{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

پارت ۱۰

هواپیما نشست.

بارسلونا گرم بود. آفتاب. بوی دریا. خیابانهای پر از درخت نخل. کاشی‌های رنگارنگ روی دیوارها. زندگی داشت می‌گذشت، اما تهیونگ و سئول نگاهشان به یک چیز بود. یک هدف. یک در بسته. یک کلید گمشده.

تهیونگ هتل اجاره کرد. وسط شهر. نه خیلی شلوغ، نه خیلی خلوت. جایی که بشود فکر کرد. بشود نقشه کشید.

لابی هتل بزرگ بود. کف سنگ سفید. لوسترهای قدیمی. بوی قهوه و تمیزکننده. مسئول هتل پشت میز بود. پیرمردی با سبیل خاکستری. خوش‌برخورد. با لهجه اسپانیایی، انگلیسی شکسته حرف می‌زد.

«سلام آقایان. چطور می‌تونم کمک کنم؟»

تهیونگ مدارک را داد. «دو تا اتاق. نزدیک هم. طبقه بالا. ترجیحاً با دید به خیابون.»

پیرمرد داشت مدارک را چک می‌کرد. سئول پشت سر پدر ایستاده بود. نگاهش را می‌انداخت به درها. به راهرو. به آینه‌های بزرگ. به هر چیزی که می‌توانست سایه‌ای پشتش باشد.

و بعد حسش کرد.

نگاه. نه از جلو. نه از کنار. از بالا. از گوشه سقف. یا شیشه. یا جایی که معلوم نبود. ولی حس می‌کرد چشمهایی دارند تماشایش می‌کنند. سنگین. سرد. حرفه‌ای.

سئول آهسته نگاهش را چرخاند. گوشه سالن. یک مرد. کت مشکی. قد بلند. موهای تیره. دستها توی جیب. ایستاده بود. نه حرکت می‌کرد. نه به کسی نگاه می‌کرد. به سئول نگاه می‌کرد. مستقیم. بدون خجالت. بدون ترس.

سئول نفس عمیقی کشید. دستش را آرام برد زیر کت. انگشتانش به اسلحه خورد. سرد بود. فلز سرد. آماده. نفسش را نگه داشت. بعد آرام بیرون داد. نه از روی ترس. از روی کنترل.

«پدر.»

تهیونگ برنگشت. ولی فهمید. «چی شده عزیزم؟»

«چیزی نیست. فقط یه نگاه. بریم بالا.»

مسئول هتل کلیدها را داد. «طبقه چهارم. اتاق ۴۱۰ و ۴۱۲. کنار هم.»

تهیونگ کلیدها را گرفت. پول را گذاشت روی پیشخوان. بدون اینکه نگاه مرد را دنبال کند، برگشت. دستش را گذاشت روی شانه سئول. «بیا. خسته‌ای. بریم استراحت کنیم.»

رفتند سمت آسانسور. سئول تا وقتی در آسانسور بسته نشد، به عقب نگاه نکرد. وقتی در بسته شد، برگشت. آینه آسانسور. خودش. پدر. سکوت.

«پدر، یه مرد بود. توی لابی. داشت ما رو می‌دید.»

تهیونگ به آینه نگاه کرد. «می‌دونم. منم دیدمش.»

«کی بود؟»

«نمی‌دونم. ولی می‌دونم پدرم اونا رو فرستاده. می‌دونسته میایم.»

سئول نفسی بیرون داد. بلند. عمیق. مثل کسی که قبل از شیرجه آخرین نفسش را می‌گیرد.

«پس می‌دونه ما اینجاییم.»

تهیونگ دستش را گذاشت روی شانه سئول. «می‌دونه. ولی مهم نیست. ما اومدیم تا تمومش کنیم. نه اینکه فرار کنیم.»

آسانسور رسید. در باز شد. راهرو. ساکت. فرش قرمز. نور کم.

رفتند سمت اتاق‌ها. تهیونگ در ۴۱۰ را باز کرد. سئول در ۴۱۲.

ایستادند جلوی درها. تهیونگ نگاه کرد به پسرش. «اگر اتفاقی افتاد، جیغ نزن. فقط بیا پیش من. سریع. بی‌صدا.»

سئول نگاه کرد. «نگران نباشید پدر. من منتظر نمی‌مونم. من می‌جنگم.»

تهیونگ لبخند زد. لبخندی که مخلوطی از غرور و ترس بود. «شبیه مادرت شدی.»

رفتند توی اتاق‌هایشان. سئول در را بست. قفل کرد. پنجره را چک کرد. پرده را کنار زد. خیابون زیر پایش بود. ماشینها. آدمها. زندگی عادی.

اما جایی در این شهر، پدربزرگش بود. با کلید. با در. با مادرش.

سئول اسلحه را از کمر درآورد. گذاشت روی میز کنار تخت. نشست. به دستهایش نگاه کرد. می‌لرزیدند. نه از ترس. از خستگی. از چهارده سال انتظار که داشت به آخر می‌رسید.

«مامان...» زیر لب گفت. «من اومدم. صبر کن. فقط کمی صبر کن.»

[نویسنده: خیلی شیطون هستید کاری کردید که شرایط برسه]
دیدگاه ها (۰)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۱۱دو روز گذشت.تهیونگ و سئول هر ر...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۹عمارت کیم جون-هو.تهیونگ سالها ب...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۸عمارت قدیمی. همان جا که همه چیز...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۴سه روز بعد، تهیونگ خونه موند.صب...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۵جاده آشنا بود. درختها. پیچها. س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط