✮
Part⁷
Dance with Devil
که نزدیکم شد و موهامو و یهو با لگدی زد تو سرم
این دیوونه داشت چیکار می کردم همه جام پر زخم شده بود و خون میومد که همون کسی که احساس می کردم دنبالمه و ازم مواظبت می کنه رو دیدم که از در وارد شد ولی
همون لحظه بیهوش شدم
[بعد چند ساعت]
چشمامو کم کم باز کردم
چی؟
اون جونگ کوک بود ؟
کنار تختم تو بیمارستان نشسته بود و به من زل زده بود...
وقتی منو دید لبخندی پر رنگ زد و گفت:
_بالاخره بلند شدی
که از صندلش بلند شد اومد سمتم و دستمو گرفت
نمی دونم چرا ولی لحظه ای احساس امنیت مردم و
نا خود آگاه لبخند کوچیکی روی لبم نشست...
مامانمو دیدم که از در وارد شد
_وای دخترم
اومد سمتم و بغلم کرد که با صدای ضعیفی گفتم
_چیزی نشده که مامان
جونگ کوک می خواست چیزی بگه که مامانم زود تر از اون گفت:
_ یعنی چی که چیزی نشده ؛ اگه بادیگاردی که آقای جئون گذاشته
بود دیر تر می رسید معلوم نبود زنده می مونی یا نه
_خانم لطفا این همه با من رسمی حرف نزنید بالاخره هرچی هم باشه دامادتونم [باخنده]
هر هر می خندیدن که با صدای نسبتا بلندی گفتم
_باشه دیگه بس کنید بابا کو
که بسات خنده از لبشون جمع شد و جونگ کوک گفت
_همینجاس ، بیرونه رفت هوا بخوره
_میشه صداش کنی؟
_حتما چاگیا
درحال رفتن بود که مامانم جلوشو گرفت و گفت
_شما دو تا باهم دیگه بمونید من میرم صداش می کنم
که بعدش لبخندی زد و رفت...
چند ثانیه ای سکوت بود که کوک سکوت رو شکست و گفت
_راستی من به مامان و بابات همه چیزو گفتم
_اوم،میدونم
_اونوقت از کجا؟
_از طرز صمیمی بودنتون
_فک کنم پرنسس کوچولوی عمارت من زیادی باهوشه
هعیی کشیدم که گفت
_بعد اینکه از بیمارستان خارج شدی میر...
ببخشید کم شد کار زیاد داشتم ، حتما کامنت بزارید تا نظرای قشنگتون رو بدونم و پارت بعد رو بزارم
Dance with Devil
که نزدیکم شد و موهامو و یهو با لگدی زد تو سرم
این دیوونه داشت چیکار می کردم همه جام پر زخم شده بود و خون میومد که همون کسی که احساس می کردم دنبالمه و ازم مواظبت می کنه رو دیدم که از در وارد شد ولی
همون لحظه بیهوش شدم
[بعد چند ساعت]
چشمامو کم کم باز کردم
چی؟
اون جونگ کوک بود ؟
کنار تختم تو بیمارستان نشسته بود و به من زل زده بود...
وقتی منو دید لبخندی پر رنگ زد و گفت:
_بالاخره بلند شدی
که از صندلش بلند شد اومد سمتم و دستمو گرفت
نمی دونم چرا ولی لحظه ای احساس امنیت مردم و
نا خود آگاه لبخند کوچیکی روی لبم نشست...
مامانمو دیدم که از در وارد شد
_وای دخترم
اومد سمتم و بغلم کرد که با صدای ضعیفی گفتم
_چیزی نشده که مامان
جونگ کوک می خواست چیزی بگه که مامانم زود تر از اون گفت:
_ یعنی چی که چیزی نشده ؛ اگه بادیگاردی که آقای جئون گذاشته
بود دیر تر می رسید معلوم نبود زنده می مونی یا نه
_خانم لطفا این همه با من رسمی حرف نزنید بالاخره هرچی هم باشه دامادتونم [باخنده]
هر هر می خندیدن که با صدای نسبتا بلندی گفتم
_باشه دیگه بس کنید بابا کو
که بسات خنده از لبشون جمع شد و جونگ کوک گفت
_همینجاس ، بیرونه رفت هوا بخوره
_میشه صداش کنی؟
_حتما چاگیا
درحال رفتن بود که مامانم جلوشو گرفت و گفت
_شما دو تا باهم دیگه بمونید من میرم صداش می کنم
که بعدش لبخندی زد و رفت...
چند ثانیه ای سکوت بود که کوک سکوت رو شکست و گفت
_راستی من به مامان و بابات همه چیزو گفتم
_اوم،میدونم
_اونوقت از کجا؟
_از طرز صمیمی بودنتون
_فک کنم پرنسس کوچولوی عمارت من زیادی باهوشه
هعیی کشیدم که گفت
_بعد اینکه از بیمارستان خارج شدی میر...
ببخشید کم شد کار زیاد داشتم ، حتما کامنت بزارید تا نظرای قشنگتون رو بدونم و پارت بعد رو بزارم
- ۲۷
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط