شهربانوی قصه کهریزکقسمت اول
👆 شهربانوی قصه کهریزک-قسمت اول
تولد٬ گاه بهانهای است برای فریاد بودن، رهایی از پیله تنهایی و اندکی به دنبال خود گشتن.
مادرم میگه 22 روز از اسفند سال 1360 گذشته بود که به دنیا اومدم. تولد من همزمان شد با فوت مادربزرگم و به خاطر زنده نگه داشتن یادش، اسم من شهربانو شد و از پدرم فامیلی نوابزاده شهربابکی رو به یادگار هدیه گرفتم. من از دیار مرد تاریخ ساز ایران، اردشیر بابکان هستم یعنی شهر بابک که یکی از بزرگترین شهرهای استان کرمان است. اوایل خیلی برام سخت بود بگم اسفندی هستم. چرا که اگر متولد اسفند 1360 باشی در واقع شصت و یکی محسوب میشی و من دوست دارم سنم بالا باشه٬ دلیلشم اینه که از کوچیک بودن و کم سن بودن خوشم نمیاد. کم سن بودن به من حس بیتجربگی و ناپختگی القا میکنه. همیشه علاقه داشتم با انسانهای بزرگتر از خودم همکلام بشم که همین باعث شد همیشه آرزوی زود بزرگ شدن رو داشته باشم که شاید با گذر زمان کمی از رنجها و دردهام کاسته بشه. خانواده نسبتا پرجمعیتی داشتیم. پدرومادرم ازدواج فامیلی داشتند، برادر بزرگم تا 9 سالگی کاملاً راه
میرفت اما بعد از کلاس سوم بیماری میوپاتی دیستروفی عضلانی(تحلیل رفتن ماهیچههای بدن که به زبان ساده یعنی عضلاتت آب میشه و قابل درمان نیست و به مرور توانایهای خودت رو از دست رفته میبینی) بر او غالب میشه و زمانی که برادرم بیماری و معلولیتش از درون جسم کودکانش٬ نمایان شد من به دنیا اومده بودم. منم تا 8 سالگی بدون مشکل راه میرفتم کم کم تواناییم رو از دست دادم. برادر بزرگم در سن 26 سالگی به دلیل وخامت بیماریش فوت کرد. مرگ او کاری کرد که 18 سال رنج فراق بهترین یار و یاور زندگیم بر قلبم سنگینی کنه و مدام خاطرات روزهای با هم بودنرو مرور کنم.
عاقبت زمستان شد و این آغازی بود بر ترک خانه و چراهای من؟!
من چه میدانستم در پس این هیاهوی من ٬فصل آوارگی پنهان شده است؛
تصمیم به ترک آغوش پر از مهر مادرم را از آنجا شروع کردم که...(این داستان ادامه دارد)
kahrizakchatiry@
تولد٬ گاه بهانهای است برای فریاد بودن، رهایی از پیله تنهایی و اندکی به دنبال خود گشتن.
مادرم میگه 22 روز از اسفند سال 1360 گذشته بود که به دنیا اومدم. تولد من همزمان شد با فوت مادربزرگم و به خاطر زنده نگه داشتن یادش، اسم من شهربانو شد و از پدرم فامیلی نوابزاده شهربابکی رو به یادگار هدیه گرفتم. من از دیار مرد تاریخ ساز ایران، اردشیر بابکان هستم یعنی شهر بابک که یکی از بزرگترین شهرهای استان کرمان است. اوایل خیلی برام سخت بود بگم اسفندی هستم. چرا که اگر متولد اسفند 1360 باشی در واقع شصت و یکی محسوب میشی و من دوست دارم سنم بالا باشه٬ دلیلشم اینه که از کوچیک بودن و کم سن بودن خوشم نمیاد. کم سن بودن به من حس بیتجربگی و ناپختگی القا میکنه. همیشه علاقه داشتم با انسانهای بزرگتر از خودم همکلام بشم که همین باعث شد همیشه آرزوی زود بزرگ شدن رو داشته باشم که شاید با گذر زمان کمی از رنجها و دردهام کاسته بشه. خانواده نسبتا پرجمعیتی داشتیم. پدرومادرم ازدواج فامیلی داشتند، برادر بزرگم تا 9 سالگی کاملاً راه
میرفت اما بعد از کلاس سوم بیماری میوپاتی دیستروفی عضلانی(تحلیل رفتن ماهیچههای بدن که به زبان ساده یعنی عضلاتت آب میشه و قابل درمان نیست و به مرور توانایهای خودت رو از دست رفته میبینی) بر او غالب میشه و زمانی که برادرم بیماری و معلولیتش از درون جسم کودکانش٬ نمایان شد من به دنیا اومده بودم. منم تا 8 سالگی بدون مشکل راه میرفتم کم کم تواناییم رو از دست دادم. برادر بزرگم در سن 26 سالگی به دلیل وخامت بیماریش فوت کرد. مرگ او کاری کرد که 18 سال رنج فراق بهترین یار و یاور زندگیم بر قلبم سنگینی کنه و مدام خاطرات روزهای با هم بودنرو مرور کنم.
عاقبت زمستان شد و این آغازی بود بر ترک خانه و چراهای من؟!
من چه میدانستم در پس این هیاهوی من ٬فصل آوارگی پنهان شده است؛
تصمیم به ترک آغوش پر از مهر مادرم را از آنجا شروع کردم که...(این داستان ادامه دارد)
kahrizakchatiry@
- ۱.۲k
- ۱۷ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط