{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۲۹
اگه بگم دلتنگ اون لباي داغش نبودم دروغ گفتم
اما چیکار میشه کرد که دیگه مال من نیستند.
فکمو گرفت و عمیق و محکم بوسیدم.
دستهامو روي قفسهی سینهش که تند بالا و پایین میشد گذاشتم تا به عقب هلش بدم اما موهامو ول
کرد و مچهامو با یه دستش گرفت.
چشمهامو بستم تا اشکم نریزه.
با کمی مکث عقب کشید و نزدیک گوشم نفس زنان
گفت: صیغه هم تموم بشه بازم صیغهت میکنم،
اونقدر صیغهت میکنم تا آخرش عقد دائمم بشی،
حالیته که چی میگم؟
لبمو به دندون گرفتم تا بغضم نشکنه.
همین که تو بغلش فرو رفتم بغضم بزرگتر شد.
محکمتر بغلم کرد.
_لعنت بهت که این چند روز خودتو ازم محروم کردي، چرا نمیفهمی که دل صابمردم برات تنگ شده؟ هان؟
بغضم بیصدا شکست.
دیگه کار از کار گذشته مهرداد خان، دیگه داره تموم
میشه.
سرنوشت منم اینه که از کسایی که دوسشون دارم
دور بشم.
یه دفعه صداي زنگ همه جا رو پر کرد.
از ترس اینکه ایمان باشه ضربان قلبم روي هزار
رفت و گریم بند اومد.
از خودش جدام کرد که سریع اشکهامو پاك کردم.
دو طرف صورتمو گرفت.
-هیچوقت چشمهاتو اشکی کن دلم کباب میشه.
پس چرا اون شب واسه گریههام و التماسهام دلت
کباب نشد؟
خواست گونمو ببوسه اما صداي ماهان بلند شد.
-مطهره اینجاست؟
لبخندي رو لب مهرداد پدید اومد.
-داداش دیوونم اومده.
نفس آسودهاي از اینکه ایمان نیست کشیدم.
محدثه وارد اتاق شد که با دیدنمون ابروهاش بالا
پریدند.
-سلام.
مهرداد جوابشو داد و منم سلام آرومی کردم.
محدثه بلند گفت: ماهان بیا تو اتاق ببین کی اینجاست!
سریع با شالم موهامو پوشوندم.
مهرداد خندید و به سمت در رفت که تو همین موقع
ماهانم به داخل اومد و با دیدن مهرداد جا خورد.
-تو هم اینجایی؟!
مهرداد محکم بغلش کرد.
_لعنتی دلم برات تنگ شده بود.
اخمهاي ماهان به هم گره خوردند و به من نگاه کرد
که از طرز نگاهش مطمئن شدم محدثه بهش گفته.
سرمو پایین انداختم.
محدثه کنارم وایساد.
-بهش گفتی.
پوزخند تلخی زدم و بهش نگاه کردم.
-گفته بودم اینقدر آروم بود؟
با غم نگاهم کرد.
_چرا داري اینکار رو با خودت میکنی دیوونه؟
سعی کردم نگاهمو سرد کنم اما میتونستم با درونم
اینکار رو بکنم؟
-گفتم که نمیخوام درموردش حرفی بزنم.
مهرداد دستشو دور گردن ماهان انداخت و گفت:
نظرتون چیه امشب شام بریم بیرون؟
محدثه دستهاشو به هم کوبید.
-عالیه!
عطیه وارد شد.
-اگه شام پاي شما باشه قبوله منم حرفی ندارم.
مهرداد خندید.
-قبوله.
اخم کردم.
-من نمیام.
اخمهاي همشون به هم گره خوردند.
-باید برم خونهی آقاجونم.
مهرداد با همون اخم بهم نزدیک شد.
_تو چرا هی میري اونجا؟ مگه فقط تو نوهشی؟
با اخم گفتم: دقیقا به تو چه ربطی داره؟ خونهی بابا
بزرگمه میخوام برم‌.
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۰اخمش غلیظتر شد و تا خواست حرفی بز...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۳۱سرش به طرفیچرخید و چشمهاشو بست.از...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۸لبخندش کم رنگتر شد.-همه اون پایین...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۷از طرفی فکر میکنم با این ازدواج ت...

پارت ۴ از رمان عشق یا نفرت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط