوشه خیابان. حاضر. اما دستنیافتنی.
سئول دیگر طاقت نداشت.
روز چهارم، صبح زود گفت: «پدر، امروز خودم میرم. تنهایی. میخوام یه منطقهای رو که تا حالا نرفتیم بگردم.»
تهیونگ نگاه کرد. «تنها؟ نه عزیزم. خطرناکه.»
«پدر، اون مرد هرجا ما میریم، میاد. پس بهتره من تنها برم. شاید فکر کنه من طعمهام. بیاد جلو. اونوقت میتونم بفهمم کی هست.»
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد. بعد سرش را تکان داد. «اسلحه رو بردار. اگه تا غروب برنگشتی، خودم میرم دنبال تو.»
سئول اسلحه را برداشت. گذاشت کمر. کت پوشید. بیرون زد.
---
خیابانها گرم بود. سئول بدون هدف راه میرفت. گوشهچشمش را میانداخت به آینه ماشینها. به شیشه مغازهها. به هر چیزی که سایهای را لو میداد.
چند街区 دورتر، یک کلوپ شبانه دید. تابلوی نئونی خاموش. ولی درش نیمهباز. تصمیم گرفت برود تو. شاید کسی آنجا باشد که چیزی بداند.
همین که به در نزدیک شد، ناگهان توی آینه پنجره کلوپ، سایهای را دید. پشت سرش. نزدیک. خیلی نزدیک.
سئول برنگشت. فقط تندتر راه رفت. وارد کلوپ شد. تاریک بود. چند میز. چند صندلی خالی. بوی دود و مشروب کهنه. سئول رد شد از سالن. رفت سمت در پشتی.
وقتی بیرون زد، توی یک کوچه باریک بود. دو طرفش دیوارهای بلند. یک راه بیشتر نبود. سئول ایستاد. نفسش تند شده بود. دستش را برد پایین. اسلحه را از کمر درآورد. چک کرد. آماده بود.
به پشت دیوار چسبید. منتظر ماند.
صدای قدم. یکی داشت میآمد. آهسته. محتاط. سئول اسلحه را بالا گرفت. انگشتش روی ماشه. آماده بود تا برگردد و شلیک کند.
همین که خواست بچرخد، یک ضربه.
سنگین. روی پشت سرش. چوب بود. یا فلز. چیزی سفت.
دنیا دورش چرخید. اسلحه از دستش افتاد. زانوهایش خالی شد. دیوار را دید که کج شد. زمین را دید که بالا آمد.
صدای ضربه. صدای قدم. صدای هیچی.
سئول افتاد.
توی کوچه باریک بارسلونا. زیر آفتاب. زیر سایهای که از بالای سرش میگذشت. بیهوش. تنها. اسلحه کنارش.
کسی او را بلند کرد تنها بود سوار ون مشکی رنگ شدند و با یه بشکن راه افتادند.
[نویسنده: یاه یاه کرم درون دارم جای حساس تموم کردم شرط ها رو برسونید براتون پارت آپ میکنم.
۸ بازنشر ، ۱۵ کامنت ، ۱۲ لایک ]
- ۴۷۲
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط