{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

پارت ۱۲

سئول را سوار ون مشکی کردند.

هر چی کبودی، هر چی خون، هر چی بیهوشی. ون توی جاده‌های خاکی پیچید تا رسید به یک خرابه. بیرون شهر. دور از همه جا. دیوارهای ترک خورده. درهای پوسیده. بوی نم و زباله.

سئول را انداختند روی زمین سرد. کسی چیزی نگفت. فقط رد پا. فقط در که بسته شد. بعد سکوت.

---

تهیونگ تا ساعت ۱۰ شب منتظر ماند.

سئول برنگشت. تهیونگ به خودش گفت شاید دیر شده. شاید راه را گم کرده. شاید. اما ساعت ۱۱ شد. ۱۲. یک.

دیگر نتوانست.

اسلحه را برداشت. کت پوشید. از هتل زد بیرون. خیابانها را یکی یکی گشت. کوچه‌ها. کافه‌ها. هر جا که سئول می‌توانست رفته باشد. هیچکس ندیده بودش.

ساعت ۳ بامداد بود که به حوالی شهر رسید. جاده خاکی. چراغهای کم. یک خرابه در دوردست.

تهیونگ دوید. چراغ قوه گوشی را روشن کرد. در باز بود. داخل تاریک. بوی خون.

قدم زد. آرام. اسلحه بالا. «سئول؟»

صدایی. ضعیف. از ته سالن. اخخ... اخخ...

تهیونگ دوید. سئول روی زمین بود. خون زیرش جمع شده بود. صورتش سفید. چشمهایش نیمه‌باز. دستش روی شکمش بود. بین انگشتانش خون. چاقو خورده بود. یک بار. شاید دو بار.

«سئول! عزیزم!»

تهیونگ زانو زد کنارش. دستش را گذاشت روی زخم. فشار داد. سئول ناله کرد. اخخ... اخخ... «پدر...»

«چیزی نشده. من اینجام. نترس. بریم بیمارستان.»

سئول را بلند کرد. سبک بود. خیلی سبک. مثل پر. مثل روزهایی که بچه بود و تهیونگ بغلش می‌کرد.

---

بیمارستان. نور سفید. بوی الکل. پرستارها دویدند. برانکارد. سرم. اکسیژن.

تهیونگ پشت در ماند. دستهایش پر از خون سئول بود. نگاه می‌کرد به در بسته. به نور سبزی که روشن و خاموش می‌شد.

همان موقع، از ته راهرو، یک سایه گذشت. قد بلند. موهای مشکی. شانه‌های خسته. یک زن؟ یک مرد؟ تهیونگ برق زد توی چشمهایش. صورت. شبیه جونگ کوک. همان لبخند؟ همان چشمها؟

دوید.

«جونگ کوک؟!»

هیچکس نبود. راهرو خالی. فقط نور. فقط سکوت.

تهیونگ به دیوار تکیه داد. نفسش تند. دستش می‌لرزید. «توهم... دارم توهم می‌زنم...»

برگشت. پشت در اتاق عمل. سئول آنجا بود. بخیه می‌خورد. زنده بود. این مهم بود. نه توهم. نه سایه. فقط سئول.

---

ساعت ۶ صبح، سئول را از اتاق عمل آوردند بیرون. بخیه خورده بود. حالش خوب بود. ضعیف اما خوب.

تهیونگ رفت کنار تختش. نشست. دستش را گرفت.

«پدر...»

«چی عزیزم؟»

«نمی‌دونم کی بود. صورتش رو ندیدم. از پشت زد. فقط یه ون بود. تاریک. هیچی دیگه.»

تهیونگ دستش را فشار داد. چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد. به چشمهایی که شبیه جونگ کوک بود. به خونی که دیگه نمی‌ریخت.

«مهم نیست. تو زنده‌ای. بقیه اش مهم نیست.»

سئول چشم بست. خسته بود. تهیونگ کنارش ماند. تا صبح. تا پرستارها آمدند. تا دکتر گفت می‌توانند بروند خونه.

---

خونه. هتل. اتاق سئول.

سئول روی تخت دراز کشیده بود. بخیه‌اش درد می‌کرد. اما زنده بود. نفس می‌کشید. تهیونگ کنارش نشسته بود. به دیوار نگاه می‌کرد. به دستهایش که هنوز بوی خون می‌داد.

«پدر.»

«ها؟»

«اون که منو زد... می‌دونست ما کجاییم. می‌دونست کجا پیدام کنه.»

تهیونگ نگاه کرد. «می‌دونم.»

«پس یعنی پدربزرگ می‌دونه ما اینجاییم.»

تهیونگ چیزی نگفت. فقط دستش را گذاشت روی دست سئول. همانطور ماندند. ساکت. خسته. ولی زنده.

و توی سکوت، تصویر آن سایه توی راهرو بیمارستان، هنوز توی ذهن تهیونگ بود. شبیه جونگ کوک. شاید توهم بود. شاید نه. شاید جونگ کوک جایی نزدیک بود. شاید داشت نگاهشان می‌کرد. شاید هم فقط خستگی بود. خستگی چهارده ساله.

[نویسنده: دلم به حالتون کباب شد که این پارت رو براتون گذاشتم.
شرایط = لایک کامنت بالا ]
دیدگاه ها (۴)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۱۱دو روز گذشت.تهیونگ و سئول هر ر...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۱۰هواپیما نشست.بارسلونا گرم بود....

ناپلئون گمشده(فصل اول)

ناپلئون گمشده (فصل دوم)پارت ۴۸دو هفته بعد از تولد برفی، هوا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط